گروه اندیشه: امروز باید دل از کربلا کند و رفت ... باید رفت به بقیع. گویی کسی دارد مرثیه غربت مجتبی(ع) را میخواند.

پیامبر(ص)، مردی است که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر نامه رسالت. پیامبر(ص)، قرآن به تمام معنی است که در جاهلیت، منادی دعوت به آیههای تفکر و اندیشیدن بود و نامش، بتهای زمین را به خاک افکند.
بیست و هشتم ماه صفر است و مردی از دنیا میرود که در جان بیروح عقل دمید، مرهم بر زخمهای معنویت نهاد و شعله همیشه سوزان ایمان را در جان و روان آدمی برافروخت تا از تیرگیها نهراسد.
ملائک، بر سر و سینه زنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا(ص) طواف میکنند و به فاطمه که غریبانه در گوشهای اشک میریزد، تسلیت میگویند.
فاطمه(س) با تمام دلتنگیهایش سر به زیر افکنده تا در تلاقی چشمهایش با پدر، در رفتن درنگ نکند. حسنین(ع)، صورت بر سینه رسول خدا(ص) گذارده، بی اختیار اشک میریزند. علی(ع) با چشمانی پر اشک، سر رسول خدا(ص) را به دامن گرفته، زیر لب میگوید؛ اِنّا للّه ِ وَ اِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ..
یا رسول اللّه! برخیز، مدینه تو را میخواهد ...پس از تو، حرمت خانه علی(ع) و فاطمه(س) را خواهند شکست ... چگونه وداع میکنی با دخترت، تو بهتر میدانی که روزهای بعد از تو چقدر سیاه بر روزگار او خواهد گذشت؟
ای بهانه خلقت کاینات! چه کسی باور میکند تویی که در تاریکی غار حرا پیامبر شد از تاریکی که مردم بعد از تو در آن خواهند زیست بترسی.
هنوز صدای «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذیِ خَلَقَ» شنیده میشود و کلام تو که همان کلام الهی است با زبانی دیگر و بیانی دیگر همچون چشمه ای لایتناهی بر دشتهای دور و کویر خشک جانهای مرده نازل میشود.
بیست و هشتم ماه صفر یاد آور آغاز اسارت و شهادت است. یادآورآنان که به راستی درزمین قریب، غریب بودند. دیوار کوچههای مدینه سیلی تازیانه و نیزهها را هنوزبه یاد دارند. و هر روز اشک میریزند برای جهل و نادانی مردمانی که چشمان خود را بستند که نبینند.
سلام بر محمد(ص) با خلق عظیمش، مکارم اخلاق را به تمامت رساند و شبهای جهل بشر را به جادههای راستی کشاند!
در حجةالوداع در هنگام رمى جمرات فرمود؛ مناسک خود را از من فراگیرید، شاید بعد از امسال دیگر به حج نیایم و هرگز مرا دیگر در این جایگاه نخواهید دید.
و ناگهان چه زود مشتاقانه به سوی معشوق شتافت و با صدای در زدن ملک الموت، در معراج ابدی آرام گرفت و ما با پای لنگان عبادتهایمان درخشت خشت کعبه سراغ از او میگیریم که چگونه مصمم و پرشور، ایمانش را فریاد کرد.
و حالا ما سیاه پوشان بیست وهشتمین روز صفر میگرییم. بازهم ما و این مدینه، با نالههای سوزناکی که از خاطره خانههای بنیهاشم میوزد.
دوباره داغی دیگر بر پیشانی این شهر و پیکر فرزند ریحانه رسول که بیجان و مسموم، میان حجره دربسته خیانت جعده، بر زمین نقش بسته و پارههای جگر که به بازگویی واقعه نشسته است.
حسن(ع) همان که بعد ازعلی(ع) ردای امامت را پوشید؛اما دیری نپایید که از خیانت مردمی که به عهدشکنی خو کرده بودند با کسانی صلح کرد که پیمان دشمنی با سلالهای پاک را بسته بودند و او را در سکوت و مصلحت، ذره ذره شهید کردند و سکوتش در مقابل طعنههاى پلید خون به جگرش کردند.
تاریخ از بخشندگیهای امام حسن(ع) داستانهای فراوان به یاد دارد؛ از سائلانی که هرگز ناامید برنگشتند؛ چراکه او خود را در درگاه خدا سائلی میدانست.
حسن(ع) حتی در خانه خویش هم غریب بود برای زنی که لایق سایبان مهربانی او نبود، زنی که به رسم آشنایی زهر بی وفایی به کامش ریخت، غریب بود.
امروز باید دل از کربلا کند و رفت... باید رفت به بقیع. گویی کسی دارد مرثیه غربت مجتبی را میخواند و کربلا، در پارههای جگر آغاز میشود.
کریم اهل بیت چون خورشیدى خسته از خاک، به معراج ابدى مىرود و در خاک غریبانه بقیع میآرامد و زائرانش میهمان سفره کرامتش میشوند.
سعیده مجتهدی/ شعبه استان مرکزی