حضرت امام موسی كاظم(ع) در عين اينكه تقیّه را به معنای كامل آن در نطر داشت، هرگز از حق مسلّم شيعيان كه امامت امام معصوم به نوعی اصلی ترين اين حقوق می باشد، كوتاه نيامد. از اين احقاق حقّ و تلاش در مسير به دست آوردن آن، می توان به عنوان ويژگی بارز دوران امامت حضرت ياد كرد. از ديگر سو، محبوس كردن امام موسی كاظم (ع) موجب نشد معارف و انديشه های ايشان حبس شود؛ زيرا برای هدايت جامعه تنها حضور فيزيكی شرط نيست، بلكه حضرت در دوران امامت خود با پرورش شاگردان و حضور در مناظره ها و مباحثه های علمی، به مبارزه با تفكّرات ما ديگرايانه و نظرهای ملحدانه پرداختند، به گونه ای كه در دوران اسارت نيز تأثير علمی، معنوی و معرفتی حضرت در جامعه وجود داشت. اين رفتار حضرت نشان دهنده آن است كه عدم حضور ظاهری امام، مانعی برای هدايت جامعه و مبارزه با نظام های استبدادی نيست.
در مجموع وقتی زندگی امام هفتم (ع) را مورد بررسی و دقّت قرار می دهيم، به خوبی در می يابيم كه خلفای عباسی- مهدی، هادی و هارون- كه معاصر آن حضرت بودند، به شدّت از حركتهای سياسی امام در اضطراب به سر می بردند. بعضی شواهد تاريخی از جمله حمايت ضمنی امام (ع) از قيام حسين شهيد، نشان می دهد كه نگرانی عباسيان، چندان هم بی ربط نبوده است.
پس از اين واقعه است كه مشاهده می كنيم، هادی عباسی آن حضرت را تهديد به مرگ می كند. از لابلای كتابهای تاريخی می توان دريافت كه اين حركتهای امام (ع)، برای خلفای عباسی چنان نگران كننده بود كه آنان حضرت را بيش از ده بار جهت بازجويی و توضيح به قصر دارالعماره فرا خواندند. البتّه اين تنها گوشه ای از مواردی است كه مورّخان، موفّق به ثبت آن شده اند. به يقين، احضارها و بازجويی ها، بيش از اين بوده است، حتّی نوشته اند كه در يكی از موارد، وقتی فعالیّتهای سياسی امام برای مهدی عباسی غير قابل تحمّل می شود، به"حميدبن قحبطه " دستور می دهد فردا امام (ع) را به قتل برساند، امّا خود وی شب در عالم خواب، با تهديد امام علی (ع) مواجه گشته و از ترس، دستور خود را پس می گيرد. در زمان هارون الرشيد هم، كنترل و تعقيب امام (ع) در ابعاد مختلف به اوج می رسد. وقتی هارون از تمايل توده مردم به امام (ع) باخبر می شود و اينكه آنها وجوه شرعيه و ماليات اسلامی را مخفيانه به آن حضرت ارسال می دارند، احساس خطر كرده ، آن حضرت را به دارالعماره احضار می نمايد و در اين مورد، امام را بازخواست می كند و می گويد: اين تو هستی كه مردم در پشت پرده با تو ميثاق می بندند و حاكمیّت تو را می پذيرند؟! حضرت شجاعانه در برابر هارون می ايستد و در جواب می فرمايد:« تو فقط در ظاهر به جسم مردم حكومت می كنی، ولی من در اعماق جان و دل آنان جای دارم».
پر واضح است كه عمده مخالفتها و برخورد بنی عباس با امام كاظم (ع) از انديشه های ناب ايشان برای تحقّق حكومت اسلامی و نيز از فعالیّتهای سياسی فراگير و گسترده امام (ع) بر ضد خلفای جور حكايت دارد. امری كه تحمّل عباسيان را به سر آورده، احساس خطر جدّی آنان را موجب شده بود؛ لذا بنا به منطق هميشگی خويش، به زندان و تبعيد امام (ع) روی آوردند. آن حضرت مدّتی در زندان مهدی عباسی بود. بعد اندكی در عصر خلافت هادی و بيشتر هم در زمان هارون الرشيد زندانی شد.
مدت زندانی شدن آن بزرگوار را، چهار سال، هفت سال، ده سال، و تا چهارده سال هم نوشته اند. مطابق نوشته مرحوم شيخ عباس قمی، به دستور هارون، امام هفتم به مدّت يك سال در بصره زندانی بود. بعد از آن به بغداد منتقل شد و به مدّت بيش از ده سال، در زندان هارون به سر برد. در مورد فعالیّتهای سياسی امام (ع) و مخالفت او با حكومت عباسيان، چه دليلی را محكم تر از زندان های پی در پی و در نهايت شهادت ايشان می توان ذكر كرد؟ ايشان همواره در خط مقدّم مبارزه و پيكار با جبهه كفر، شرك و نفاق به سركردگی خاندان عباسی قرار داشت. آنان برای موجودیّت و حاكمیّت غير مشروع خود، از ناحيه امام (ع) احساس خطر جدّی می كردند و همين امر كافی بود كه چنين برخورد خصمانه و ناجوانمردانه ای را در حقّ آن حضرت روا دارند.
به نظر می رسد امام كاظم (ع) اگر چه در واقع و در مقام ثبوت از جانب خداوند برای امامت و رهبری امت برگزيده شده بود، ولی در مقام اثبات و اجرا، در تلاش بود تا مردم را به رشد و آگاهی لازم و كافی برساند و آنها با علم و آگاهی و با علاقه، شعور و اختيار كامل خويش، آن حضرت را به امامت و رهبری خويش انتخاب نمايند و به حاكمیّت او تن دهند. اين همان سيره عملی پيامبر (ص) و حضرت علی (ع) بود. پيامبر اوّلين شخصیّتی بود كه به رأی مردم اعتنا كرد.
