ورق زدن زندگی شهدا، بابی جديد از آسمان را به روی بشر باز میكند. شيفته شهادت بودن، وجهه بارز تمامی رزمندگان اسلام در طول سالهای دفاع مقدس بوده است. وقتی كه قبولی در دانشگاه الهی توشه راه شود، ديگر ترس از مرگ معنی ندارد و میتوان آن را با آغوشی باز پذيرفت. شهيد نظری، جوانی كه راه رسيدن به معبود را در پيش گرفته بود، نمونه بارز قبولی در دانشگاه حق تعالی و وصل شدن به معبود است.
غلامرضا متولد سال 1346 در محله مجيديه تهران بود. در خانواده نظری، سه فرزند پسر داشت كه غلامرضا بزرگترين آنان بود. او آموزشهای دينی و مذهبی را از سالهای قبل از انقلاب در مسجد سيدسجاد(ع) آغاز كرد تا جايی كه قبل از رفتن به مدرسه میتوانست قرآن بخواند. جلسات قرآن صبحهای جمعه برنامه هميشگی غلامرضا بود. توانايی وی در اين زمينه به حدی بود كه مسئوليت آموزش چند نفر به او سپرده شد كه چيزی شبيه حلقههای صالحين امروز به شمار میآمد. وی تحصيلاتش را تا ديپلم ادامه داد و موفق به دريافت ديپلم تجربی شد.
وی كه به حجب و حيا شهره بود، كسی را از خود ناراضی نمیكرد. همواره از شركت يا حضور در محلهايی كه احتمال گناه در آن میرفت، خودداری میكرد. غلامرضا با آن كه سن كمی داشت، با اعتقاد راسخ به آرمانهای انقلاب، در مبارزات عليه رژيم پهلوی حضوری مستمر داشت.
فعاليتهای مذهبی و انقلابی شهيد نظری پس از انقلاب جان تازهای به خود گرفت و كارش حضور در مسجد و برنامههای آن شد، به طوری كه كمتر به خانه میرفت.
بعد از شهادت دوست بزرگوارش، شهيد محمد نوری، مدتی فرمانده پايگاه بسيج مسجد سيدسجاد(ع) (پايگاه شهيد نوری فعلی) شد و به ساماندهی امور اين كانون پرداخت.
سرانجام اين شهيد بزرگوار در سال 65 و بعد از چندمين اعزامش، سوم بهمنماه، در خلال مراحل عمليات كربلای پنج در سرزمين فاطميون زندگی افلاكی را به ماندن در كره خاكی ترجيح داد و فاطمهوار(س) به شهادت میرسد.
پيكر پاك اين مجاهد پس از شهادت به تهران منتقل و بعد از تشييع بر دوش مردم انقلابی تهران، در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران به خاك سپرده میشود.
ما آن زمان خيلی اهل پارك رفتن و تفريحات به شكل امروز نبوديم، اما برخی وقتها میشد كه خانوادگی به پارك میرفتيم. غلامرضا هم هميشه امتناع میكرد و میگفت: بيايم پارك كه چه شود، پای لخت زنها را ببينم؟ و بعد میرفت مسجد. يكبار كه رفته بود مسجد و با ما پارك نيامده بود، ما هم فراموش كرده بوديم كه او كليد را برنداشته، بنابراين او چند ساعتی پشت در نشسته بود و وقتی رسيديم، اصلاً هيچی نگفت و به رويش نياورد كه چند ساعت آنجا معطل آمدن ما بوده. او خيلی به ما احترام میگذاشت. اهل خانواده نيز خيلی او را محترم میشمردند. نه اينكه چون شهيد شده میگويم، بلكه واقعاً همينطور بود. احترامهايی كه میگذاشت احترامآور بود. او بهترين فرزندم بود.
هميشه اگر میخواست با خانمی صحبت كند، سرش پائين بود و اصلاً نگاه نمیكرد. میگفت من را نانوايی نفرستيد، چون آن جا زنها هم میآيند صف میايستند و من نمیتوانم آن جا بايستم.
قرآن خواندن را قبل از سن مدرسه در مسجد سيدسجاد(ع) نزد حاج نصرتالله هاتفی كه آن موقع طلبه نبود، ياد گرفت. يعنی هنوز خواندن و نوشتن بلد نبود كه قرآن میخواند.
يكبار يادم است كه من، غلامرضا و برادر كوچكترش با خود او رفتيم مشهد، آنجا يكی از روحانيون آشنا را ديديم و او گفت، بچهها هر كدامتان قرآن خوب بخوانيد جايزه میگيرد. محمدرضا و غلامرضا هر دو قرآن خواندند و جايزه گرفتند، اما اين بنده خدا تعجب كرده بود كه غلامرضا چه خوب قرآن خوانده بود، چون اصلاً به سن او نمیآمد كه بتواند قرآن را اين چنين بخواند.
