کانون خبرنگاران نبأ: پیکرهای پاک شهدا، یکی پس از دیگری، به خاک سپرده میشد؛ غوغایی به پا بود، گویا جوانان در مسیر شهادت گوی سبقت از یکدیگر میربودند؛ و این مظهری بود از آرمان پاکی که مقتدایشان، امامخمینی(ره)، برایشان تفسیر کرده بود.

به گزارش کانون خبرنگاران نبأ وابسته به خبرگزاری ایکنا، شاید هنوز صدای فریادهای آرمانگرایانه آن نسل، برای نسلی که نه آن روزها را دیده و نه میتواند تصوری از آن داشته باشد، کمی دور از ذهن و بعید به نظر برسد.
اینکه جوانانی بودند که در مسیر زندگی در میان کشوری رشد کردهاند که طاغوت و طاغوتیان بر آن حکمرانی میکردند و همانها به فرمان مرجع تقلید خویش، به پا خواستند و به رهبری وی، پایههای حکومت ستمشاهی را نابود کردند، همانند افسانههای شاهنامه، کمی دور از ذهن باشد، اما حقیقتی است که برخی از لحظاتش را میتوان در قاب تصاویری مستند به تماشا نشست.
در کشوری که در آتش ستم و بیعدالتی میسوخت، جوانانی از همین خاک، از جنس خودمان، شاید پدران و مادران خودمان، از دل زمانه به پا خواستند. هنوز نقش دستهای غرق در خون، بر روی در و دیوار این شهر هویداست؛ اگر خوب گوش کنیم، شاید فریادها و شعارها را هم بتوانیم با گوش جان بشنویم: «یا مرگ، یا خمینی»، «میکشم میکشم آنکه برادرم کشت»، «رهبر نهضت آزادگان است، آیتالله خمینی/ او امید دل مستضعفان است، آیتالله خمینی».

و پیکر پاک برادری بر روی دستها روان میشد و به سرعت آن را به بهشت زهرا میرساندند؛ پیکرهای پاک شهدا، یکی پس از دیگری، به خاک سپرده میشد؛ غوغایی به پا بود، گویا جوانان در مسیر شهادت گوی سبقت از یکدیگر میربودند؛ و این مظهری بود از آرمان پاکی که مقتدایشان، امامخمینی(ره)، برایشان تفسیر کرده بود.
از روزی که تو اینجا آرام گرفتی تا به امروز، سی و اندی سال میگذرد، تویی که شهید انقلاب نام گرفتی، در مسیر مبارزه با بیعدالتی و خفقانی که بر تو و مردمان تو روا داشته بودند، آنچنان ایستادی که امروز ما، همسن و سالان تو، به بهانه عبور از سالهای رنجی که بر مردمانمان گذشت و به ثمر رسیدن نهال انقلاب، جشن میگیریم و فریادهای امروزیمان با همان وسعت در حمایت از مقتدای امروز، همچنان در گوش تاریخ تکرار میشود.

خاطراتت را گاهی لابهلای کاغذهای زرد و کمی پاره میتوان پیدا کرد، گاهی در میان اسامی زندانیهای سیاسی آن سالها، گاهی هم بر روی سنگقبرهای شهدای انقلاب؛ اما کاش میشد ملموستر از اینها، از روزهایی برایمان میگفتی که سکوتت، برترین فریاد علیه ظلمی بود که آن را بر نتابیدی؛ کاش میشد کمی برایمان از روزهایی بگویی که سخت مشتاق شنیدنش هستیم، از هدفهایی والا که برایت پر پرواز شد، تا پر بگشایی و پرواز را به تصویر کشی.