قبل از اسلام، حكومتهای پادشاهی و سلطنتی، هيچ ارزش و اهمیّتی به آرای مردم نمی داد و اين اسلام و پيامبر (ص) كه مشورت با مردم و بيعت و رضايت آنها را به رسمیّت شناخت. در ماجرای غدير، وقتی پيامبر (ص)، امام علی (ع) را به جانشينی خويش برگزيد، بلافاصله رأی و بيعت مردم را خواستار شد و مردم با اختيار كامل، به جانشينی آن حضرت رضايت دادند. خود آن حضرت پس از 25سال خانه نشينی، بالأخره با آرای قاطع مردم، به رهبری آنان دست يافت، اگر چه در واقع در آن 25سال هم، امام و رهبر آنان بود. امام كاظم (ع) نيز بيشتر به دنبال آن بود كه مقبولیّت و گرايش مردمی در سايه رشد و آگاهی آنان عينیّت يابد، اگر چه بنا به دلايل و موانع مختلف، در اين راه موفّق نشد، ولی همانند پدران و جدّ بزرگوارش، به خوبی می دانست كه مقبولیّت مردمی، شرط اثباتی امامت و رهبری است و اگر اين شرط تحقّق يابد، در مرحله اجرا و مديریّت، مشكلی نخواهد بود. آن حضرت به توده مردم، به ديده احترام می نگريست.
روزی هارون الرشيد از آن حضرت پرسيد: به من خبر آوردند كه شما می گوييد: مسلمانان و مردم، نوكران و كنيزان شمايند و شما بر آنها مالك هستيد، آيا اين حرف درست است و شما چنين اعتقادی داريد؟ امام (ع) فورا برآشفت و در جواب فرمود:« اين دروغ محض است كه به ما نسبت می دهند. در حالی كه ما بردگان و كنيزان را می خريم و بعد در راه خدا آزاد می كنيم. اگر مالك بوديم، نيازی به اين كار نبود. علاوه بر اين، ما با آنها بر سر يك سفره می نشينيم، با هم غذا می خوريم، دختران و پسران آنها را دختران و پسران خود خطاب می كنيم و با جميع مردم، چنين رفتاری داريم».
حق خواهی و باطل ستيزی امام موسی كاظم (ع)
امام موسی كاظم (ع) به سبب مبارزه دايمی در زندگی خويش به اين نام شناخته شده است. او توانست با حقّ خواهی به عنوان هدف آرمانی در زندگی فردی و اجتماعی خويش و ظلم و باطل ستيزی، در چنان جايگاهی قرار گيرد كه مصداق بارز كاظم شناخته شود. كاظمیّت آن امام همام (ع) زمانی معنای واقعی به خود می گيرد كه در برابر فشارهای ظالمان و سختی ها و مصايب بی شماری كه از سوی دشمنان اعمال می شد، صبر و شكيبايی می ورزد و با كظم و خود نگه داری و محافظت بر اصول حقّ و ارزشی به مبارزه خويش ادامه می دهد.
در سيره امام كاظم (ع) حقّ گرايی و باطل ستيزی در عمل اجتماعی و سياسی از جايگاه خاصّی برخوردار است. آن بزرگوار هرگز حاضر نشد تا با همه زندان ها و شكنجه ها دست از حقّ گويی و حقّ گرايی برداشته و با باطل كنار آيد.
اين يوسف علوی، حاضر شد 7تا14سال در زندان خلفای زور و باطل بماند، ولی دست از مبارزه با ظلم و باطل نشويد و با آنان كنار نيايد.
هدف، باطل را توجيه نمی كند
حقّ گرايی و باطل ستيزی در همه وجود امام كاظم (ع) آن صابر صديق نبوی (ع) به خوبی به شكل قول و عمل و گفتار و سيره خودنمايی می كند.
از نظر آن حضرت (ع) هرگز باطل نمی تواند راهی به سوی حقّ باشد و دولت ظالم و باطل نمی تواند عدالت و حقّ را اجرا كند. بر اين اساس در انديشه و تحليل آن حضرت (ع) نمی توان به سوی حقّ با ابزار باطل رسيد و اگر كسی بخواهد عدالتی را ايجاد كند و حقّی را بر پا دارد، نمی تواند از ابزار باطل سود برد. به عبارت ديگر هدف هر چند والا و عالی باشد، نمی تواند ابزار باطل را توجيه و به آن جواز استفاده دهد.
در اين باره آن حضرت خطاب به يكی از ياران خويش می فرمايد: « يا فلان! اتق الله و قل الحق و ان كان فيه هلاكك فان فيه نجاتك و دع الباطل و ان كان فيه نجاتك فان فيه هلاكك»: خود را از خشم خدا حفظ كن و تقوا پيشه كن و سخن حقّ را بی پروا و هيچ ترسی بگو هر چند كه نابودی تو در آن باشد، امّا بدان كه حق، موجب نابودی تو نيست، بلكه آن نجات دهنده توست؛ امّا باطل را همواره رها كن هر چند كه به ظاهر نجات تو در آن باشد؛ زيرا هرگز باطل نجات بخش نيست، بلكه در نهايت موجب هلاكت تو می شود.
حقّ گرايی و حق طلبی و باطل ستيزی هر چند كه بهای سنگينی دارد كه بايد پرداخته شود، ولی آن حضرت (ص) با كاظمیّت خويش توانست با صبر و شكيبايی، همه فشارها و اهانت ها و زندان ها را تحمّل كند.
قرآن بيان می كند كه حقّ گرايان همواره از سوی حق ستيزان مورد فشار و تهديد و زندان شكنجه قرار می گيرند كه حضرت يوسف (ع) و ساحران بازگشته به دين توحيدی موسی (ع) از آن جمله هستند كه در برابر فشارها صبر و تحمّل پيشه كردند. حقّ ستيزان باطل ستيزان را متّهم می سازند (مومنون/ 69-70) و اجازه نمی دهند كه آنان زندگی خويش را در مسير كمالی و رشدی طی كنند.
