در شهر خبر پيچيد در خيابانها، كوچهها و خانههای دور از مركز شهر، خبر دهان به دهان و زبان به زبان پخش میشد. مردم در شور و شوقی وصف ناشدنی، خبر را دوست به دوست میگفت و برادر به برادر و خواهر به خواهر و …
ساعت حدود 13:30 بعد از ظهر و قبل از خبر ساعت ۱۴بود كه مردم به راديو دزفول گوش میدادند و منتظر خبر پخش شده در شهر از زبان گوينده راديو دزفول. اينجا دزفول است صدای جمهوری اسلامی ايران ...
دلها طپش دو چندان گرفت آنگاه كه گوينده گفت: توجه شما را به اخبار و اطلاعيههای امروز جلب میكنم و اولين خبر، خبر مهم ديدار مردم دزفول با امام خمينی(ره).
همه شهر خندان و بشاش خانواده شهدا و مجروحين و اسرا و مفقودين و حتی خانوادههايی كه شهيد نداده بودند خوشحال از اينكه يكی از آرزوهايشان به تحقق میپيوندد. ولی خبر شرطی هم داشت و آن هم اينكه از هر خانواده شهيد فقط دو نفر میتوانند در اين ملاقات حضور داشته باشند ولی مردم باز هم میپذيرفتند كه اينان بجايشان امام را زيارتی و ديداری داشته باشند.
ساعت 14:30 فردای آن روز يكشنبه 19 دیماه سال 61 در زير بارش باران اين رحمت الهی، مدعوين به دبيرستان كوثر دزفول مراجعه كردند تا بليط قطار و كارت مربوطه را دريافت دارند.
من(محمدحسين درچين) هم به عنوان گزارشگر و خبرنگار جهت تهيه گزارش و خبر از طرف حاج عبدالكريم هودگر مسئول بنياد شهيد دزفول در اين سفر معنوی كاروان را با افتخار همراهی میكردم.
مردم يواش يواش كارتها را تحويل میگرفتند و من در كناری نشسته و به حرفهایشان گوش میدادم تا لحظات سفر را ثبت كرده و از آنان گزارش تهيه كنم.
مادر شهيدی میگفت: دخترم دوست داشت با ما بيايد ولی گفتهاند از هر خانواده فقط دو نفر میتواند در اين سفر حضور يابند ولی عيبی ندارد من و پدر شهيد از طرف آنان امام را زيارت میكنيم. پدر شهيدی چنين میگفت و خواهر و برادر شهيدی ديگر چنان. همه شور خمينی به سر داشتند و هوای او در دل.
حدود ساعت 15:30 از دزفول به طرف ايستگاه راهآهن انديمشك حركت كرديم. در تمام اتوبوسها همه يكصدا شعار میدادند: ما اهل كوفه نيستيم، حسين تنها بماند، مگر امت بميرد، امام تنها بماند.
در ايستگاه راهآهن پس از ساعتی توقف، بلندگو سوار شدن و حركت قطار را اعلام و با سوت آخرين حركت به طرف تهران آغاز شد. بعد از چند ساعت نماز مغرب و عشا در ايستگاه تله زنگ اقامه شد و سپس سوار شدن به قطار، صرف شام و پس از آن از هر شهيدی، سخنی.
در كوپه ما چند تن از برادران شهدا حضور داشتند و هر كدامشان از خصوصيات شهيد و نحوه شهادت آنان سخن میگفتند. و در ديگر كوپهها نيز بر اساس شنيدهها اين حالت بوده است.
استراحتی كوتاه و صدای خوش حی علیالصلوه و سپس اقامه نماز صبح در ايستگاه راهآهن قم و از دور سلامی بر حضرت معصومه(س) و خدا حافظی و التماس دعا از آن حضرت.
در راه قم، تهران از پنجره قطار نگاهم به خورشيد عالمتاب افتاد كه با تابيدن بر زمين پوشيده از برف مناظر زيبايی را بوجود آورده بود در نجوايی درونی به خورشيد گفتم در سال ۶۱ هجری بر كاروان حسين(ع) در كربلا تابيدی و در سال 61 شمسی بر كاروان كربلائيان دزفول.
ساعت 9:30 صبح به ايستگاه راهآهن تهران رسيديم، پلاكاردی با مضمون، كاروان خانواده محترم شهدای دزفول در جلو جمعيت بود. آنان صلوات میفرستادند عجب صلواتی، تكبير میگفتند، عجب تكبيری و شعار میدادند. ايستگاه راهآهن از شعار «حزب الله میميرد، سازش نمیپذيرد» پر بود.
از ايستگاه بيرون آمديم مردمی كه آنجا بودند به استقبال ما میآمدند من به چشم خود ديدم مادری تهرانی، يكی از مادران شهيد دزفولی را آنچنان با محبت در آغوش گرفته بود كه گويی دو خواهرند كه پس از سالها همديگر را ديده باشند. با ديدن تصاوير شهدا يكی میگفت مرگ بر آمريكا و ديگری میگفت مرگ بر صدام.
يك شهروند تهرانی جلو آمد و از من پرسيد اين خانوادهها از كجا میآيند. گفتم از دزفول. گفت دزفول شهر مقاومت، شهرايثار، شهر موشك، شهر شهدا و سپس گفت، درود بر دزفول و دزفولیها.