برایت قرآن میخوانم، از آیه آیه کلام وحی که برایم میگویند از زنده بودن و جاوید ماندن تو، «وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ؛ و کسانى را که در راه خدا کشته میشوند، مرده نخوانید بلکه زندهاند ولى شما نمیدانید (سوره بقره، آیه 154)»؛ آری، تو همیشه زندهای و ما اینجا، در این گوشه تاریخ کشوری که به رنگ خون تو و صدها یار و همکلاسی و برادر و خواهرت، لالهگون شده است، بار سنگین مسئولیت حمایت از اهداف و آرمانهای الهیات را با خود همراه داریم؛ بار امانتی به بلندای قداست از جانگذشتگیات در راه آرمانهای بلندت.

هنوز این شهر و کوچه پسکوچههایی که تصویری از انقلاب را به خاطر دارد، دردمند است از رنگینشدنش با خون هزاران شهیدی که برای آزادی این مرز و بوم، بر روی دستها روان شدند و در گوشهای از همین خاک، آرام گرفتند. هنوز میتوان تصاویر گنگ ازدحام و تظاهرات را دید و فریادهایی که لابهلای صدای گلولهها گم میشود را به وضوح شنید.



این روزها کنار سنگ قبرت که مینشینم، شاید نتوانم آرمانهایت را آنگونه که برایت آزادگی به ارمغان آورد، تصور کنم اما تو ای برادر، ای همکلاسیهای سالهای دور، گرچه رفتی، اما پیامت در گوش تاریخ این مرز و بوم، ماندگار خواهد بود.


گامهایت آهسته و پیوسته بود و کاش این آرامشی که امروز در چشمانت موج میزند، کمی هم در دلهای غرق در نیازهای دنیایی خیلی از همسن و سالانت جاری میشد؛ آرامشی از جنس باران در پهنای آسمان نگاهت که عمقش را نهایتی نیست.


از آن روزها، تا این روزها، شاید سی و اندی سال میگذرد؛ عبور سالها را در میان خطوط پیشانی و صورتت میتوان به وضوح مشاهده کرد. آن روزها تو بودی و آرمانها و اهداف و مسیری که برای رسیدن به هدفی والا در آن در حرکت بودی؛ این روزها هدفها همان است، دفاع از آرمانهای انقلابی که در راهش، همکلاسیهای دیروزت را با دستان خویش به خاک سپردی.


دستانم را که روی سنگ قبرت میگذارم و برایت فاتحهای میخوانم، حسرت میخورم، به راستی چه قدر جایت خالی است این روزها، این روزهایی که هنوز باید پشت سر مقتدا و ولیفقیه زمان، مشتهای گرهکردهات را بالا ببری و حمایتت را فریاد بزنی. حمایت از مقتدایی که آن روزها تو را به مبارزه علیه ظلم فرا میخواند و این روزها، به نوعی دیگر، از من و تو بصیرت میخواهد و روشنگری.


ردیفهای منظم و انبوه شهدا، برایم تلنگری است که یادم بماند، تو اگر رفتی، برادری دیگر پرچمت را در دست گرفت. تو رفتی و در بهار آزادی، جایت برای همه خالی بود، و در روزهایی دیگر، در روزهای دفاع از همین مرزها، برادرت، پرچی دیگر در دست گرفت تا با نوای کاروان، عزم کربلا کند.


هنوز هم گاهگاهی که در میان این زندگی پر ازدحام در کنارت مینشینم، آرامش آسمان را برایم بر زمین میآوری؛ شاید همین مرا کافیست تا در کنارت ساعتها با خود، خلوت کنم و به خود یادآور کنم، این آرامش بهایی داشته که از خود گذشتید و هر چه هست در خدا یافتید.


رد پای گذر زمان بر روی دستان مادر در کنار عمق نگاهت برایم تفسیری دارد از حضورت؛ راهت آنچنان روشن بود که مادری از جگرگوشهاش گذشت و در این راه با افتخار، آسمانیات کرد. کاش نگاهها، قدمها و گفتنیهایمان را به رنگ نگاهت، به عمق و عظمت روشنایی راهت به تصویر بکشی.


