
به گزارش
کانون خبرنگاران نبأ وابسته به خبرگزاری
ایکنا،
عملیات بزرگ کربلای 5 با رمز یا زهرا(س) از جبهه جنوب شلمچه و شرق بصره در
منطقهای به وسعت 150 کیلومتر مربع، آغاز شد و تا 8 اسفند بهمدت پنجاه
روز به طول انجامید؛ بهمناسبت سالروز این عملیات غرور آفرین، گفتوگویی
محمدرضا جعفری، از رزمندگان حاضر در این عملیات داشتیم.
جعفری در
ابتدا در رابطه با اهداف این عملیات و شرایط پیش روی آن میگوید: عملیات
کربلای پنج در 19 دیماه 1365، با رمز مبارک یازهرا(ع) در منطقه
شلمچه و در شرق بصره آغاز شد؛ پیروزی در این عملیات به لحاظ اهمیت سیاسی
و نظامی منطقه شلمچه به عنوان یکی از معابر وصولی شهر بصره، همواره در
زمره اهداف رزمندگان اسلام بود؛ با توکل بر خدا ما سه گزینه راهبردی را در
اجرای این عملیات مدنظر داشتیم که عبارت بودند از 1- تنها انجام یک عملیات
نمیتوانست مؤثر باشد، 2-سرعت عمل نقش تعیین کنندهای در این عملیات داشت و
3- ما به یک پیروزی قاطع بعد از عملیات کربلای 4 نیاز داشتیم، در همۀ این
موارد فقط خدا بود که ما را میتوانست به یک پیروزی بزرگ برساند.
وی
در ادامه در رابطه با شرایط و ادوات نیروهای بعثی در زمان انجام عملیات
کربلای 5 گفت: دشمن در شلمچه از مستحکمترین مواضع و موانع برخوردار بود،
به طوری که عبور از آنها غیر ممکن بود؛ با توجه به اصول نظامی شناخته شده و
محاسبات کمی، بر حسب ظاهر، ضریب موفقیت بسیار ناچیز بود و بالطبع تضمین
پیروزی از سوی فرماندهانِ عملیات را غیر ممکن میساخت، لیکن ضرورتِ غیرقابل
انکار ادامه جنگ در آن موقعیت و لزوم تسریع در تصمیمگیری پس از عملیات
کربلای 4 سبب شد تا صرفاً برای انجام تکلیف و با امید به نصرت الهی، تمامی
نیروهای خودی اعم از رزمنده و فرمانده برای عملیات بزرگ کربلای 5 آماده
شوند.
و در ادامه در رابطه با مراحل اجرای عملیات توضیح میدهد:
عملیات کربلای 5 حدود دو ماه در منطقه شلمچه طول کشید که هر روز آن از
روزهای دیگرش سختتر و خاطرهانگیزتر بود؛ این عملیات در منطقهای به شکل 5
ضلعی انجام شد.
وی میافزاید: غافلگیری دشمن در شرق بصره،
اساسیترین کار ما بود که عراقیها سراسیمه نیروهای بسیاری را به منطقه
شلمچه آوردند تا ما را وادار به عقبنشینی کنند، البته قرار بود عملیات
ساعت 2 نیمه شب آغاز شود که خبر رسید شاید عملیات لو رفته باشد، به همین
خاطر ساعت عملیات را به ساعت 1 و 35 دقیقه بامداد تغییر و رمز عملیات به ما
اعلام شد؛ دو ساعت از عملیات گذشت و پیشروی امیدوارکننده بود و عراقیها
غافلگیر شدند، ما کانال پرورش ماهی را رد کردیم و بلافاصله در نوک جزیره
«بوارین» و خط معروف «موانع 5 ضلعی» را شکستیم و پاسگاه بوبیان عراق را هم
به تصرف خود در آوردیم.
جعفری در ادامه در رابطه با واکنش دشمن به
پیشروی رزمندگان ایرانی میگوید: عراقیها روز دوم عملیات، بیش از 20 بار
پاتک زدند که همه ناموفق بود و مجبور به عقبنشینی شدند؛ توپخانه دشمن و
تیر مستقیم تانکها تنها پل ارتباطی را بیوقفه زیر آتش گرفته بود و ارتباط
کاملا قطع شده بود.