با بالا آمدن آفتاب برفها میرفتند و شهر خودش را به ما بيشتر مینماياند. از خيابان ولی عصر(ع) وارد بزرگراه شهيد دكتر چمران شديم. جنوب تهران آلونك بود و اينجا برج و ساختمانهای آسمانخراش آنقدر بلند كه آدم مكلا (كلاهدار) به نگام نگاه كردن به آن كلاهش از سرش میافتاد. جنوب شهر آنچنان بود و شمال شهر اين چنين.
هتل استقلال تهران محل استقرار موقت خانواده شهدای دزفولی بود. شب دعای توسل در سالن اجتماعات هتل استقلال توسط ذاكر ابا عبداللهالحسين(ع) حاج ملا عبدالرضا دزفوليان و با ياد شهدای موشكی و با اين دو بيت آغاز شد. باز دوباره شهرمان گريه داره از در و ديوارمان غم میباره؛ پدری پنجه به خاك و در به در هی صدا میزنه وای پسر پسر.
در اين مراسم مادران و پدرانی را میديدی كه تصاوير شهيدشان را در بغل داشته و گريه میكردند. و ملا عبدالرضا هم با صدای سوزناكش دعا میخواند و مرثيهسرايی میكرد.
بعد از دعا همه به اتاقها برگشتند و بعد از ساعتی كارتهای قرمز رنگ ملاقات با امام خمينی بين آنان توزيع شد. فردای آن روز قبل از اذان صبح از خواب بيدار شده، دو ركعت نماز، صرف صبحانه و خروج از هتل به مقصد جماران. پس از گذشتن از خيابانهای ولی عصر(ع)، ميدان تجريش و قدس و خيابانهای دزاشيب و عمار و ياسر و در صد متری بيت امام، كوچههای تنگ و سربالايی، كوچههايی با درختان سر به فلك كشيده و درانتهای اين كوچههای رؤيايی، پير جماران، امام خمينی، منتظر خانوادههای محترم شهيدان و مردم منتظر ديدن آن رهبر و ياردوست داشتنی.
مردم درب حسينيه جماران رسيده و وارد شدند جماران حسينيه كوچكی بود و مملو از جمعيت، شعارها و نوحهها شروع شد. سلام بر تو ای مهدی غمخوار دزفول ز شليك موشك عزادار دزفول.
سپس درب بالكن باز شد. امام آمد، آری امام خودش بود، باورمان نمیشد و همه يكصدا فرياد زدند، اماما، اماما، نصيحت، نصيحت روح منی خمينی، بتشكنی خمينی. همه امام را در قله ديدند. كوه نور بود و او قلهاش، و اينك ديدار با قله نور، پير جماران.
آنگاه روحانی بزرگوار شهرمان، پدر شهيد سيد مسعود فارغ يعنی حجتالاسلام والمسلمين حاج سيد مصطفی فارغ سخنانش را با نام خدا و سلام به امام آغاز كرده و سلام خانواده شهيدان و مردم دزفول را به امام امت ابلاغ و تجديد پيمان امت با امام را اعلام كرد.
در جايگاه مخصوص، امام خمينی، دستانش را به تساوی بر سر مردم میكشيد و با چشمان نافذش به همه نگاه میكرد او بر آن صندلی مخصوص و بياد ماندنی نشست و همه از شوق گريه میكردند.
حجتالاسلام كروبی سرپرست بنياد شهيد كشور به نمايندگی از طرف امام سخنانی را ايراد كرد. او از مقاومت شهر دزفول، از ايثار دزفول، از خودگذشتگی دزفول و از استقامت شهر دزفول سخن گفت و از موشكهای ۳ متری، ۶متری، 9متری و ۱۲متری و توپ و بمب سخن گفت و سپس از صبر، مقاومت و پايداری مردم دزفول برای امام توضيح داد.
امام در سكوتش با ما سخنها داشت و بالاخره حجتالاسلام كروبی سخن امام خمينی(ره) را تكرار كرد كه معظم له بارها فرمودهاند كه دزفول، دين خود را به اسلام ادا كرده است و سلام مرا به مردم دزفول برسانيد.
امام خمينی(ره) به پا خواستند، دوباره نوازش و نوازش و محبت و خداحافظی. و ما با صدای بلند روح منی خمينی، بتشكنی خمينی، امام را بدرقه میكرديم. از قله جماران پايين میآمديم و بعد از چند قدم با تمام تنه میچرخيديم و خداحافظی میكرديم.
پس از آن به هتل برگشته صرف نهار و رفتن به كشور، بهشت زهرا، چرا میگويم كشور، چون بهشت زهرا هم رئيس جمهور دارد، شهيد رجايی و هم نخست وزير، شهيد باهنر، هم رئيس ديوان عال كشور دارد. شهيد بهشتی و هم نماينده مجلس شهيدان دانش و شهيد چراغزاده دزفولی و … هم وزير كابينه دارد و هم فرماندهان سپاه و ارتش و امام جمعه. زمان وداع فرارسيده است وداع با امام خمينی(ره) و جماران و بهشت زهرا.
باز هم ايستگاه راهآهن تهران و قطار و يادی دوباره از شهيدان. پدر شهيد علی دوستانی دزفولی از پسرش میگفت از نوهاش كه بابای شهيدش را نديده و به انتظار او ايستاده است.
برگشت از تهران ساعت 6:30 عصر، نماز مغرب و عشا، قم و نماز صبح درود و گذشتن از تونلهای حفر شده در رشته كوههای زاگرس، رسيدن به ايستگاه انديمشك و سپس وارد شدن به شهرستان دزفول و خداحافظی با همديگر تا ديداری ديگر.
*منبع: محمدحسين درچين