استكبار ورزی و تكبّر و خود برتربينی حق ستيزان (يونس / 75-76)؛ و تعصّب های بی جا (سبا/ 43)؛ و حسادت (بقره/ 109)؛ و جرم و جنايت و بزهكاری آنان (انفال/ 8 ؛ يونس/ 83) از مهم ترين علل و عواملی است كه موجب می شودتا شخص در رفتار شخصی و اجتماعی خويش به سوی حقّ ستيزی و باطل متمايل شود؛ از اين رو حضرت كاظم (ع) همواره با هرگونه عاملی كه موجبات گرايش به حقّ ستيزی را پديد آورد، مبارزه می كند و از ياران خويش می خواهد كه اين گونه عمل كنند و هرگز در هيچ عملی كوچك و بزرگی از حقّ دست بر ندارند و برای دست يابی به آرامش و آسايش ظاهری به باطل گرايش نيابند.
آن حضرت (ع) روش های مختلفی را برای احقاق حقّ و ابطال باطل در پيش گرفت كه يكی از آنها نفوذ دادن ياران باوفا و آزموده خويش در دستگاه حكومتی بود تا دوستان ايمانی را ياری كرده و به مردم كمك كنند و جان و مال و عرض ايشان را از ظلم و ستم حاكمان حفظ كنند از جمله اين ياران می توان به علی بن يقطين اشاره كرد كه با نفوذ در دستگاه حكومتی توانست كمك های بسياری را به مؤمنان و دفع ظلم كند.البتّه اين روش مبارزه با ظلم مبتنی بر حقّ بوده و آن حضرت هرگز از باطل برای دست يابی به حقّ استفاده نكرد؛ بلكه در همان حال به ياران سفارش می كرد كه هرگز كاری نكنند كه برای دست يابی به حقّی ظلم و باطلی را مرتكب شوند. بنابراين، زمانی كه يكی ديگر از ياران خواست تا كاری كند كه از نظر امام در حكم بهره گيری از باطل برای رسيدن به حقّ بود، او را بر حذر داشت و آن يار باوفا و شيعه واقعی حقّ و عدالت، نيز شتران خويش را فروخت تا تن به باطلی نسپارد.
امام موسی كاظم (ع) شير بيشه امامت و شمشير آخته اسلام و حقّ ضد كفر و باطل و ظلم بود. اين مسأله موجب شد تا او را سال ها از زندانی به زندانی منتقل كنند. ولی آن حضرت اين سخن شاعر عرب را زمزمه می كرد: مرا ملامت كردند كه تو زندانی شدی (و امامت در ميان مردم نكردی) گفتم اين كه عيب نيست. كدام شمشيرِ كاری هست كه او را در غلاف قرار ندهند. مگر نمی بينی شير را كه به بيشه خود خو می گيرد و از آن بيرون نمی رود، امّا درندگان پست و ضعيف هماره آزاد و دايم در تردد و حركت به اين سو و آن سويند.
آن حضرت(ع) نيز شيری بود كه به زندان افتاد تا علاقه مردم را از وی ببرند و از مقام عظمای ولايت فرو اندازند، ولی همه اين كارها بی فايده و بی اثر بود؛ زيرا زندانبان او هم كه فضل برمكی بود دل در محبّت او باخت و در برابر عظمت وی تواضع كرد.
عار نبود شير را از سلسله ما نداريم از رضای حقّ گله
شير را برگردن از زنجير بود بر همه زنجيرسازان مير بود
آن حضرت (ع) حتّی در زندان هم مير و والی بر كائنات بود و حتّی شير پرده نيز اسير اشاره او می شد. اين گونه است كه مهر و محبّت او هر روز در دل ها بيش تر می شد و دشمنان به ويژه هارون الرشيد اين حاكم جور و باطل را مهر و محبّت مردمی ، سخت به وحشت می افكند. و لذا او را به شهادت رساندند تا اين نور را خاموش كنند و يكی از باطل ستيزان را از ميدان به در برند. اين در حالی است كه شهادت آن حضرت خود آغازی بر پايان حكومت خلافت سلطنتی شد و بزرگ ترين دوران طلايی عباسی آغاز زوال را پذيرفت.
برخورد با صلابت
از آنجايی كه اوليای خدا به امدادهای خداوندی باور قطعی دارند، در برخوردهای خود با دنياپرستان و طاغوت های زمان بی واهمه و با قاطعیّت و صلابت رفتار می كنند و آنان با داشتن سرمايه ايمان به غير از خداوند متعال از هيچ قدرت و نيرويی نمی هراسند، پيشوای هفتم نمونه بارزی از اين اوليای الهی است.چنانكه معروف است كه« آن حضرت شبها را تا سحر بيدار بود و شب زنده داری هايش همواره با استغفار بود، همراه با سجده های طولانی، اشكهای ريزان، مناجات بسيار و ناله ها و زاری های مداوم در حال عبادت».
اينك مواردی را در اينجا با هم می خوانيم:
الف) سخن امام به مهدی عباسی
مهدی،سومين خليفه عباسی، در يك اقدام عوام فريبانه اعلام كرد كه هر كسی كه حقوقی بر گردن نظام حكومتی دارد، می تواند برای رسيدن به حق خود اقدام نمايد. او در يك حركت ظاهری مشغول ادای حقوق مردم شد. امام كاظم (ع) نيز خواستار اعاده حقوق خود شد.در آنجا گفتگوی ذيل ميان خليفه و پيشوای هفتم به وقوع پيوست:
- حقوق شما چيست؟
- فدك.
- محدوده فدك را مشخص كن تا به شما بازگردانم.
