
صبح روز سوم خرداد سال61 است، اکنون صدای آشنایی از رادیو به گوش میرسد، «شنوندگان عزیز، توجه فرمایید»، «شنوندگان عزیز، توجه فرمایید»، خرمشهر، شهر خون و قیام آزاد شد. انگار همین دیروز بود که نخلها هم، آهنگ رفتن داشتند و همه در جستجوی شهادت! نیایش در کوچههای خرمشهر جاری، نفسها خسته، صداها خسته، پوتینهای آغشته به خون ، نور خدا در دلها روشن و فریاد «الله اکبر» که در نخلهای بلندقامت طنین انداز است. خدایا! چگونه میتوان این همه عظمت را فراموش کرد در حالیکه تاریخ در برابر آن سر تعظیم فرود آورده است. نمیتوان از سربازی نگفت که در کمین لحظهای برای نجات، زمان را با سرعت نگاهش می کاوید، آخر صدای کودکی از زیر آوار به گوش میرسید.
چگونه میتوان سخن نگفت از نوجوانی که با تمام وجودش برای ایمان و اعتقادش و سرزمین و آرمانهایش دفاع میکرد بیآنکه ادعایی کند، باید اور ا ستود که پرواز پرنده ستودنی است. خدایا! کجاست فریاد الله اکبر مردان خدایی و کجایند آن مردان بیادعا که قلب دشمن را میشکافتند، چگونه میتوان کتاب تاریخ را بست و نگفت که دشمن چگونه به خود اجازه داد شهری را ویران، مادری را منتظر و فرزندی را از خانهاش بیرون کند.
آری! چگونه میتوان سکوت کرد و نگفت که 45 روز مقاومت یعنی شکستن دشمن، یعنی عشق و ایمان، یعنی اعتقاد، یعنی رستن از اسارت دنیا و پیوستن به حق، چگونه میتوان از ناجوانمردی سیمهای خاردار و میدان مین نگفت؟!
خرمشهریعنی؛ چشمان انتظار، دلهای داغدار، اما امیدوار مثل آن موقعها اینجا جنگ هنوز ادامه دارد. چه روز باشکوهی است سوم خرداد، روزها و شبهایش، سراسر خاطره و نیایش است و چه باشکوه که نخلها همچنان ایستادهاند. نخلها هنوز ایستادهاند تا مقاومت را به رخ تاریخ بکشند، کارون همچنان جریان دارد تا رفتن و پیوستن را متجلی سازد.
نخلها هنوز ایستادهاند تا ما بدانیم مردان و زنان این سرزمین چگونه از خود عبور کردند... مایی که صدای گلوله رانشنیدهایم، صدای زوزه خمپاره رانشنیدهایم، صدای سوت نارنجک را نشنیدهایم و رد گل آلود پای دشمن را ندیدهایم .