کد خبر: 3492202
تاریخ انتشار : ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۰:۲۴

خواب شهادت پدر در تابوتی از آیه‌های قرآن

گروه سیاسی: شب قبل از شهادت پدرم، خوابی مرا غرق در خودش کرد، گویا رویا بود و همین اتفاق در حال جریان است، تابوتی رادیدم که آیه‌های قرآن دور تا دور آن را گرفته بودند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)از کردستان، به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی سپاه بیت‌المقدس، پدر، واژه‌ای که زبان از نامش در عجب است، تکیه‌گاهی که بهشت زیر پایش نیست اما همیشه به جرم بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه‌ی مشکلات به تو لبخند بزند تا تو دلگرم شوی، که اگر بدانی ... چه کسی کشتی زندگی‌ات را از امواج سهمگین روزگار به ساحل رویاهایت رسانده است او را می‌پرستیدی.

پدر، وجودی که هر وقت می‌گفت؛ درست می‌شود ... تمام نگرانی‌ها به یکباره رنگ می‌بازد، صبح تا شب و شاید شب تا صبح را به کار مشغول است تا خانواده‌اش ابهتشان را حفظ کنند، اما بودند پدرانی که با وجود چندین فرزند عشقشان را در خدمت به وطن می‌دانستند.

سال‌های دفاع مقدس یادآور حماسه‌های ماندگار مردانی پاک و بی‌ادعاست که رهسپار جبهه شدند تا در دفاع از ناموس و قاموس ملتی بزرگ و آزاده جان شیرین خود را فدا کنند.

آسمانیانی که قفس تنگ دنیا، تحمل بی‌تابی‌های الهی‌شان را نداشت و میدان رزم در کوه‌های سر به فلک کشیده کردستان بهانه‌ای بود تا اوج بندگی در خلوتگاه افلاک با خدای خودشان عشق بازی کنند.

با دیدن تصاویر منور شهدا در سطح شهر همیشه در فکر خود این سؤل را مرور می‌کردم که چگونه می‌شود، پدر و مادری با دل کندن از فرزند خود اذن جهاد در راه اسلام و ایران را به او دهند.

شهین کریمی‌نژاد، دختر یکی از شهیدان کردستانی است که پدرش را در روز پدر از دست داده است، با وی به گفتگو نشستیم تا ببینیم این روزها حال و هوای پدر چقدر در منزلشان خالی است،

وی می‌گوید: 48 سال سن دارم، پدرم شهید نصرالله کریمی‌نژاد، است که  سال 1360 در منطقه عملیاتی نوسور غرب به درجه‌ی رفیع شهادت نائل شد، من در آن زمان 15 سال سن داشتم ، شش خواهر و یک برادر دارم که برادرم هفت ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمد و هیچگاه نتوانست او را ببینید و هنوز هم که هنوز است حس و بویش را با اشک‌هایش نمایان می‌کند که چقدر جای خالیش در همه جا حس می‌شود.

پدرم، فرمانده عملیات محمد رسول الله(ص) بود، من در آن زمان 15 سال سن داشتم و در کلاس‌های قرآن ثبت‌نام کرده بودم، عصر بود و هوای سردی همه جا را فرا گرفته بود، از طرف یکی از بستگان به ما خبر دادند که پدرتان زخمی شده است و به درمانگاه بروید، اما اشک در چشمان همه اقوام و همسایگان جمع شده بود، مادرم فقط و فقط می‌دوید تا خودش را سریع به درمانگاه برساند، بعد از رسیدن به آنجا جنازه‌ی پدرم را دیدیم، واقعا روز خیلی سختی بود، هر دم که به آن روزها فکر می‌کنم قلبم به جای چشمانم گریه می‌کند.

چند روز قبل از شهادت پدرم، عصر بود و تازه از کلاس قرآن برگشته بودم، ناخودآگاه خوابم گرفت، گویا خواب نبود و همه چیز در حال اتفاق افتادن است، تابوتی را به حیات آوردند که دور تا دور آن زری بود و آیه‌های قرآن آن را فرا گرفته بود و پدرم در گوشه‌ای از حیات ایستاده و به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند از خواب پریدم، پدرم را دیدم که در حال شوخی کردن با خواهرم بود که می‌گفت من از این دنیا می‌روم اما تو این جوراب را برای من نخواهی بافت و صدای خنده شان مرا نیز خوشحال کرد اما یک هفته بعد از این خواب جنازه‌ی پدرم را با همان تابوت در حیات دیدم.

پدرم با اینکه تنها 42 سال سن بیشتر نداشت اما همیشه الگویی برای همه از هر نطر بود، همه‌ی اقوام و خویشاوندان روی او حساب باز می‌کردند و می‌گفتند احساس و آرامشی که در وجود نصرالله است اگر کارمان نیز درست نشود همین برایمان کافی است و همه و همه از نبودنش با وجود گذشت 35 سال ناراحت هستند و حال که روز پدر است، می‌خواهم به پدرم و تمام پدرانی که آسمانی شدند بگویم؛ سنگ مزارت را می‌بوسم به تویی که از من خواستی سرم را بالا بگیرم بدون اینکه بالای سرم باشی.

آری قلم زدن درباب شهادت از جنس عشق، شیدایی و دلدادگی است و کجا ما خاکیان را توان توصیف آن افلاکیان است؟ یاد و خاطره تمامی پدرهای آسمانی و نیزتمامی رادمردانی که روزی جان را نثار سربلندی سرزمینشان کردند و اگر امروز بودند، بهترین پدرهای دنیا بودند، گرامی باد.

captcha