- حدّ اول آن، كوه احد، حدّ دوم عريش مصر، حدّ سوم سيف البحر (دريای خزر) و حدّ چهارمش دومه الجندل[سرزمين عراق] است.
- همه اينها؟!
- آری!
خليفه آن چنان ناراحت شد كه آثار غضب در چهره اش پديدار گشت و با ناراحتی شديد گفت كه مقدار زيادی است، بايد بينديشم. امام كاظم (ع) با اين سخن به او فهماند كه حكومت حقّ امام كاظم (ع) است و زمام حكومت بر دنيای اسلام بايد در دست اهل بيت (ع) باشد (اصول كافی، كتاب الحجه، باب الف و الانفال).
ب) پيشوای دلها
روزی در كنار كعبه، هارون الرشيد حضرت كاظم(ع) را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام گفت: آيا تو هستی كه مردم مخفيانه با تو بيعت می كنند و تو را به رهبری خويش بر می گزينند؟ حضرت با كمال شهامت فرمود:« من بر دل های مردم حكومت می كنم و تو بر جسم های آنان !».
امام كاظم (ع) با اين سخن به او فهماند كه حكومتهای حق امام كاظم (ع) است و زمام حكومت بر دنيای اسلام بايد در دست اهل بيت (ع) باشد.
ج) هشدار به متكبّران
هارون، سلطان گردنكش ومتكبّری بود كه خود را برتر از همه چيز و همه كس می دانست و حتی در خيال باطل خود بر ابرها می باليد و به وسعت حكومت خويش می نازيد كه: ای ابرها! بباريد كه هر كجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب، بر زمين های تحت حكومت من خواهد باريد و خراج و ماليات آن سرزمين را نزد من خواهند آورد.
زمانی امام هفتم (ع) به كاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسيد: اين دنيا چيست؟ امام فرمود:« اين دنيا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آيه 146سوره اعراف به وی هشدار داد كه: « بزودی از آيات خود دور خواهم نمود كسانی را كه به ناحقّ در روی زمين ادعای بزرگی می كنند و اگر آنان هر آيه ای را ببينند، به آن ايمان نمی آورند و اگر راه رشد و كمال را ببينند، به سوی آن حركت نمی كنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببينند، به سوی آن خواهند رفت». هارون پرسيد: دنيا خانه كيست؟ حضرت فرمود: دنيا برای شيعيان ما مايه ی آرامش و برای ديگران آزمايش است.
در آخر اين گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسيد: آيا ما كافريم؟ امام هفتم (ع) پاسخ داد: نه، ولی چنان هستيد كه خداوند متعال فرموده است: « كسانی كه نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند»(هدايتگران راه نور:700).
د) سلام بر تو ای پدر!
هارون وارد مدينه شد و به همراه جمع زيادی به حرم پيامبر(ص) رفت. او در مقابل قبر شريف رسول خدا (ص) ايستاد و با كمال افتخار چنين سلام داد: سلام بر تو ای پسر عمو! در اين هنگام، حضرت موسی بن جعفر(ع) كه در ميان اهل مدينه حضور داشت، نزديك آمد و برای تحقير خليفه ی غاصب چنين سلام داد:« سلام بر تو ای رسول خدا! سلام بر تو ای پدر!». در اين حال، هارون از شدّت خشم به خود پيچيده و دنيا در نظرش تيره و تارشد؛ زيرا حضرت كاظم (ع) به اين وسيله شايستگی خود را برای جانشينی رسول خدا (ص) و لياقت نداشتن هارون برای چنين مقامی بيان داشت (بحارالانوار،ج48:135).
هـ) نامه ای از زندان
حضرت موسی بن جعفر(ع) با اينكه مدّتهای مديدی را در زندانهای مختلف نظام طاغوتی هارون سپری كرد و در شكنجه گاه های ترسناك، به دست شقی ترين مأموران سپرده شده بود، امّا از گفتن سخن حقّ و نشر حقايق الهی لحظه ای درنگ نكرد.
آن حضرت در فرصتهای مناسب گفتارهای بيدارگرانه و هشدارآميز خود را به گوش سردمداران دنيا پرست نظام حكومتی رسانده، به ايفای نقش خطير خويش در جامعه اسلامی پرداخت. امام در يكی از نامه های حماسی خويش كه از زندان به كاخ هارون ارسال نمود، چنين نگاشت:« ای هارون! هيچ روز سخت و پر محنتی بر من نمی گذرد، مگر اينكه روزی از راحتی و آسايش و رفاه تو كم می گردد؛ امّا بدان كه هر دو، رهسپار روزی هستيم كه پايان ندارد و در آن روز، مفسدان و تبهكاران زيانكار و بيچاره خواهند بود» (تاريخ بغداد، ج13:32).
ممكن است اين پرسش به ذهن آيد كه امام هفتم (ع) از آن شرايط خفقان چگونه نامه ها و سخنان خود را به سمع و نظر ديگران می رسانيد؟
بررسی اوضاع تاريخی آن عصر نشان می دهد كه اكثر زندانبانان و مأموران آن پيشوای الهی با اندكی ارتباط و برخورد با ايشان، به حقيقت و معنویّت امام پی برده، از هواخواهان و دلدادگان امام می شدند و اين مسأله سبب شده بود كه گفته ها، نوشته ها و افكار و انديشه و سيره حضرت بر تاريخ پوشيده نماند.
