کد خبر: 3518406
تاریخ انتشار : ۰۷ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۷:۲۳

قدری خودمانی‌تر با شهید مهدی غفاری

گروه اجتماعی: شهید مهدی غفاری که از تکیه ساوه خود را به مرز موسیان رسانده بود از زبان خانواده‌اش شنیدنی‌تر است، برادر و خواهری که هنوز با یادآوری آن روزها لرزه بر اندامشان می‌افتد و اشک می‌ریزند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از استان مرکزی، شهید مهدی غفاری فرزند ابوالفضل در ۱۳ اسفند سال ۱۳۴۰ در شهرستان ساوه چشم به جهان گشود و در ۱۶ آبان سال ۱۳۶۱ در عملیات محرم، محل مرز موسیان بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل شد، چندی پیش گزارشی از این شهید از زبان دوستان و همرزمانش تهیه کردیم و این بار در آستانه برگزاری یادواره‌اش به سراغ خانواده‌اش رفتیم.
حاج محمد نبوتی، پسر عمه شهید غفاری و داماد خانواده غفاری است. او در زمان جنگ فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ساوه را به عهده داشت. اولین کسی که در خانواده غفاری از شهادت مهدی غفاری مطلع شد ایشان بود، اما تا صبح این خبر را حتی به همسرش هم نگفت، صبح روز شانزدهم آبان ماه سال 1361 خبر شهادت در شهر پیچید و همه با عجله خود را برای وداع با پیکر شهید به بیمارستان مدرس ساوه رساندند. وی از خاطراتش درباره شهید این گونه توضیح می‌دهد:
شهید مهدی عشق و علاقه شدیدی به روحانیت داشت و اگر یک روحانی می‌دید مثل پروانه دور سر او می‌چرخید. همیشه دوست داشت نماز را در مسجد و به جماعت بخواند. بعد هم که مساله سربازی پیش آمد واقعا با عشق رفت، کمتر به مرخصی می‌آمد در یک کلام عاشق امام و انقلاب بود. البته اکثر نیروهای جوان جبهه آن موقع همین طور عاشق بودند برای خانواده‌ها عشق این جوانان به جبهه تعجب‌آور بود. شهید مهدی پیرو رهبر نبود بلکه عاشق رهبری بود. اینها فرشته‌هایی بودند که رفتند و درواقع باید گفت نمی‌توانستند در زمین بمانند به طور حتم مقام این شهیدان«عند ربهم یرزقون» است.
نبوتی در ادامه توضیح می‌دهد: شهید غفاری در دانشگاه امام صادق(ع)  که آن موقع تازه تشکیل شده بود قبول شد اما قسمت نبود به دانشگاه برود. جمله‌ای از ایشان در وصیت‌نامه هست که می‌گوید: «هر چند نتوانستم در دانشگاه امام صادق(ع) قبول شوم اما در دانشگاه امام حسین(ع)  پذیرفته شدم» این جمله بسیار ارزشمندی است از این شهید که بلندای فکری ایشان را نشان می‌دهد.

