کد خبر: 3537695
تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۶

تأملی بر منش یاران امام حسین(ع)

گروه اندیشه: در این نوشتار قصد داریم برخی از یاران باوفای حضرت سیدالشهدا(ع) را معرفی کنیم تا با تأمل در روش و منش آنها درس اخلاص و وفاداری بیاموزیم و روح خویش را در زلال وفاداری بی‌نظیر آنان شست‌وشو دهیم.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان‌جنوبی، زندگی هر کدام از یاران امام حسین(ع) درس‌های آموزنده‌ای دارد که دقت در آن می‌تواند مسیر زندگی ما را تغییر دهد چرا که به راستی عاشورا اقیانوسی است که با غرق شدن در آن شگفتی‌های زیادی را خواهیم دید.

در این نوشتار قصد داریم برخی از یاران باوفای حضرت سید الشهدا(ع) را معرفی کنیم تا با تأمل در روش و منش آنها درس اخلاص و وفاداری بیاموزیم و روح خویش را در زلال وفاداری بی‌نظیر آنان شست‌وشو دهیم.

وهب، نو مسلمانی که ایمان را از عمق جان درک کرد

وهب بن عبدالله کلبی تازه دامادی نصرانی بود که با دیدن حضرت امام حسین(ع) جذب سید جوانان اهل بهشت شد و همراهی کاروان نینوائیان را انتخاب کرد. وهب هر چند در کربلا تازه به اسلام گرویده بود اما ایمان را آنقدر با بصیرت و عمیق دریافته بود که جانش را با اشتیاق در مسیر عشق به مولا و امام خویش داد.

این از شگفتی‌های کربلا است که کسانی چون شمر بن ذی الجوشن که در مسلمانی پرسابقه تر بودند شمشیر در برابر حضرت کشیدند اما یک فرد تازه مسلمان اینچنین عاشق و شیفته حضرت حسین(ع) می‌شود. این‌جا است که بصیرت و از طرف دیگر دل آماده پذیرش نور حق نقش خود را نشان می‌دهد.

فراتر از خود وهب خانواده‌اش بودند که هم مسیر و مشوقش در این مسیر دلدادگی شدند. در تاریخ نقل‌های متعددی از فداکاری و شجاعت مادر وهب نقل شده از جمله اینکه وقتی برای از بین بردن امنیت روانی اردوگاه امام سر وهب را نزد مادرش آوردند او شجاعانه آن را برگرداند و گفت چیزی را که در راه خدا داده‌ایم باز پس نمی‌ستانیم.

زهیر بن قین و عهدی ماندگار با امام(ع)

زهیر بن قین در سال شصت هجری به مقصد فریضه حج، همراه همسر وگروهی از یارانش، کوفه را ترک کرده بود و پس از انجام فریضه حج، مکه را ترک گفت و رهسپار کوفه شد. زهیر و یارانش آنقدر تند می‌رفتند که در کوتاهترین زمان نزدیک منزلگاه رسیدند. آنها همواره می‌کوشیدند که قدری دورتر از محل استقرار موقت امام حسین(ع) فرود آیند چرا که عهد بسته بود تا اختلاف در امت پیامبر است(ص) است دست به شمشیر نبرد.

ناگزیر هرگاه امام حرکت می‌کرد، زهیر می‌ماند وهرگاه آن حضرت توقف می‌کرد، زهیر به راه می‌افتاد. در یکی از منازل، آن حضرت در طرفی منزل کرد و او نیز ناگزیر در طرف دیگر فرود آمد. هنگامی که مشغول غذا خوردن بود، ناگاه رسولی ازطرف امام حسین(ع) آمد و پس از ابراز سلام، به زهیر گفت: ابا عبد الله(ع) تو را می‌خواند.

همسر زهیر، که دلهم نامیده می‌شد، به زهیر گفت: سبحان الله، فرزند پیامبر(ص) تو را می‌طلبد و تو در رفتن درنگ می‌کنی. برخیز و نزدش شتاب، ببین چه می‌فرماید.

زهیر برخاسته، خدمت حضرت رفت و زمانی نگذشت که شاد و خرم، با چهره بر افروخته، نزد همسر و یارانش باز گشت. بی درنگ دستورداد خیمه‌اش را برکنند و نزدیک سراپرده‌های آن حضرت برپاسازند. آنگاه به همسرش گفت: تو از قید زوجیت من رهایی، به اهل خود بپیوند، زیرا نمی‌خواهم که از سوی من زیانی به تو رسد.

