کد خبر: 3510446
تاریخ انتشار : ۰۶ تير ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۱

امشب یتیمان کوفه سراغت را می‌گیرند

گروه اندیشه: مولای من امشب که از زمین عروج می‌کنی، چه کسی از زمینیان سراغت را می‌گیرد، نمی‌دانم شاید آن یتیمی که همبازی اش بودی و یا آن بیوه زنی که یاری‌اش نمودی و شاید هم آن تازه مسلمانی که به سبب دیدن عدل تو ایمان آورد.

مولای من امشب که تو به رسول الله(ص) و همسرت فاطمه(س) میپیوندی، در زمین چه کسی سراغت را می‌گیرد؟ نمی‌دانم شاید آن کودک یتیمی که کاسه شیر در دستش مانده و می‌خواهد سراغی از آن مردی بگیرد که شب‌ها نان و غدا به خانه اش می‌آورد.

شاید کوچه به کوچه سراغ آن یگانه‌ای را می‌‌گیرد که گاه به خانه آنها می‌آمد و با اینکه حاکم بود همبازی او می‌شد و بر لبش خنده می‌نشاند. نمی‌دانم اگر بشنود که دیگر آن همبازی‌اش را نخواهد دید چه احساسی به او دست می‌دهد؟

شاید هم آن زن بیوه‌ای سراغت را می‌گیرد که روزی بارهای سنگینش را از او گرفتی تا به خانه‌اش ببری و وقتی فهمیدی همسرش را در جنگ با خوارج از دست داده است، ندایت به آسمان بلند شد که خدایا ببخش علی(ع) را که از حال این زن و یتیمانش که شوهرش در رکاب من سرباز بوده بی‌خبر بودم.

و به خانه‌اش رفتی، در دهان کودکانش غذا گذاشتی، برایشان نان پختی و دائم به کودکان می‌گفتی فرزندم على را حلال كن اگر در كار شما كوتاهى كرده است و مدتی گذشت تا آن زن بیوه فهمید کسی که در خانه او نان می‌پزد خلیفه مسلمین است.

نمی‌دانم ممکن است آن مردتازه مسلمان سراغت را می‌گیرد که شمشیرت رادر دستش دیدی و میانتان اختلافی شد و با هم به نزد قاضی رفتید و وقتی قاضی حکم به نفع او داد چون تو شاهدی نداشتی، متعجب ماند چگونه حاکم جامعه‌ای عدالت‌مندانه تسلیم حکمی می‌شود که به نفع او نیست.

و آنگاه اقرار کرد که در جنگ صفین شمشیر از شتر شما افتاد و او برای خود برداشت و اعتراف کرد که فقط در حکومت پیامبران چنین حکم می‌کنند و بعد مسلمان شد و شهادتین گفت و در حقیقت ایمان به عدالت علی(ع) آورد.

عقیل برادرت را بگو که امشب داغی و سرخیه آن آهن گداخته را به یاد می‌آورد که به دستش نزدیک کردی وقتی از تو بیش از حقش از بیت المال مسلمین خواست و امشب او اقرار خواهد کرد که بهشت منتظر مردی است که یک دینار و درهم بیشتر به برادرش نداد.

و در این میان که عده‌ای با تو وداع می‌کنند، چند نفری نیز امشب منتظرت هست. اول همان بزرگ پیامبری که در کودکی تو را چون فرزندش در کنار خویش می‌خواباند و در بزرگسالی اول مرد مؤمن به او شدی و بعد هم بهترین سرباز و یاورش.

همان رسولی که تو را دروازه علم و صراط مستقیم و...نامید و در نهایت هم در حالی که سر میان زانوان تو داشت از دنیا رفت.

و بعد فاطمه(س) که لحظه وداعش با این دنیا نگاهی به شما کرد و اشک ریخت و گفت: علی بر تنهایی تو بعد از خودم اشک می‌ریزم. آری او بی‌شک امشب مشتاقانه منتظر است تا در بهشت برایش بگویی که به راستی چگونه بعد از او تنها شدی.

حکیمه بهمن‌زاده

captcha