استراتژی مبارزه در سيره امام هفتم (ع)
امام موسی بن جعفر (ع) همان راه و روشی را ادامه داد كه امام صادق (ع) در روبرو شدن با اجتماع، بر محور عمل و برنامه ريزی اتخاذ كرده بود. اين محورها عبارتنداز:
محور نخستين: برنامه ريزی فكری و آگاهی دادن عقيدتی و چاره انديشی در روبرو شدن با عقايد منحرف و انگيزه ها و واپس گرائيهای شعوبی و نژادپرستی و عقايد مختلف دينی. از خطرناكترين اين تبليغات زهرآگين، تبليغ افكار الحادی و كفر آميز بود كه تزريق زهر آن فعالیّت و گسترش در دلهای نوجوانان مسلمان سرازير شده بود. موضع امام موسی (ع) در برابر اين تبليغات، آن بود كه با دلايل استوار در برابر آن بايستد و با پوچی و بی مايگی آن به معارضه برخيزد و دوری آنرا از منطق و واقعیّت توضيح دهد و عيوب آن را بازگويد تا آنجا كه گروهی انبوه از پيروان آن عقايد به اشتباه خود و فساد خط مشی اتخاذی خويش اعتراف كردند وبه اين جهت جنبش امام درخشندگی يافت و قدرت علمی آن حركت منتشر گرديد و به گوشها رسيد. چندان كه گروهی بزرگ از مسلمانان آن را پذيرفتند و اين امر به مسؤولان حكومت گران آمد و با آنان با شدّت و فشار شكنجه رفتار كردند و در زمينه های عقيدتی آنان را از گفتگو بازداشتند و امام موسی (ع) ناچار شد به هشام (يكی از اصحاب خود) فرستاده ای گسيل دارد و او را هشدار دهد تا به علّت خطرهای موجود از سخن گفتن خودداری كند و هشام تا مرگ مهدی خليفه از سخن گفتن خودداری كرد. گروهی كثير از بزرگان دانشمندان و روايان حديث، از كسانی كه در دانشگاه بزرگ امام صادق (ع) تحصيل می كردند، هنگام اقامت او در يثرب، پيرامون امام موسی (ع) گرد آمدند و ايشان با توانائی و نيروی بسيار، بر فقه اسلامی، آراء و عقايد خردمندانه در فقه اسلامی ابراز كردند. مجموعه های بسيار از احكام اسلامی به آن حضرت منسوب است كه در باب حديث و فقه تدوين شده است و دانشمندان و راويان حديث همواره با آن افاضات علمی، همدم بودند و احاديث و گفتگوها و فتواهای او را ثبت می نمودند. "سيد بن طاووس" چنين روايت كرده است كه ياران و نزديكان امام كاظم (ع) در مجلس او حاضر می شدند و لوحه های آبنوس در آستين ها داشتند. هرگاه امام (ع) كلمه ای می گفت يا در موردی فتوی می داد، به ثبت آن مبادرت می كردند.آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگونی و وسعت آن از او نقل كرده اند. كوششهای علمی حضرت همه مراكز اسلامی را فراگرفته بود و دانشمندان نسلی پس ازنسلی، عطايای علمی او را نقل كرده اند.
محور دوم: نظارت مستقيم بر پايگاههای توده ای و طرفداران و پيروان خود و هماهنگی با آنها در پيش گرفتن مواضع منفی در برابر حكومت، به منظور ناتوان كردن حكومت از نظر سياسی و بريدن از آن و حرام كردن تماس با آن به منظور آماده كردن زمينه های سقوط آن حكومت و نابود كردن آن از نظر سياسی. چيزی كه امام (ع) را دلير ساخت تا چنين موضع استواری داشته باشد، دگرگونی آشكار گستردگی و انتشار پايگاههای مردمی ايشان بود. اين مطلب با جنبش امام (ع) و با فعالیّتهای منفی او نسبت به حكومت منحرف عباسيان و فراخواندن او در حرام دانستن ياری با حكومت، در هر زمينه از زمينه ها، هماهنگ شده بود. اين موضع امام در گفتگوی وی با يكی از اصحاب، (صفوان) آشكار می گردد:
- ای صفوان همه چيز تو پسنديده است جز يك چيز.
- فدايت شوم، آن چيست؟
- كرايه دادن شترهايت به اين ستمكار- يعنی هارون .
- به خدا سوگند آنها را از جهت تكبّر و خودخواهی ويا شكار و سرگرمی كرايه ندادم.بلكه برای اين راه [راه مكه]كرايه داده ام و خود همراهی با شتران را بر عهده نمی گيرم، بلكه غلامان خود را با آنان می فرستم.
- امام (ع) به او گفت: ای صفوان آيا كرايه ات بر عهده آنان است؟
- آری فدا يت گردم.
- آيا دوست می داری زنده بمانند تا كرايه تو را بپردازند.
- آری.
- پس فرمود: هر كس بقايای آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هركس از آنان باشد، وارد آتش گردد.
امام نارضايتی و خشم خود را از حكومت هارون، پياپی ابراز می فرمود و همكاری با آنان را در هر صورت وشكل كه باشد،حرام می دانست و اعتماد و تكيه بر آن را منع می كرد و با اين سخن كه فرمود:« به آنان كه ستمكاراند تكيه مكنيد كه گرفتار دوزخ می گرديد»؛ مردم را از تماس با ستمكاران باز می داشت و تمايل به آنان را برمسلمانان حرام كرد.و ترك كردن آنان را ضروری می دانست. حتی اگر تماس با آنان به علت بعضی مصلحتهای شخصی بوده باشد.آن حضرت ياران خويش را از شركت كردن در سلك حكومت هارون يا پذيرفتن هرگونه مسؤولیّت و وظيفه دولتی بر حذر می داشت و به زياد بن ابی اسلمه فرمود: « ای زياد، اگر از پرتگاهی بلند فرو افتم و پاره پاره گردم بيشتر دوست می دارم تا برای آنان كاری انجام دهم و يا بر بساط كسی از آنان پای گذارم»؛امّا امام (ع)، علی بن يقطين - يكی از بزرگ ياران خويش- را از اين فرمان استثناء كرد و اجازه داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده دار گردد و پيش از او، منصب زمامداری را در ايام مهدی بپذيرد. او نزد امام موسی (ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك كند،امّا امام (ع) او را ازين كار بازداشت. و به او گفت: «چنين مكن، ما به تو آموخته شده ايم و برادران تو به سبب تو عزّت دارند و به تو افتخار می كنند. شايد به ياری خدا بتوانی شكسته ای را درمان كنی و دست بينوائی را بگيری يا بدست تو مخالفان خدا درهم شكنند. ای علی، كفّاره و تاوان شما، خوبی كردن به برادرانتان است. يك مورد را برای من تضمين كن، سه مورد را برايت تضمين می كنم. نزد من ضامن شو كه هر يك از دوستان ما را ديدی نياز او را برآوری و او را گرامی داری و من ضامن می شوم كه هرگز سقف زندانی به تو سايه نيفكند و دم هيچ شمشير به تو نرسد و هرگز فقر به سرای تو پای نگذارد. ای علی، هركس مومنی را شاد سازد، اول خدای را و دوم پيامبر را و در مرحله سوم ما را شاد كرده است».