موقع انقلاب هم غلامرضا با برادرش میرفت پشت بام و روی زمين میخوابيدند و بلند شعار میدادند. يكی از همسايههای ما طاغوتی بود و از ما شكايت كرده بود كه شهربانی آن موقع آمدند دم منزل و سراغ من را كه گرفتند من هم گفتم كه من توی اين فضاها نيستم كه شعار بدهم و غير از من هم فقط اين چند تا بچه هستند و همان جا بچهها گفتند كه انگار اشتباه شده و رفتند.
انقلاب كه شد غلام ديگر هميشه مسجد بود تا اينكه جنگ شروع شد و بعد هم رفت جنگ. بعد از شهادت شهيد نوری بود كه غلام، فرمانده پايگاه مسجد سجاد(ع) شد، البته آن موقع پايگاه بسيج اينجا را شهيد نوری نمیگفتند.
به خواندن نماز مقيد بود. قبل از رسيدن به سن تكليف، نمازهايش را اول وقت میخواند. من وقتی احساس كردم كه به سن تكليف نزديك شده، خودم كه نمیتوانستم به او مسائل را بگويم و اصلاً آن موقع هم نمیشد، اما يك موقع ديدم كه غلام میرود در اتاق پشت حياط و وقتی يكبار دقت كردم ديدم كه میرود آنجا و رساله آقای گلپايگانی را مطالعه میكند. دلم گرم شد كه اين مسئله هم حل شده است.
وقتی شهيد شد، مدرسهای كه از آنجا ديپلم تجربی گرفته بود، برايش مراسم گرفتند. اهل مسجد، محل، همكلاسیها و معلمانش خيلی قبولش داشتند. هميشه در جلسات قرآن مسجد شركت فعال داشت.
يك روز غروب آمد خانه، ديدم دارد حساب و كتاب میكند. همان موقع اعزام سپاهيان صد هزار نفری محمد رسولالله(ص) تقريباً تمام شده بود، به او گفتم غلام تو نمیخواهی بروی جبهه؟ نشستی اينجا كه جنگ تموم شه؟ گفت: «میروم، اما بعد از اينكه همه را فرستادم. من مسئول بسيجم و بايد همه را بفرستم و نفر آخر خودم بروم.»
غروب با ما خدا حافظی كرد و رفت مسجد برای اعزام، من بعد از مدتی ديدم كه ساعتش را جا گذاشته و رفتم به سمت مسجد كه در همين حين او سوار ماشين شده بود و رفت به سمت پايگاه بهشتی برای اعزام.
شب هم در پايگاه بهشتی مانده بود، ولی من نتوانستم به او برسم و ساعت را به او بدهم. بعد هم مستقيم از پايگاه بهشتی، او با دوستانش رفته بودند جبهه و اين آخرين باری بود كه ديدمش به طوری كه كمتر از دو ماه نگذشته بود كه شهيد شد.
يك روز غروب داشتم میآمدم خانه كه زن برادرم را ديدم. او گفت كه غلام يك نامه برای ما فرستاده و گفته كه اين آخرين نامه من است و بعد از اين من شهيد میشوم.
چند روز گذشته بود كه از سر كار بر میگشتم. مغازهدار سر كوچه را ديدم كه او به من گفت از پايگاه بهشتی يك نفر آمده بود و با من كار داشت و شماره تلفن داده بود. من به او زنگ زدم. او هم در خلال صحبتهای خود، گفت: «حاجی، پسرت دانشگاه قبول شده. من مكث كردم و گفتم خدا رو شكر. حالا اين دانشگاه يا اون دانشگاه؟ او هم گفت اون دانشگاه.»
آمدم مسجد. پدر شهيد نوری كه الان مرحوم شده را آنجا ديدم. او هم گفت: «انا لله و انا اليه راجعون.» و من گفتم: «شهيد شده؟» او گفت: «زخمی است و حالش بده.» نمیخواستند خبر را يك دفعه به من بدهند.
حاجی هاتفی بزرگ كه پدر حاج نصرتالله میشود، هم چند تا سؤال در مورد پسرهايم پرسيد و بعد از كمی صحبت به من گفت كه شهيد شده.
من رفتم خانه، ديدم كه مادرم هم خانه است. نگفتم و مقدمهچينی كردم، اول گفتم زخمی شده و بعد گفتم حالش خوب نيست و ...، روز تشييع هم كه صبح راه افتادم تا جنازه را تحويل بگيرم، ديگر آنها هم میدانستند. نماز را در مسجد سجاد(ع) پسر بزرگ حاج آقا كه مرحوم شيخ رضا بود، خواند و بعد رفتيم بهشت زهرا(س) دفنش كرديم.
