به گزارش خبرگزاری قرآن(ايكنا)، پنجمين مراسم شب شاعر بزرگداشت شاعر، مستندساز و روزنامهنگار بیباك انقلاب محمدحسين جعفريان شب گذشته سهشنبه، 26 شهريورماه در نخلستان سازمان هنری رسانهای اوج برگزار شد.
در بخشی از اين مراسم ساقی جعفريان، همسر محمدحسين جعفريان به ايراد سخن پرداخت و متن يادداشتی را كه برای همسرش نگاشته بود، قرائت كرد كه به شرح زير است:
آقای خوبم سلام!
سه هفتهای است كه از تو دور افتادهام. روزنامهها نوشتهاند قرار است برايت بزرگداشت بگيرند. از آنجا كه در تماسهای تلفنی مكررم، هيچ حرفی از آن نزدی، يقين دارم مثل بسياری چيزها كه من بزرگ و بزرگتر میبينمشان، تو از كنار اين يكی هم آرام و معمولی گذشتهای. اما من توانايیهای تو را ندارم. من نمیتوانم رد شوم. خبر اين ماجرا هم خوشحالم كرد و هم غمگين اما چرا حالا؟ اين همه سال چطور هيچكس رنجهای تو را نديد؟ چطور رد شدند از كنار تو، از شعرها، نوشتهها و «حماسه ناتمامت»؟
يادت هست بعد از تصادف دوم، از مشهد كه به تهران آمديم يك روز عاقبت يك ترازو خريدم تا روی آن بايستی و من بفهمم اين بشر، اين شاعر نحيف كه آتش از كلماتش تنوره میكشد و بیخيال با همه درمیافتد چند كيلوست؟ هر روز تكيدهتر میشدی و من وحشتزدهتر. ترازو را كه آوردم سرزنشم كردی اما من كوتاه نيامدم عصاهايت را هم به كمك خواندم به زحمت بلندت كردم. اما نمیتوانستم نگهت دارم. دستهايت میلرزيد و مچبند عصاها لق لق میكرد. ترسيده بودم، تو را بعد از هفتهها روی تخت بيمارستان بودن از جايت بلند كرده بودم. زيربغلت را گرفته بودم.
آقای خوب من، به من تكيه كرده بود، همان مردی كه با همين عصاها برای رسيدن به خواستهاش هفتهها پياده، كوههای افغانستان را درنورديده بود. بيشتر ترسيدم. دستهای من هم داشت میلرزيد. چشمم كه به عقربههای ترازو افتاد ناگهان احساس كردم ديگر نمیتوانم وزنت را تحمل كنم، آه خدای من! جهان من فقط سی و پنج كيلو وزن دارد، قهرمان من...و تو سنگين شدی، سنگين و سنگينتر و من دستهايم ديگر توان ايستاده نگهداشتنت را نداشت.
من خيلی ضعيفتر از آن بودم كه تكيهگاه تو باشم. من آمده بودم به تو تكيه كنم... با صدای ضعيفت بود كه به خودم آمدم... نمیدانم چه شد كه به اينجا رسيدم فقط دلم میخواست خيلی زودتر سراغت را میگرفتند همان روزهای سی و پنج كيلويی پردردت، كاش میتوانستم حرف بزنم، بنويسم، از تمام دردهای روحی و جسمی كه داری و تنها من از آنها باخبرم.
من مركز فرهنگی «اوج» و بچههايش را نمیشناسم. فقط خوب میفهمم آنها با همت بلندشان به جای همه آن رفقا و مديران و ادارات و... دارند ادای دين میكنند. جای آنها كه درد كشيدنت را ديدند اما انكارت كردند. جای سياستمدارانی كه به جای دلجويی، از تو شكايت كردند. جای همه مديرانی كه وقت بيداری تو خود را به خواب زدند جای... نفسشان گرم و آفرين به غيرتشان. اين بزرگداشت هم تمام میشود اما بزرگداشت تو در قلب و جان من كه خوب آرزوهايت را میشناسم هميشه برپاست. من شاگرد دغدغههای تو هستم، ساحل درياهای توفانیات. پس به حرمت معلمیات ببخش بر من اين چند خط درد دل را كه بدون اجازهات منتشر كردم.
قربان هميشگی و ازلی و ابدی تو، همسرت: ساقی جعفريان