محور سوم: موضوع آشكار و صريح در احتجاج با كسی كه زمامدار حكومت بود به اينكه خلافت حقّ آن حضرت است نه ديگری و بر همه مسلمانان در احراز اين مقام برتری دارد. مناظره امام (ع) با هارون الرشيد در مرقد نبی اكرم (ص) و در برابر توده ای عظيم از اشراف و فرماندهان ارتش و كارمندان عالی رتبه دولت اتّفاق افتاد. هارون روی به ضريح مقدس به رسول اكرم (ص) چهره سود و چنين سلام گفت: « درود بر تو ای پسر عم»! و به انتساب خود به نبی اكرم افتخار می كرد. آنگاه امام كه حاضر بود، بر نبی اكرم درود فرستاد و گفت:« سلام بر تو باد ای پدر». هارون الرشيد از اين سخن ناراحت شد؛ زيرا امام (ع) در آن فخر و مجد بر او پيشی گرفته بود. پس با آهنگی لبريز از كينه و خشم به او گفت: « چرا گفتی كه تو از ما به رسول الله (ص) نزديكتری»؟. و امام پاسخی تند به او داد و گفت: « اگر رسول الله زنده می شد و از تو دخترت را خواستگاری می فرمود، آيا او را اجابت می كردی؟ هارون گفت: سبحان الله و به اين كار بر عرب و عجم فخر می كردم.امام گفت: اما او دختر مرا خواستگاری نمی كرد و من دختر به او نمی دادم؛ زيرا او پدر ما است نه پدر شما. و به اين علّت ما به او نزديكتريم». هارون كه اين دليل او را از پای درآورد، به منطق ناتوانان پناه برد وبه دستگيری امام (ع) فرمان داد و او را زندانی كرد. موضع امام (ع) در برابر هارون، آشكار و روشن بود. امام (ع) در يكی از كاخهای استوار و زيبای هارون كه مانند آن در بغداد و جای ديگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: اين سرا چگونه است؟ امام بی واهمه و بی اعتنا از قدرت و جبروت او گفت: اين سرای فاسقان است. خدای تعالی فرمايد:« ساصرف عن اياتی الذين يتكبرون فی الأرض بغير الحق و ان يروا كل آيه لايؤ منوا بها وان يروا سبيل الرشد لايتخذوه سبيلا و ان يروا سبيل الغی يتخذوه سبيلا»:كسانی را كه در روی زمين، بی شايستگی، بر خلاف حق گردن می فرازند از آيات خود روی گردان ميكنم. هر چند همه آيات را می بينند، به آن ايمان نمی آورند و اگر راه رشد را ببينند آن راه را بر نمی گزينند و اگر راه گمراهی را مشاهده كنند آنرا انتخاب می كنند (هود/113).
هارون از خشم لرزيد و موجی از تشويش او را فرا گرفت. آنگاه به امام گفت: خانه از آن كيست؟
- اين سرا شيعه ما را مجال است و ديگران را فتنه.
- چرا صاحب خانه آنرا باز پس نمی گيرد؟
- خانه را آباد ازو گرفتند و تا آباد نگردد، آنرا پس نمی گيرد.
- شيعيان تو كجايند؟ و در اينجا امام(ع) سخن حق تعالی را قراعت كرد: « لم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين منفكين حتی تاتيهم البينه»:كافران از اهل كتاب و مشركان جدا نبودند تا برای آنان از جانب خدای بينه ای آمد(بينه/1).
- هارون را خشم فرا گرفت و گفت آيا ما كافريم؟
- نه، امّا چنانكه خدای تعالی فرمايد:«الذين بدّلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار»:
آنان كه نعمت خدای را به كفر تبديل كردند و پيروان خود را در سرای هلاكت جای دادند(ابراهيم/27-28).
اينچنين امام آشكار كرد كه هارون منصب خلافت راغصب كرده، سلطنت و حكومت را، دزديده است. اين مطلب خشم هارون را بر امام (ع) بر انگيخت و به هنگامی كه شنيد امام او را به مبارزه می طلبد و در موضعی است كه در آن نرمش نيست، در سخن خود با امام (ع) به خشونت پرداخت.
در هنگامی ديگر،وقتی هارون از امام (ع) راجع به فدك پرسيد تا آنرا به او باز پس دهد، امام (ع) از باز پس گرفتن آن خودداری فرمود، مگر اينكه حدود آنرا نيز بازپس دهند.
هارون الرشيد پرسيد: حدود آن چيست؟
امام (ع) گفت: اگر حدود آنرا بگويم، آنرا پس نخواهی داد.