يكبار فقط خوابش را ديم كه در نماز جمعه بوديم و من جلو و او دو صف عقبتر از من و با هم احوالپرسی كرديم و بعد هم از خواب پريدم.
در كل غلام خيلی هوش و سليقه داشت و محرم و نامحرم را خيلی رعايت میكرد. اين خيلی در او بارز بود. يكبار به او گفتم برود چيزی بخرد و او انجام نداد، چون از او بعيد بود انجام ندهد، پيگيری كردم چرا نرفته و بخرد. از حجب و حيا به من نگفته بود پول ندارد. اصلاً به من نمیگفت كه پول بده.
بخشی از وصيتنامه اين شهيد در زير آمده است:
«بسم ربالشهدا و الصديقين
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِی سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ - قرآن كريم،سوره آلعمران، آيه 169
با درود و سلام خدمت حضرت ولیعصر(عج) و حضرت امام خمينی بتشكن، اين آئينه زمان و با سلام به ارواح طيبه شهدای راه اسلام و آزادی و با سلام خدمت شما پدر و مادر عزيزم.
اينجانب غلامرضا نظری، شهادت میدهم كه خدايی نيست جز الله و حضرت محمد(ص) بنده و فرستاده اوست و علی(ع) و يازده فرزند پاك او، امامان بر حق شيعه هستند و تبرّی میجويم از دشمنان علی و آل علی(ع).
بار خدايا تو شاهد باش كه اين بنده حقير درگاهت، با رضايت كامل به سوی جبههها روی آورده تا در كنار ديگر رزمندگان اسلام، روی در روی بعثيون كافر جهت كسب رضايت تو بجنگد و ثابت كند كه تا جوانان اين مرز و بوم زنده هستند، احدی فكر تجاوز به اين مملكت اسلامی را نكند.
پدر و مادر عزيزم تا وقتی كه در اين جهان فانی هستيد، خدا را فراموش نكنيد و بدانيد كه هميشه و در همه حال مراقب اعمال ماست. پس چه بهتر كه در اعمالتان رضايت خدا را در نظر بگيريد تا انشاءالله در كارهايتان موفق و مؤيد باشيد.
و اما پيامم به برادران و خواهرم؛ بدانيد و آگاه باشيد كه به دست آوردن رضايت والدين، به دست آوردن رضايتالله است. پس چه بهتر كه مطيع اوامر والدين خود باشيد تا خدا از شما راضی باشد و اما درسهايتان را بهتر و بيشتر بخوانيد تا بتوانيد در آينده به جامعه اسلامی خود خدمت كنيد و سربار جامعه نشويد.
و اما پيامم به امت حزبالله؛ برادران و خواهران دينی كه انقلاب را با سربلندی به پيروزی رسانيدند، همانطور هم با همكاری و حمايت خود از جنگ، جنگ را به پيروزی نهايی برسانيد. اگر نمیتوانيد به جبهه بياييد، در پشت جبهه خدمت خود را انجام دهيد.
از جان و دل گوش فرا دهيد و عمل كنيد، دنيا چشم و گوشش به دهن امام دوخته شده، بر حرفهای ايشان تفسير و تعبير ننويسيد؛ چرا ما نبايد گفتههای ايشان را آويزه گوش خود كنيم؟ در آن جهان جواب خدا را چه بدهيم؟ ما هر چه پيروزی داريم از اطاعت به امر امام داريم و هر چه شكست داريم از عمل نكردن به حرفهای ايشان است پس انشاءالله پيرو اين رهبر باشيم تا هميشه پيروزی از آن ما باشد.
و اما پدر عزيزم، مبلغی حدود 35000 ريال از پول كاركرد خودم حتماً بدهيد به بسيج و يادتان هم نرود و اگر توانستيد حدود يكسال و نيم نمازهايم را قضا كنيد يا اجير بگيريد و همچنين حدود يك ماه روزه ماه رمضان. در آخر هم متذكر میشوم كه در شهادت من گريه نكنيد، بلكه خوشحال باشيد كه امانت خود را اين گونه از شما پس گرفت.
شما بايد افتخار كنيد كه فرزندتان در راه حفظ اسلام به فيض شهادت نائل آمده. در آخر نامه از همه دوستان و آشنايان حلاليت میطلبم و اگر از من بدی ديدهاند به بزرگی خود مرا ببخشيد و از همگی التماس دعا دارم، خدا يار و نگهدارتان. والسلام
خدايا خدايا تا انقلاب مهدی، خمينی را نگه دار.
غلامرضا نظری بيست و دوم آذرماه سال 65»