وی میافزاید: نبرد در «نهر جاسم» ادامه داشت و
کاملا دشمن را زمینگیر کرده بودیم؛ مقدار گازهای شیمیایی ناشی از پرتاب
گلولهها در فضای جبهه به حدی زیاد بود که تنفس را برای رزمندگان، مشکل
میساخت اما با وجود این شرایط، رزمندگان با کمک خداوند، پیروزی بزرگی را
رقم زدند.
جعفری در ادامه با ذکر خاطرهای از این عملیات میگوید:
عملیات کربلای ۵ و سرزمین شلمچه موضوع مهم و اعجازبرانگیزی است که با یک
مطلب و یک خاطره نمیتوان این حرکت مهم رزمندگان را معرفی کرد؛ سینههای ما
پر از خاطرات شنیدنی ایثار شهدا و رزمندگان است اما خاطرهای که میخواهم
تعریف کنم مربوط به اهمیت توسل به بی بی حضرت فاطمهزهرا(س) در این عملیات
است.
وی میافزاید: بعد از پیروزی در عملیات کربلای 5، ضعف دشمن
مزدور برای همه روشن شد؛ آنها در برابر شهادتطلبی و ایثار رزمندگان زانو
زدند و در نهایت استکبار شکست خورد؛ من در بسیاری از عملیاتها شرکت
کردهام اما عملیات کربلای 5 و منطقه شلمچه چیز دیگری بود، واقعا یک کربلا
بود.
این رزمنده تصریح میکند: یکی از مشکلات ما این بود که
هلیکوپترهای عراقی در سطح پائین پرواز میکردند و خیلی از بچهها را به
شهادت میرساندند که این برای ما به یک معضل بزرگ تبدیل شده بود.
وی
میافزاید: من تیربار گرینوف را برداشتم و گفتم امروز میخواهم با رمز «یا
زهرا(س)» هلیکوپتر عراقی را بزنم؛ رزمندهها به شوخی میگفتند مگر
هلیکوپتر هم تانک عراقی است که هر روز یکی از آنها سهمیه شماست؟ گفتم اگر
خدایِ حضرت زهرا(س) بخواهد، مثل تانکهای عراقی این را هم میزنم؛ صبح زود
با یک قبضه تیربار گرینوف و یک کمکی آماده شدم و در کمین نشستیم، دیدم
هلیکوپتر عراقی در سطح پائین به سمت ما میآید، نزدیک که شد، از پشت خاکریز
بلند شدم و سه بار گفتم یا زهرا(س) و یک رگبار به سمت پرهها و دُم
هلیکوپتر عراقی شلیک کردم که به نقطه مورد نظر اصابت کرد.
وی
میافزاید: ضربه کاری بود و دود غلیظی از زیر هلیکوپتر بلند شد؛ خلبان قصد
برگشت داشت که بدون درنگ در فاصله دویست متری، مجدداً یک رگبار دیگر
بهصورت بهعلاوه به هلیکوپتر زدم که با سر به زمین خورد و در مقابل دیدگان
صدها رزمنده، هلیکوپتر عراقی آتش گرفت و شادی بچهها با «الله اکبر» و یا
زهرا(س) بلند شد.
جعفری در ادامه اظهار میکند: من به بچهها گفتم
دیدید میتوان با یا توسل به حضرت زهرا(س) هم تانک دشمن را زد و هم
هلیکوپتر را؛ بعد از این موضوع کارشناسان و متخصصان از تهران آمدند و با من
مصاحبه کردند که این شیوه نوین را توضیح دهید تا از آن در مراحل بعدی و
برای دفع حملات هوایی دشمن استفاده کنیم. من گفتم شیوه من رمز یا زهرا(س)
بود و چیز دیگری نمیدانم، واقعاً چیز دیگری هم نمیدانستم.
وی در
پایان خاطرنشان میکند: در سالروز عملیات غرورآفرین کربلای 5، یاد تمامی
شهدای اسلام و شهدای این عملیات، بهویژه فرماندهان شهید، حاج حسین خرازی،
حاج اسماعیل دقایقی، حجتالاسلام میثمی و دهها شهید دیگر را گرامی
میداریم.