یادآوری خبر شهادت مهدی بدنم را به لرزه می‌اندازد

محمد غفاری برادر کوچکتر شهید مهدی غفاری با بغض سنگینی از خاطرات آن روزهای تلخ می‌گوید.او خوب یادش هست که لحظه شنیدن خبر شهادت مهدی دقیقاً کجا بود و چه کسانی را ملاقات کرد محمد که سه سال از مهدی کوچکتر بود درباره نحوه اطلاع از شهادت برادرش می‌گوید: من از سنین پایین مشغول کار در بازار بودم و در آن سال‌ها در شهرک صنعتی ساوه کار می‌کردم سه روز قبل از شهادت مهدی استرس و دلشوره عجیبی داشتم، یک روز صبح به محل کارم در شهرک صنعتی رفتم و حدود ساعت11بود که سه نفر از دوستانم پیش من آمدند و گفتند مهدی در جبهه تیر خورده و زخمی شده و حالش مساعد نیست و به ساوه منتقل شده است.
من هم با عجله همراه با آنها راه افتادم تا خودم را به برادرم برسانم، چند دقیقه‌ای از حرکت ما نگذشته بود که متوجه شدم دوستانم لباس مشکی پوشیده‌اند و آنجا بود که یقین کردم مهدی به شهادت رسیده است، تمام وجودم ملتهب و آشفته بود، احساسی که آن لحظات بر من غالب شده بود هر وقت برایم تداعی می‌شود بدنم به لرزه می‌افتد.
و خلاصه اینکه شهادت مهدی داغی همیشگی بر دل ما گذاشت، پدرم که از همان ابتدا به خاطر سن کم برادرم مخالف جبهه رفتن او بود بیش از همه احساس دلتنگی و بی‌تابی می‌کرد و تا چند ماه حال و روز مساعدی نداشت، اما بعدها به تدریج با قضیه کوچ ابدی مهدی کنار آمد.
من حالا یک وقت‌هایی در خلوت خودم وقتی به آن روزها و شخصیت برجسته و خاص مهدی فکر می‌کنم می‌بینم که او واقعاً نمونه و الگوی یک انسان وارسته و مؤمن بود، در شخصیت او می‌شد تلفیقی از علاقه شدید به اسلام و انقلاب و درس و تحصیل و پیشرفت و نوع دوستی را دید. چیزی که این روزها کمتر به صورت یکجا در وجود کسی پیدا می‌شود، ما وقتی با هم تفریح می‌رفتیم من می‌دیدم که مهدی در جاهایی هم شخصیت خشک و بسیار جدی دارد و در جاهایی هم خیلی مهربان و دل رحم می‌شود.
به واقع او با آگاهی از شرایط، نمونه بارز یک بچه حزب‌اللهی و مؤمن و انقلابی بود که اعتقاد داشت تمام فرزندان این مرز و بوم باید در تحصیل و علم و پیشرفت سرآمد تمام دنیا باشند، موضوعی که امروز مقام معظم رهبری هم بر آن تاکید فراوان دارند و بارها به جوانان گوشزد کرده‌اند که در کنار عشق به دین و انقلاب و مملکت باید به دنبال پیشرفت و رسیدن به مدارج علمی بالا باشند.
من چون سه سال از مهدی کوچکتر بودم او همیشه مرا نصیحت می‌کرد اما من از اول بازیگوش بودم، ولی مهدی در روزهای پرشور انقلاب هم همیشه در صف اول انقلابیون بود و بعد از آن هم یک جوان فعال و پرانرژی در مساجد و پایگاه‌های مقاومت و بسیج.