هارون پای فشرد تا حدود آنرا برای او معلوم دارد و امام (ع) چاره ای نديد جز اينكه مرزهای فدك را تعيين كند و گفت: «مرز نخستين عدن است». وقتی هارون اين سخن را شنيد چهره اش برافروخت. امام (ع) همچنان به سخن ادامه داد: « مرز دوم سمرقند». رنگ هارون به تيرگی گرائيد و خشمی بيكران او را فرا گرفت.اما امام (ع) گفتار خود را پی گرفت و فرمود:« مرز سوم افريقا». رنگ هارون سياه شد و با آوائی كه خشم ازآن می باريد گفت: « هيه» و امام، حد آخر را بيان فرمود و گفت: « از ساحل دريا تا ارمنستان». هارون الرشيد خويشتنداری از دست بداد و گفت: آنئ وقت برای ما چيزی باقی نمی ماند. امام فرمود: « می دانستم كه تو آنرا باز پس نخواهی داد».
جو سياسی حاكم در زمان امام كاظم (ع)
نشر فقه جعفری و اخلاق و تفسير و كلام كه از زمان حضرت صادق (ع) و پيش از آن در زمان امام محمد باقر (ع) آغاز و عملی شده بود، در زمان امام موسی كاظم (ع) نيز به پيروی از سيره نياكان بزرگوارش همچنان ادامه داشت، تا مردم بيش از پيش به خط مستقيم امامت و حقايق مكتب جعفری آشنا گردند، و اين مشعل فروزان را از ورای اعصار و قرون به آيندگان برسانند.
خلفای عباسی بنا به روش ستمگرانه و زياده روی در عيش و عشرت، هميشه در صدد نابودی بنی هاشم بودند تا اولاد علی (ع) را با داشتن علم وسيادت از صحنه سياست و تعليم و ارشاد كنار زنند،و دست آنها را از كارهای كشور اسلامی كوتاه نمايند. اينان برای اجرای اين مقصود پليد كارها كردند، از جمله: چند تن از شاگردان مكتب جعفری را تشويق نمودند تا مكتبی در برابر مكتب جعفری ايجاد كرده و به حمايتشان پرداختند. بدين طريق مذاهب حنفی، مالكی، حنبلی و شافعی هر كدام با راه و روش خاصّ فقهی پايه ريزی شد. حكومت های وقت و بعد از آن- برای دست يابی به قدرت- از اين مذهب ها پشتيبانی كرده و اختلاف آنها را بر وفق مراد و مقصود خود می دانستند.
چندين سال امام كاظم (ع) از اين زندان به آن زندان انتقال می يافت. در زندان های تاريك و سياهچال های دهشتناك، امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقيقی خود (الله) راز و نياز می كرد و خداوند متعال را بر اين توفيق عبادت كه نصيب وی شده است سپاسگزاری می نمود.
در سال های آخر خلافت منصور دوانيقی كه مصادف با نخستين سال های امامت حضرت موسی بن جعفر (ع) بود،« بسياری از سادات حق طلب- كه نوعاً از عالمان و شجاعان و متّقيان و حقّ طلبان اهل بيت پيامبر (ص) بودند و با امامان نسبت نزديك داشتند- شهيد شدند. اين بزرگان برای دفع ستم و نشر منشور عدالت و امر به معروف و نهی از منكر، به پا می خاستند و سرانجام با اهدا جان خويش، به جوهر اصلی تعاليم اسلام جان می دادند، و جان های خفته را بيدار می كردند؛ طلوع ها و غروب ها را در آبادی های اسلامی به رنگ ارغوانی درمی آوردند و بر در وديوار شهرها نقش جاويد می نگاشتند و بانگ اذان مؤذنان را بر مأذنه های مساجد اسلام شعله ور می ساختند».
در مدينه از كارگزاران مهدی عباسی فرزند منصور دوانيقی در عمل، همان رفتار زشت دودمان سياه بنی اميه را پيش گرفتند، و نسبت به آل علی (ع) آنچه توانستند بد رفتاری كردند. داستان دردناك "فخ" در زمان هادی عباسی پيش آمد. علّت بروز اين واقعه اين بود كه" حسين بن علی بن عابد "- كه از اولاد حضرت امام حسن (ع) كه از افتخارات سادات حسنی و از بزرگان علمای مدينه و رئيس قوم بود- به ياری عدّه ای از سادات و شيعيان در برابر بيدادگری "عبدالعزيز عمری" كه مسلّط بر مدينه شده بود، قيام كردند و با شجاعت و رشادت خاص در سرزمين فخ عدّه ی زيادی از مخالفان را كشتند، سرانجام دشمنان دژخيم اين سادات شجاع را در تنگنای محاصره قرار دادند و به قتل رساندند و عدّه ای را نيز اسير كردند. "مسعودی" در اين باره می نويسد: « بدنهايی كه در بيابان ماند طعمه درندگان صحرا گرديد». سياهكاريهای بنی عباس منحصر به اين واقعه نبود.اين خلفای ستمگر صدها سيد را زير ديوارها و ميان ستون ها گچ گرفتند، و صدها تن را نيز در تاريكی زندان ها حبس كردند و به قتل رساندند .
عجب آن كه اين همه جنايت ها را زير پوشش اسلامی وبه منظور فرو نشاندن فتنه انجام می دادند.حضرت موسی بن جعفر(ع) را هرگز در چنين وضعی و با ديدن و شنيدن آن همه مناظر دردناك و ظلمهای بسيار، آرامشی نبود؛ او به روشنی می ديد كه خلفای ستمگر در پی تباه كردن و از بين بردن اصول اسلامی و انسانی اند. ايشان (ع) سال ها مورد اذیّت و آزار و تعقيب و زجر بود، و در مدّتی كه از 4سال تا 14سال نوشته اند تحت نظر و در تبعيد و زندانها و تك سلولها و سياهچال های بغداد- در غل و زنجير- به سر می برد. امام موسی بن جعفر(ع) بی آن كه – در مراقبت از دستگاه جبار هارونی – بيمی به دل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسيدگی می كرد و از گردآوری و حفظ آنان و جهت دادن به بقايای آنان غفلت نداشت.
