قدمزنان، بیمحابا و عاشق نيستی و گاهی اندك هستی بر سنگفرش قدم میگذارم و تا انتهای عاشقی بیمحابا میدوم تا نيستان وجود. قدم زنان، گريه كنان، بیخود، بی من ... كاش فرصتی باشد برای آهسته خنديدن، برای اهسته لبخند زدن، برای نفس كشيدن و برای آسوده دويدن.
وقف آری، وقف يك قصه بیانتهاست. گاه عشق ورزيدن، گاه ناليدن، به هنگام بخشش اشك ريختن. وقف برگ گل ياس سفيدی است تا سحرگاه پاك بودن، وقف هست تا خدا هست.
وقف عشق اوست كه پرواز كشيدن را به كسی آموخت كه نهان وجودش از هستی بالاتر است. برای او كه زيباتر از نهان همه انسانهاست. وقف اوج يك نقشه بیمقياس است.
وقف به اوج كشيدن تمام آرزوهای انسان و وقف لبخند عاشقی برای به دست آوردن گوشه خيال است. وقف آغاز يك قصه است، قصه بیمقدار، مضمومش همه در دست خداست. وقف دوست داشتن يك بازی عاشقانه است. وقف چشمه ايست هميشه جاری.
وقف نعمتی است برای خدايی شدن و فرصتی است برای ماندن. وقف سند اتصال به بهشت است. وقف چشمه جوشان برای حيات ابدی است.
وقف سفری تا بیانتهاست ... .