کد خبر: 3590686
تاریخ انتشار : ۲۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۶
به یاد کودک بی‌آرزوی سرزمینمان؛

حدیث را فراموش کرده‌ایم و چشم‌های روشنش را ...

گروه اجتماعی: کودکانی که آرزو ندارند، که نمی‌خندند دل زمین را به درد می‌آورند. و یک روز صبح بیدار می‌شوی و می‌بینی بی‌بهانه غمگینی و دنیا با همه بزرگی‌‌اش برای یک نفس آسوده کشیدن تنگ است. شاید حدیث را فراموش کرده‌ایم و چشم‌های روشنش را که قرار بود در فصل‌های تاریک و سرد به دادمان برسد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، روز گذشته 28 فروردین یکی دیگر از کودکان سرزمین ما به آسمان پرکشید. حدیث شش ساله ما بر اثر بیماری سرطان در حالیکه تعدادی از آدم‌های مهربان به دنبال روشن کردن شعله امید در قلب کوچکش بودند، به همه تکاپوهای ما لبخندی از بی نیازی زد و به آسمان رفت.

گروهی از اعضای همیاریان بی‌نام و مؤسسه پنجمین فصل قشنگ در ادامه تلاش‌های خود برای بازگرداندن روح امید در قلب کودکان مبتلا به سرطان، در تدارک برنامه‌ای برای نشاندن لبخند بر لبان حدیث بودند؛ آنها نمی‌دانستند حدیث بزرگ‌تر از این حرف‌ها است.

قرار بود از آرزویش برای ما بگوید و ما همه تلاش‌مان را بکنیم تا روزهای شادی را در پایان عمر کوتاهش تجربه کند؛ اما او آرزویی نداشت؛ روح بلندش بی‌نیازتر از این حرف‌ها بود.

گفتند درباره حدیث بنویسیم؛ اما کیست که نداند حدیث پروانه است، وقتی به آن نزدیک می‌شوی باید مراقب شکوه بال‌ها و روح بلندش باشی. پروانه زیاد درنگ نمی‌کند.

بهار است و اردیبهشت هم همین روزها است که بیاید؛ اما پروانه ما شوق بوییدن گلهای اردیبهشت را نداشت؛ پلکهایش را افسون اردیبهشت نگرفت.

اینجا قلب زمین گرفته است؛ مگر نمی‌دانید حدیث باید بخندد تا سقف جهان بر سر ما فرونریزد؟ مگر نمی‌دانید حدیث‌های کوچک ستون‌های زندگی را برای ما سرپا نگه داشته‌اند؟ مگر نمی‌دانید آنها هستند که مراقب پاکی قلب زمین هستند؟

گفتیم آرزویت را نقاشی کن. اگر نمی‌توانی، اگر دستت زیر سرُم مانده و توان ندارد، از آرزویت برای ما حرف بزن: دلت چه می‌خواهد؟ بهار می‌خواهی یا اردیبهشت؟ ستاره می‌خواهی یا یک بغل گل؟ یک آسمان بادبادک رنگی و کبوترهای سفید یا یک دشت مهربانی؟ بگو! اینجا قلب‌های مهربانی پیدا می‌شود که از زیر سنگ هم شده همه اینها را یک جا برایت بیاورد.

کودکانی که آرزو ندارند، که نمی‌خندند دل زمین را به درد می‌آورند. و یک روز صبح بیدار می‌شوی و می‌بینی بی‌بهانه غمگینی و دنیا با همه بزرگی‌‌اش برای یک نفس آسوده کشیدن تنگ است. شاید حدیث را فراموش کرده‌ایم و چشم‌های روشنش را که قرار بود در فصل‌های تاریک و سرد به دادمان برسد...

کیست که بگوید راست نمی‌گویم؟

کامله بوعذار

captcha