آن زمان كه امام كاظم (ع) در مدينه بود، هارون كسانی را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه و كنار خانه امام (ع) می گذرد، وی را آگاه كنند. هارون از محبوبیّت بسيار و معنویّت نافذ امام (ع) سخت بيمناك بود . چنانكه نوشته اند كه هارون، درباره امام موسی بن جعفر(ع) می گفت:« می ترسم فتنه ای بر پا كند كه خون ها ريخته شود»؛ و پيداست كه اين " قيام های مقدّس" را كه سادات علوی و شيعيان خاصّ رهبری می كردند و گاه خود در متن آن قيامها و اقدام های شجاعانه بودند از نظر دستگاه حاكم غرق در عيش و تنعم، بنا حق "فتنه" ناميده می شد.
از سوی ديگر اين بيان هارون نشانگر آن است كه امام كاظم (ع) لحظه ای از رفع ظلم و واژگون كردن دستگاه جباران غافل نبوده است. وقتی مهدی عباسی به امام (ع) می گويد: « آيا مرا از خروج خويش در ايمنی قرار می دهی»؛ نشانگر هراسی است كه دستگاه ستمگر عباسی از امام كاظم (ع) و ياران و شيعيانش داشته است. به راستی نفوذ معنوی امام موسی (ع) در دستگاه حاكم به حدّی بود كه كسانی مانند علی بن يقطين صدراعظم (وزير) دولت عباسی، از دوستداران حضرت موسی بن جعفر(ع) بودند و به دستورهای حضرت عمل می كردند. سخن چينان دستگاه از علی بن يقطين در نزد هارون سخن ها گفته و بدگويی ها كرده بودند، ولی امام (ع) به وی دستور فرمود با روش ماهرانه و تاكتيك تقیّه كه در مواردی، برای رهانيدن اصل اسلام و جان از حيله های دشمن ضروری و شكلی از مبارزه پنهانی است، در دستگاه هارون بماند و به كمك شيعيان و هواخواهان آل علی (ع) و ترويج مذهب و پيشرفت كار اصحاب حقّ، همچنان پای فشارد؛ بی آن كه دشمن خونخوار را از اين امر آگاهی حاصل شود.
سرانجام بدگويی هايی كه اطرافيان از امام كاظم (ع) كردند در وجود هارون كارگر افتاد ودر سفری كه در سال 179ه ق به حج رفت، بيش از پيش به عظمت معنوی امام (ع) و احترام خاصّی كه مردم برای امام موسی الكاظم (ع) قايل بودند پی برد. هارون سخت از اين جهت، نگران شد. وقتی به مدينه آمد و قبر منوّر پيامبر اكرم (ص) را زيارت كرد، تصميم بر جلب و دستگيری امام (ع)؛ يعنی فرزند پيامبر گرفت. هارون صاحب قصرهای افسانه ای در سواحل دجله، و دارنده امپراطوری پهناور اسلامی كه به ابر خطاب می كرد:« ببار كه هر كجا بباری در كشور من باريده ای و به آفتاب می گفت بتاب كه هر كجا بتابی كشور اسلامی و قلمرو من است!».
آن چنان از امام (ع) هراس داشت كه وقتی قرار شد آن حضرت را از مدينه به بصره آورند، دستور داد چند كجاوه به كجاوه امام (ع) بستند و بعضی را نابهنگام و از راههای ديگر ببرند، تا مردم ندانند كه امام (ع) را به كجا و با چه كسانی بردند، تا يأس بر مردمان چيره شود و به نبودن رهبر حقيقی خويش خو گيرند و سر به شورش و بلوا بر ندارند و از تبعيدگاه امام (ع) بی خبر بمانند؛ و اين همه بازگو كننده بيم و هراس دستگاه بود، از امام (ع) و از يارانی كه – گمان می كرد- هميشه امام (ع) آماده خدمت دارد، می ترسيد، اين ياران باوفا، در چنين هنگامی، شمشيرها برافرازن و امام خود را به مدينه بازگردانند. اين بود كه با خارج كردن دو كجاوه از دو دروازه شهر، اين امكان را از طرفداران آن حضرت گرفت و كار تبعيد امام (ع) را فريب كارانه و با احتياط انجام داد.
هارون، امام موسی كاظم (ع) را – با چنين احتياط ها و مراقبت های از مدينه تبعيد كرد.
وی، ابتدا دستور داد امام هفتم (ع) را با غل و زنجير به بصره ببرند و به عيسی بن جعفر بن منصور كه حاكم بصره بود، نوشت كه او بايد يك سال حضرت امام كاظم (ع) را زندانی كند، پس از يك سال والی بصره را به قتل امام (ع) مأمور كرد. عيسی از انجام دادن اين قتل، عذر خواست. هارون امام را به بغداد منتقل كرد و به فضل بن ربيع سپرد. مدّتی حضرت كاظم (ع) در زندان فضل بود. در اين مدّت و در اين زندان امام (ع) پيوسته به عبادت و راز و نياز با خداوند متعال مشغول بود. هارون، فضل را مأمور قتل امام (ع) كرد، ولی فضل هم از اين كار كناره جست. عاقبت آن امام بزرگوار در سال 183هجری در سن 55سالگی به دست مردی ستمكار به نام" سندی بن شاهك" و به دستور هارون مسموم و شهيد شد.
.شگفت آن كه هارون با توجه به شخصیّت والای موسی بن جعفر (ع) پس از شهادت امام نيز اصرار داشت تا مردم اين خلاف حقيقت را بپذيرند كه حضرت موسی بن جعفر(ع) مسموم نشده، بلكه به مرگ طبيعی از دنيا رفته است، امّا حقيقت هرگز پنهان نمی ماند. بدن مطهّر آن امام بزرگواررا در مقابر قريش- در نزديكی بغداد- به خاك سپردند. از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پيدا كرد، و مورد توجه خاصّ واقع گرديد، و شهر" كاظمين" از آن روز بناشد و روی به آبادی گذاشت.