آقای جعفری این رزمنده بزگ و گمنام سپاه اسلام که همراه با نیروی تحت امرش مأموریت اصلی خود را که شکستن خطوط مقدم دشمن و پاکسازی منطقه بوده را به پایان رسانیده بود، با اعلام فرمانده کل ر مبنی بر اینکه در یکی از محورها به علت وجود موانع زیاد و آتش پر هجم دشمن امکان پیشروی وجود ندارد و نیروهای عمل کننده تلفات زیادی را متحمل شده اند، مأموریت عبور از این خط و آزاد سازی محور را به عهده می گیرد و با سازماندهی مجدد لشکر و به عهده گرفنتن فرماندهی آن عبور از سخت ترین محور را که مقاومت دشمن در مقابل رزمندگان آن را به یکی از محورهای بسیار حساس تبدیل کرده به عهده گرفت و موفق شد
من کوهِ درد را ، بازی گرفته ام
من مردِ باورم
من شیرِ عرصه ام
من جنگ دیده ام
مثلِ تبارِ خود ، اهلِ شجاعتم !
دشمن ز نام من ، در اضطراب و ترس
گیج است و گم شده ست ، او از نگاهِ من
اما کنارِ تو ، همچون پرنده ام ...
چرخش به سویِ من ، عینِ لطافت است
اندیشه ها صفاست ، در امتدادِ گل
اشکِ دلایلم
هوش و سخاوتم
اوجِ تبسّمم
بزمِ شهادتم !
پندارِ ما چو باغ ، در مهرِ و بزم توست ...
سنگی چو صخره ام ،
نیلوفری قشنگ اینجا نشسته است ،
با حسِّ انتظار
مفهومِ اشکِ ماست ، آهنگِ افتخار
نازی به پیچکی حسِّ وجودِ توست ...
من تابشِ توام تا عرصه یِ سکوت
با نامی از بهار ...
مست و مجاهدم تا انتهایِ راه
با رازهای خود ،
مشمولِ غیرتم ،
همچون کبوترم ...
اينجا روستاي درخش مدفن 5 فرزند گمنام روح الله است.
اينجا روستاي درخش و آن گنبد طلايي امام زادگاني پاك از نسل خميني است.
اينجا روستاي درخش و آنجا مزار فرزندان بخون خفته خميني است. اينجا ، آنجاست كه شهدا غربتي ندارند.
اينجا آنجاست كه به تازگي براي آن چند پير مرد و پيرزن، فرزنداني گمنام آورده اند به جاي فرزندان گمنام خودشان تا برايشان مادري كنند.
اينجا آنجاست كه بايد بر بلنداي اول روستا ايستاد و گفت: (السلام عليك يا قتيل في سبيل الله) اينجا ، آنجاست كه بايد بر غربت خود بگرييم
گفت: در رفتن من!
کوه پرسید: و من؟
گفت: در ماندن تو.
بلبلی گفت: و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی که در آن کوه رَوَد؛ رود مرداب شود؛ و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر!
من و تو؛ بلبل و كوه و رودیم!
راز ماندن جز در خواندن من؛ ماندن تو؛ رفتن یاران سفر كرده مان نیست؛
بدان!!!
