اربعینی که میرود تا به یاری خدا، بار دیگر دست ما را در دست ولی خدا بگذارد و حیرت و تنهایی و غفلتهایمان را در اشکهایی که برای حسین(ع) ریخته میشود شستشو دهد.
اربعین در خوزستان و دیاری که با کشور عتبات مقدس مجاورت دارد، از همه جا پررنگتر است، خرمشهر و بستان چندسالی است صحنه نمایش زیباترین دلدادگیها و اشتیاقها برای رسیدن به حرم دوست شده است. امروز خرمشهر و بستان و سایر شهرهایی که به مرزهای عراق منتهی میشوند، حالشان خوب است و فراموش نمیکنند چه فرزندان رشیدی را از دست دادند تا امروز این افق روشن به رویشان باز شود.
امروز این دیار بیش از هر زمان دیگری بیتابی فرزندانش را حس میکند و میداند زن و مرد و کوچک و بزرگ را کدام گوهر این گونه شیفته و سر از پا نشناخته به این سو کشانده است. اگر او آنها را نشناسد، چه کسی بشناسد؟ این زنان و مردان در دامنش قد کشیده و بالیدهاند. دیروز پدران و مادران و فرزندان همین مردم در همین دیار در کوچههای نجیب همین شهرها و روستا تا پای جان به مصاف تیرگی رفتند و برای آزادگی؛ همان گوهری که حسین بن علی(ع) در لحظه به لحظه عاشورا زمزمه کرد، همان که زینب(س) برای برپایی و نگهداریش خون جگرها خورد و صبوری کرد، از جان خود گذشتند و مشتهایشان در لحظههای آخر، بوی زمزمههای حسین(ع) و صبوریهای زینب(س) میداد.
تاریخ میداند این پاکبازان از جان گذشته امروز چه میخواهند. او شهادت میدهد اینها بدانند یا ندانند در این راه آبروی انسان و آزادگیاش را از این خاک میجویند، آنها در هر قدم که بر میدارند به دنبال نسبت خود با آسمان هستند؛ همان نسبتی که حضرت محمد(ص) پیامبر خدا روزی آیاتش را برای همین مردم خوانده بود: «یا ایّها الإنسان إنک کادحا الی ربّک کدحاً فمُلاقیه» ای انسان تو با رنج و زحمت به سوی پروردگارت حرکت میکنی و او را ملاقات خواهی کرد(انشقاق، 6) و حسین(ع) چه زیبا و باشکوه این آیه را ترجمه کرد؛ به زبانی که قواعد و دستورش را همه انسانها میدانند.
حال با این اوصاف، قدم در این راه بگذار و از کنار این مردم عبور کن، کنارشان بایست، با آنها حرف بزن. شاید بعضی از آنها عبارتی بیشتر از «حُب الحسین» نداشته باشند که بگویند، شاید با کلماتی ساده که از زبان همه شنیدهاند بگویند آمدهاند تا در عزای حسین(ع) سهیم شوند، بگویند آمدهاند تا با پا به پای زینب(س) این راه را تا کربلا؛ تا آرامگاه پیکر بی سر حسین(ع) بروند و دختر علی(ع) را در این مصیبت تنها نگذارند. بیشتر این مردم شاید بیشتر از این حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ اما:
«در نگنجد عشق در گفت و شنید».
این صداهای لرزان و چشمهای نمناک را تنها بگذار. بگذار جز به دیدار نیندیشند. بگذار در بسیاری گفتارشان خاموش باشند؛ این دلهای غمین هر کدامشان امروز یک «لهوف» است؛ «نَفَس المهموم» است؛ بیشتر از این چه میخواهی؟
برو زائر؛ اما پیش از رفتن سخن امام صادق(ع) را به یادت میآورم: «نفس کسی که بخاطر مظلومیت ما اندوهگین شود، تسبیح است و اندوهش عبادت». حال برو. برو و در هر قدم این خاک؛ این جادهها که میروی کمی اندوه بپاش؛ بگذار جهان از نَفَس غمین تو پاک شود، بگذار غمهایت گَرد گناه را از شانههای زمین بتکاند.
میدانی؟ تو جهان را مؤمن کردهای.
برو و سلام ما را به عاشقترین انسانهای تاریخ برسان، بگو همه یک روز میآییم؛ همه ما یک روز دست بشریت را میگیریم و به مشهد حسین(ع) و یارانش میآییم؛ درست در کنار گودال قتلگاه مینشینیم؛ و بر آن چشمها و چهره که زیر خنجر پستترین مخلوقات هر لحظه نورانیتر میشد؛ بر آن «یا غیاث المستغیثین» آخر میگرییم، بر ندایی که بی جواب ماند، بر صدای تو، بر «هل من ناصر ینصرنی» تو، بر تنهایی تو، بر تنهایی خودمان میگرییم.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) و علی
الأروح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار.
کامله بوعذار