کانون خبرنگاران نبأ: بهار امروز به منزل سیزدهم رسید، روزی که طبیعت جلوه آراسته و سفره سخاوتش را پهن کرده به میهمانی. زمین امروز دامان گشوده و ما را صدا میزند.
قطعا پیشینیان ما حتی فکرش را هم نمیکردند
زمانی فرا رسد روزی که روز آشتی با طبیعت نامیدندش به تقدس و پاکی به روز نابودی
طبیعت آن هم به دست میهمانانی ناخوانده که به خود اجازه میدهند هر بلایی که دلشان
میخواهد بر سر درخت، آب، سبزه و ... دربیاورند مبدل شود.
نمیدانم خودخواهی بود که این مصیبت را به سرمان آورد یا نادانی، هر چه بود امروز این خودخواهیها و نادانیها ما را به چنان بلایی گرفتار کرده که راه گریزی برایمان نمانده.
از آلودگی آب و ریختن زباله در رودخانهها و جویبارها و زیر درختان بگیر تا بستن تاب به دستان نحیف درختان و شکستن شاخ و برگشان و آتش زدن باغها و جنگلها.
حتما اگر گذشتگان ما میدانستند که چنین روزهایی فرا خواهد رسید اصلا چنین روزی را نامگذاری نمیکردند بلکه توصیه میکردند به آیندگان که در خانه بمانند و به دید و بازدید خود ادامه دهند و کاری به کار طبیعت نداشته باشند، شاید به این شکل طبیعت بیشتر از شرمان در امان میماند و حتما این توصیه عاقلانهتر میبود.
البته که، این نامهربانیها مختص امروز نیست و متأسفانه دیگر به عادتی تبدیل شده، اما آنچه که در این ایام و به ویژه در این روز خاص صورت میگیرد شاید برابر باشد با بیمبالاتیها و بلاهای تمام سال.
میدانم با آنچه میکنیم یقینا روزی دلمان برای روزهایی که از شهر به آغوش جنگل پناه میبردیم، برای صدای جویبارها، سایه بید مجنون، برای چیدن میوه تازه از درختان، برای آرامش صنوبرها و نغمه زنجرهها تنگ خواهد شد.
حتما بوی شببو در شبهای بلند تابستان و بوی بهارنارنج در اردیبهشت، رفتن زیر رگبارهای بهاری، دیدن باران و آفتاب همزمان و قوس زیبای رنگینکمان به افسانه خواهد پیوست.
دیدن چنین روزهایی قطعا دور نیست با آنچه ما میکنیم،
حرف و عملمان یکی نیست، شعار میدهیم، فقط شعار.
کاش با طبیعت مهربانتر بودیم تا روزی که چندان دور نیست نغمه خوش چلچلهها و بلبلها، کوچ پرستوها، لانه ساختن کفترچاهیها و گنجشکها در تراس و حِرّه خانهها به خاطرهای محو مبدل نشود، همچنان که امروز برای ما نگاه کردن به آسمان آبی، سوسو زدن ستارههای پر نور در شبهای مهتابی، گردش در تاکستانها و نشستن در کنار زایندهرود خاطرهای بیش نیست.
روزگاری نه چندان دور تهران شهر چنارهای سر به فلک کشیده بود و توتستانهای بیشمار، شهر قناتهای پر آب، شهر باغهای پربار، شهر یاسهای رازقی، اما حالا باور میکنیم همه آنچه شاید زمانی کابوسی بود در خوابهای بد شبانه اتفاق افتاد.
کاش امروز و هر روز میهمانان خوبی باشیم برای طبیعت، ای کاش حواسمان بیشتر به نبض گیاهان، رگهای جویباران و ترنم پرندگان باشد.
کاش دلمان را پیوند میزدیم به طبیعت تا خدای درخت قهرش نگیرداز این همه بیمهری ما.
ای کاش خودخواهیهایمان سهم گلها و سبزهها نمیشد.
امروز طبیعت میزبان ماست، ای کاش رسم میهمانی را به مهربانی به جای آوریم و نگهبانان خوبی باشیم برای میراثی که از گذشتگان به ما رسیده به رسم امانت.
*مژگان ترابی