این یه تحوله که در آن دوران نبوده ولی در مورد شخصی که از خاطرات آن دوران به تحول مذهبی رسیده
می خواهم از یه تحول حرف بزنم یه تحولی که برای من اتفاق افتاد امیدوارم واسه همه اتفاق بیفته چون خیلی شیرینه اول اولش از اینجا شروع شد که خواهر من رفت راهیان نور و اومد از حال وهوای اون صحبت می کرد شده بود کار هر روزش دیگه خسته شده بودم اصلا حتی به حرفاش هم گوش نمی کردم ولی حداقل یه چیزایی رو به یادم آورد بعد کم کم پای مجله امتداد به خونه ما باز شد از روی سرگرمی یک سری از داستا نا که در واقع الان باید بگم عشق بازی شهداباخدا را می خوندم باز هم واسم مهم نبود توی دانشگامون 5 تا شهید گمنام را آوردند دلم براشون سوخت سخت ترین مسئله از دستورات الهی برام مسئله حجاب بود و متا سفانه همین مسئله باعث شده بود از هر چیز خوبی که توش اسم حجاب هم بود دوری کنم تیپ fashion می زدم و حسابی توی دانشگاه تابلو بودم و مظهر جلب توجه یه روز وقتی مجله امتداد رو می خونم گفتم می شه من برم اونجاها رو ببینم بیشتر به دنبال تنوع بودم عاشق هیجان وتنوع بودم از شهدا خواستم بعد خیلی خیلی اتفاقی اصلا بدون اینکه خودم هم در جریان باشم حتی با توجه به شرایطی که برای این سفر بود به این سفر یعنی سفر راهیان نور دعوت شدم شرط این سفر عضو بسیج بودن بود ولی رفتم تا قبل وبعدش به هر کدوم از دوستام می گفتم باورش نمی شد می گفتند تو کجا وراهیان نور و بسیج کجا......
ولی شهدا طلبیدنم و رفتم
درود وسلام خدا وانبیای الهی بر خط شکنان در سنگر حقیقت ، مردی وما به مردانی چون شما افتخار می کنیم ان شا الله که زحمات طاقت فرسای چندین ساله شما به بار بنشیند وایران اسلامی در تمام سنگر ها پوزه استکبار را به خاک بمالد وایادی زبون وخوار آنان را به خاک مذلت وخفت بنشاند امین یا رب العالمین
هرنفس بوی سیب می آید
ازمسیرشلمچه این شبها
زنده شد یادکربلای پنج
یادسربندهای یا زهرا
........
هرکسی پهلویش که ترکش خورد
گفت یافاطمه زپاافتاد
به گمانم که لحظه ی آخر
روی دامان مادرش جان داد
.......
میرسد بوی چادر خاکی
ازکنار تمام پیکرها
فاطمیه ، شلمچه، این ایام
صحنه ی کوچه بود معبرها
......
چه پسرها که بی پدر گشتند
چه پدرها که بی پسر گشتند
رفت گردان و دسته ای آمد
رفقا بی رفیق برگشتند
.......
هرزمان رو زدم به قافله ها
پاسخ آمد بروبرو جانیست
بهرتسکین درد من جایی
خوب تر ازبهشت زهرا نیست
.......
هرشب جمعه قطعه ی شهدا
جای جامانده های جنگ شده
دل دنیاگرفته ی ماهم
بهردیدار یار تنگ شده
سلام بر این رزمنده بزرگ
عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است
گفت: در رفتن من!
کوه پرسید: و من؟
گفت: در ماندن تو.
بلبلی گفت: و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی که در آن کوه رَوَد؛ رود مرداب شود؛ و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر!
من و تو؛ بلبل و كوه و رودیم!
راز ماندن جز در خواندن من؛ ماندن تو؛ رفتن یاران سفر كرده مان نیست؛
بدان!!!
خدا امضاءکند برگه شهادتم را
چیزی به من می گوید بالاخره رها خواهیم شد
از این دنیا وحیوانات به ظاهر انسان
می دانم که خدا نجاتمان خواهد داد
از اینجایی که مردمش غرق گناهند
انگار یادشان رفته
پیش خدا حسابی دارند!
چه زیباست شهادت ورفتن از این لجنگاه
وچه زیباست امضاء شدن برگه شهادت
وچه زیباتر پرواز به سوی خدا
دیگر خسته شده ام از بودن در دنیایی که
که آدمهایش زرنگی را به دروغ ونیرنگ وفریبکاری می دانند
وچه راحت فراموش کردند؛
به خاطر خدا بودن،به خاطر خدا ماندن وبه خاطر خدا رفتن را
چه دنیای پست وبی روحیست اینجا
عده ای کور وعده ای کر و عده ای لالند
چقدر نفس کشیدن سخت است اینجا...
خدایا منتظر روزی هستم
که امضاء شود برگه من
که روی آن نوشته شده باشد؛
پذیرفته شدی،شهادت مبارک