این روزها، بیش از هر روز دیگری در این دهه پر قداست فجر و پیروزی، که با قطره قطره جانت، به ثمر رساندی، گذرمان به خلوت آسمانیتان میافتد؛ عدهای با اهدافی روشن و آسمانی، میهمان گاه و بیگاهتان میشوند و عدهای هنوز هم در میان این بهشت زمینی، اهداف خاکی و کوچک خود را دنبال میکنند؛ برای شما که فرقی ندارد، اما برای ما دیدنیترین تصویرهای آسمانی در همین عشقهای رنگارنگی نهفته است که در قاب تصویر منعکس ساختهایم.


عطر عجیبی به مشام میرسد در میان این بهشت زمینی؛ به راستی با حضورت، با نگاهت که وسعتی دارد از عرش به فرش، عطر بهشت میپراکنی در میان این خاکنشینان. تو رفتی و تا معراج پر گشودی اما عطر حضورت، برکت نامت، قداست آرمانت را در میان مردمانی آزاده بر جای گذاشتی.


قدمهای محکم و استوارت اگر نبود، آن دیو بیرون نمیشد و آن فرشته خط بطلان بر طاغوت و طاغوتیان نمیکشید، که قدمهای استوارت تنها در خدایی شدنت خلاصه میشد. خدایی شدی و از غیر خدا دل بریدی تا اینگونه سالها، نامت باقی بماند. کوچه پس کوچههای این شهر، هر کدام یادگاری از تو در خاطر دارند. گرچه حضور دنیایی نداری در دنیای سربیرنگ این شهر، اما حضور آسمانیات در یاد تاریخ جاودان خواهد ماند.


از دانشگاه انسانسازی فارغالتحصیل شدی، استادت، همان مقتدایت بود که کلامش را آن روزها که رنگی از انتشار اخبار به شیوههای امروزی نداشت، لابهلای برگههایی که اعلامیه نامیده بودند، با هر روشی منتشر میشد. از هر فرصتی برای تهدید پایههای رژیم ظلم شاهنشاهی بهره میبردی و به راستی در این دانشگاه مقتدرانه فارغالتحصیل شدی.


ما سالهاست از روزهایی که خیابانها با قدمهایت معطر شده بود، عبور کردیم، سالهاست که به شکرانهی آن پیروزی عظیم و آن فجر، قدمهای محکم و استوارمان را در مقابل چشمهایی که تاب دیدن این جوانان را ندارند، به تصویر کشیدهایم.
نگاهمان از آسمان پروازت بر روی تصاویری مینشیند که در هر کوچه پس کوچه ی این شهر و این مرز و بوم خودنمایی میکند، تصاویری از نگاه تو که آن روزها، پرواز را تفسیر کردی تا این روزها، دلهایمان بیتاب تفسیر آسمانیات باشد.

در سایه این پرچم سه رنگ، یادمان میماند آن روزهای پر التهابی که برای نشاندن نام جلاله «الله» بر روی این سه رنگ جاوید، از خود گذشتی و به خدا رسیدی. یادمان میماند در بهاری که سالهاست بهار آزادی نام گرفته، جای تو بسیار در میان همسن و سالانت خالی است اما خوب میدانیم جایگاهت، بر بلندای برترین نعمتها به ثبت رسیده است.

آری، در بهار آزادی، جای شهدایمان بسیار خالیست، شهدایی که با گذشتن از خود، در مسیری پر گشودند تا هر چه هست، خدا باشد و جز او نبینند. شهدایی که با آرمانهایی الهی و آسمانی، در مسیر معراج پر گشودند.

گرچه جایتان در این جشن و سروری که هر سال به بهانه آن آزادی بزرگ بر پا میشود، در میانمان خالی است اما یادت، پیامت، آرمانهایت را هرگز از یاد نمیبریم که بزرگترین پیامت در گوش تاریخ این کشور به ثبت رسیده است و آن بصیرت در سایه حمایت از مقتدا و ولیفقیه زمان است.
*طاهره رفعت