حرف‌هایش هیچ بوی ماندن و دلبستگی نمی‌داد
خانم فرح غفاری خواهر بزرگتر مهدی که دو سال با او اختلاف سن داشته با حرارت خاصی از گذشته و از شخصیت برادرش می‌گوید، خواهر بزرگتر که هنوز داغ شهادت مهدی در وجودش لحظه‌ای سرد نشده از عشق او به شهادت به عنوان بارزترین کاراکتر شخصیتی مهدی یاد می‌کند.
خانم غفاری شهید مهدی را اینگونه توصیف می‌کند: حرف‌ها و رفتارش نشانی از شوق به زندگی و دلبستگی به دنیا نداشت، مرور زندگی شهید مهدی از زوایای مختلف بر خاص بودن او و نگاه متفاوت به مقوله زندگی حکایت دارد و حالا بعد از 34سال که از شهادت آن شهید بزرگوار می‌گذرد باید به آن روح بزرگ و آن همت بلند درود  فرستاد که برای دفاع از اسلام چگونه جانش را تقدیم سرزمین و خدایش کرد.
یک وقت‌هایی که گذشته را مرور می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که مهدی از همان اول هم مال این دنیا نبود، او از دوران کودکی نگاهی متفاوت به زندگی داشت، حتی دوران دبستان و راهنمایی که معمولاً دوران بازیگوشی و تفریح بچه‌ها محسوب می‌شود برای مهدی سرشار از عشق به اسلام و آرمانهایش بود. مهدی در خدمت سربازی و در طول خدمت در جبهه همیشه از خدا می‌خواست در شرایطی شهید شود که حضورش در جبهه داوطلبانه باشد. بنابراین می‌بینیم که خدا هم زمانی مهدی را به آرزویش رساند که او خدمت را تمام کرده بود و به عنوان یک بسیجی داوطلب عازم جبهه شده بود.
 او به معنای واقعی کلمه عاشق شهادت بود، حتی حرفه‌ها و نگاهش و رفتارش نشانی از دلبستگی به دنیا نداشت. او در زمان انقلاب هم همیشه در صف اول انقلابیون قرار داشت و با حضور فعالش در سن جوانی نشان می‌داد که راهش را آگاهانه و نه از روی جبر انتخاب کرده است.
من وقتی کتاب‌های مورد علاقه مهدی در آن زمان را مطالعه می‌کنم متوجه می‌شوم که او با چه نگرش و دیدگاهی عازم جبهه شد. به عنوان مثال کتاب معاد شهید مطهری که هر کسی به طور دقیق مطالعه کند متوجه می‌شود که وجود انسان در این دنیا به صورت گذراست و متعلق به این دنیا نیست. اما واقعاً کم پیدا می‌شوند کسانی که قید زندگی و لذت‌های دنیوی و زرق و برق‌های این دنیا را بزنند و گزینه مرگ را انتخاب کنند.
مهدی همان زمان که می‌خواست به صورت داوطلبانه به جبهه برود با مخالفت پدر و مادرم مواجه شد اما با صحبت‌هایش آنها را متقاعد کرد که راه او و آرمان‌هایش را بپذیرند. او قبل از رفتن وقتی بی‌تابی و بی‌قراری پدر و مادر را دید به آنها گفت: مرگ و زندگی دست خداست و اگر ما انسان‌ها به قدرت لایزال الهی و اراده پروردگار ایمان داشته باشیم بسیاری از نگرانی‌ها برطرف می‌شود و چه بسا من به جبهه نروم اما خیلی زود بر اثر تصادف یا بیماری و یا به هر شکل دیگر دنیا را ترک کنم بنابراین بهتر است که ما انسان‌ها موقعیتی همچون نبرد در راه خدا را به عنوان راهی برای رسیدن شرافتمندانه و باعزت به او انتخاب کنیم و هرگز از مرگ نهراسیم.
اعتقادات مهدی اینگونه بود و اگرچه من افتخار می‌کنم که برادرم در راه خدا و دفاع از دین و وطنش به شهادت رسید اما با توجه به فضایل اخلاقی و ابعاد شخصیتی بارز او همیشه حسرت این را می‌خورم که چه گوهر گرانبهایی را از دست دادیم. من یادم هست که مهدی در همان سن جوانی با وجود اینکه دو سال از من کوچکتر بود اما نماز شب می‌خواند در حالی که حقیقتاً خود من آن سال‌ها با اینکه همیشه نمازم را به وقت می‌خواندم اما نماز شب نمی‌خواندم و خیلی هم به فلسفه نماز شب آگاهی نداشتم، ولی مهدی طوری نماز شب را می‌خواند و با خدایش خلوت می‌کرد که عشق و شوق رفتن به سوی پروردگار در همان نماز شب او کاملاً مشخص بود.
خانم غفاری در حالیکه احساساتش را به سختی مهار می‌کند برای لحظاتی آرام اشک می‌ریزد، یاد و خاطره مهدی شدیداً خواهر بزرگترش را متاثر کرده، خانم غفاری پس از لحظاتی از تاثیر شگرف ارتباط عمیق با روح مهدی می‌گوید و همچون دیگر برادرش محمد اعتقاد دارد که هر گاه در زندگی با مشکلی مواجه شده وقتی به سراغ مهدی می‌رود و با او درددل می‌کند زمان زیادی طول نمی‌کشد که خداوند مشکلاتش را سهل و آسان از سر راه برمی‌دارد.
گفت‌وگوی ما تمام شد اما همچنان خواهر شهید غفاری اشک می‌ریزد و حضور مهدی را در همین نزدیکی‌ها حس می‌کند.
captcha