همین یک دیدار با حضرت کافی بود که او دل به مهر فرزند رسول الله(ص) ببندد و در شب عاشورا هنگامی که حضرت خطبه خواند و یاران خود را ازآخرین وضعیت آگاه ساخت، یکی از کسانی که لب به سخن گشود و اظهار عشق و وفاداری کرد زهیر بن قین بود.

او پس از اظهار وفاداری مسلم بن عوسجه، از جای برخاست و گفت: به خدا سوگند، من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزار بار و خدای عزوجل با کشته شدن من مرگ را از تو و جوانان و خاندانت دور سازد.

حبیب بن مظاهر پیر میدان دار عشق

حبیب بن مظاهر یار دیرین امام بود. در ماجرای‌های رخ داده شده در کوفه حبیب بن مظاهر این پیرمرد عارف و آگاه، مصمم بود که به هر قیمتی شده، خود را به کاروان کربلا برساند. شب به راه می‌افتاد و روز استراحت می‌کرد تا در بند ماموران ابن زیاد اسیر نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در کربلا، به کاروان امام حسین(ع) پیوست.

به محض رسیدن به کربلا، مجددا وفاداری خود را نسبت به امام(ع) در میدان عمل به نمایش می‌گذارد. همین که مشاهده نمود یاوران امام اندک و دشمنان او بسیارند، به امام حسین(ع) عرض کرد در این نزدیکی، قبیله ای از بنی اسد هستند، اگر اجازه دهید پیش آن‌ها رفته، آنان را به یاری شما دعوت کنم، شاید خداوند هدایتشان کند. بعد از اینکه حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانید و شروع به نصیحت و موعظه کرد.

او، عاشق شهادت بود. دلش برای شهادت می‌تپید. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خویش مشغول بود و لحظه شماری می‌کرد تا روز عاشورا فرا رسد و پس از مجاهدت و رجز خوانی‌های فراوانی در رکاب مولا و سرور خویش، شربت شهادت را بنوشد.

جون، غلامی که رو سپید شد

جَون کسی بود که امیر‌المؤمنین (ع) او را به 150 دینار خرید و به ابوذر بخشید، هنگامی که ابوذر را به ربذه تبعید کردند، این غلام برای کمک به او به ربذه رفت و بعد از رحلت ابوذر به مدینه مراجعت کرد و در خدمت امام علی(ع) بود تا بعد از شهادت آن حضرت(ع) به خدمت امام حسن مجتبی(ع) و سپس خدمت امام حسین(ع) رسید و همراه آن حضرت(ع) از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد.

وى، روز عاشورا خواست تا به میدان برود، ولى امام(ع) از جَون خواست که از این کار، منصرف شود، اما جَون، ضمن پافشارى براى رفتن به میدان به امام(ع) گفت به خدا سوگند تبارى پست و رنگى سیاه دارم، پس بهشت را از من دریغ مَدار تا بویم خوش و تبارم، نیکو و رویم سپید شود! نه! به خدا سوگند، از شما جدا نمى‌شوم تا اینکه خون سیاهم با خون شما، در آمیزد.

این خدمتگزار راستین آل محمّد(ص) نیز جنگید تا به خیل شهیدان پیوست، در گزارشى آمده که امام حسین(ع)، بر سرِ جنازه او ایستاد و براى او، این چنین دعا کرد خداوند صورت او را نورانى و بویش را خوش گردان و او را با نیکان، محشور کن و میان او و محمّد و خاندان محمّد(ص) آشنایى برقرار کن.

از امام زین‌العابدین(ع) روایت شده که پس از 10 روز که مردم براى دفن شهدا آمدند، از جنازه او بوى مُشک استشمام مى‌شد.

عابس، شیعه‌ای پا در رکاب شهادت

عابس بن ابي شبيب شاكري، از اصحاب امام حسين (ع) و از جمله شهيدان كربلاست. عابس، از رجال برجستة شيعه و مردي دلير، سخنور، كوشا، شب زنده‌دار و از طايفة بني شاكر بود. اين طايفه از شيعيان مخلص وفادار در راه ولايت امير مؤمنان علي (ع) بودند و از شجاعان عرب به شمار مي‌آمدند .

هنگامي كه در كربلا جنگ به اوج خود رسيد و جمعي از ياران امام به شهادت رسيدند، عابس عرض كرد: يا ابا عبدالله به خدا سوگند در روي زمين هيچ كسي از نزديك و بيگانه نزد من عزيزتر و محبوب تر از تو نيست و اگر مي‌توانستم با چيزي عزيزتر از تو دفاع كنم، در ركاب تو فدا مي‌كردم، السلام عليك يا ابا عبدالله خدا را گواه مي‌گيرم كه من بر راه تو و راه پدرت هستم. سپس شمشير كشيد و روانة ميدان شد تا به شهادت رسید.

captcha