حاج عبدالله که روی تخت دراز کشیده بود، با لبخندی بر لب، متواضعانه ما را پذیرفت. از مردی که روپوش سفید بر تن داشت و ما را به اتاقی که آنجا بستری بود راهنمایی کرد، خواست او را روی تخت جا به جا کند، با مهربانی به ما خوش آمد گفت و اجازه داد هم صحبت او شویم.
وقتی گفتیم از کجا آمدهایم، گفت خدا به شما توفیق دهد. خود را حاج عبدالله معرفی کرد. شش هفت ماه است که به مرکز نگهداری از جانبازان قطع نخاعی آمده است. میگوید: قبلا آخر خیابان آسفالت بودیم، آنجا آسانسور داشت و وقتهایی که برق میرفت، بچهها میماندند. اینجا خوب است. مهندس عاقلی خیلی زحمت کشید، چون خودش هم مثل ما است.
به این جای صحبت که رسید، جانباز دیگری روی صندلی چرخ دار، با چهره ای خندان وارد اتاق شد، سلام کرد. کنار تخت حاج عبدالله قرار گرفت و با شوخی گفت: آمدهام از من عکس بگیرید. چند عکس یادگاری هم کنار حاج عبدالله گرفت و بعد از گفت و گویی کوتاه با او، رفت.
حاج عبدالله حرفهایش را درباره حضورش در جبهه از سرگرفت: 5 سال و دو ماه در جبهه بودم تا اینکه زخمی شدم. شانزدهم مهر شصت و پنج مجروح شدم، در منطقه فاو. همه جا ترکش خوردم ولی ضربهای که مرا نخاعی کرد، ضربهای بود که به کمرم اصابت کرد و 3 مهره آن را قطع کرد. آن موقع که به جبهه رفتم فکر میکنم 26- 25 سالم بود و متأهل بودم.
او شش فرزند دارد. از او
میخواهیم برایمان از خودش بگوید و سختیهایی که در این سالها کشیده.
لبخند بر لب میآورد. میگوید: سختیها که حدودی ندارد. باید خدا به ما صبر بدهد. الکی نیست که میگویند «سواره از پیاده خبر ندارد». ما شبها نمیتوانیم بخوابیم. یک هفته من تهران بودم، عمل کردم، یک هفته است که دائم تب و لرز دارم، نمیتوانم بخوابم. واقعاً سخت است؛ «الله معالصابرین».
همسرم سال 74 به رحمت خدا رفت. دخترم رفت. دختر بزرگم بود، سرطان گرفت؛ 20 ساله بود. از خدا کمک میگیریم، دلمان را خالی میکنیم از ناراحتی با گریه. در اتاقم کتابهایی هست؛ مفاتیحالجنان، نهجالبلاغه، قرآن. اینجا فقط مفاتیح را آوردم. با این کتابها سرگرم میشویم. دعاهایی هست. وقتی انسان با دعا مشغول شود، کمکش میکند.
با صبری که اهلالبیت داشتند در سختی ها، زجرهایی که کشیدند، تحمل میکنیم. اینها اولاد پیغمبرند. ما که نمیتوانیم به آنها برسیم ولی صبر ما به التماس اهلبیت(ع) است. به 5 تن اهل بیت(ع) متوسل میشوم. دنیا مال آنها است ولی آن را نخواستند.
ما به خاطر زجری که دوره شاه کشیدیم، وقتی جنگ شد، همه به جبهه رفتیم. ما آبادان بودیم. آیتالله جمی، خدا رحمتش کند ما را تشویق میکردند و میگفتند نترسید. میگفتیم: اگر میترسیدیم در این راه خطر نمیآمدیم. جنگ مردانگی میخواست.
حاج عبدالله میگوید: پشیمان نیست از اینکه به جبهه رفته. ما در راه خدا جبهه رفتیم. برای ناموس و وطن به جبهه رفتیم؛ چرا باید پشیمان شویم؟ راه حق است. از او میپرسیم: حتی با تحمل این سختیها؟ میگوید: ها، خدا کمکمان میکند. ایمانمان قوی است. چند تا از بچهها را داریم که قطع نخاع گردنی هستند، دست ندارند. وقتی آنها را میبینم سختیهامان را فراموش میکنیم. قاشق در دهانشان میگذارند، آب میخواهند، آب بهشان میدهند. خیلی سخت است. دو نفری، سه نفری آنها را روی تخت میگذارند. اما خدا أرحمالراحمین است.
جانباز دیگری که بر روی صندلی چرخ دار نشسته بود، در پایان صحبتهای ما با حاج عبدالله وارد اتاق شد، سلام و احوالپرسی گرمی میان آن دو که معلوم است با هم رفاقت دارند رد و بدل میشود، در کنار تخت حاج عبدالله قرار میگیرد. خوش و بشی با دوستش میکند و ما فرصت را غنیمت میشماریم و صحبت را با او از سر میگیریم:
خود را معرفی میکند: عبود انصاریان. من در سال 1365 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون مجروح شدم. آن موقع 19 سالهام بود و سی سال است که افتخار جانبازی را دارم.
از او میخواهیم از خودش برای ما بگوید: در این سی سال، من، سختی زیاد دیدم. یعنی نه تنها من، بیشتر جانبازان خیلی درد کشیدند. کسی که سلامتیاش را از دست بدهد حتماً محتاج دیگران میشود، اینجا من مردم را بهتر شناختم توی این سی سال. چرا؟ وقتی محتاج دیگران باشم بالاخره خوب و بد را از نزدیک میبینم؛ کسی که دوستانه رفتار میکند و کسی که مغرضانه.
ولی تجربه خوبی از مردم نداریم؛ همه که نه، ولی بعضیها متأسفانه با چشم ترحّم به ما نگاه میکنند. ما به چشم ترحم احتیاج نداریم. ما بالاخره روزی مثل دیگران سرپا بودیم. اینطور نبودیم. ما وقتی سرپا بودیم، تو پارک قدم نمیزدیم. (بغض می کند) اسلحه به دوش بودیم، در جبهههای جنگ میجنگیدیم. ولی متأسفانه بعضی از مردم ما را با چشم ترحّم نگاه میکنند. این باعث عذاب ما میشود.
آقای انصاریان وسط صحبتهایش بغض میکند. چشمان و چهره با عزت و سربلندی دارد و اگر مکثهای نامنظم میان جملهها و کلماتش نبود نمیفهمیدم این حرفها که میزند از چه رنجهای جانکاهی برخاسته و چه اشکها دارد که آن سوی نگاههای سرد ما منتظر فرصتی برای سرازیر شدن است.
ادامه میدهد: نمیدانم چرا اینطور برداشت میکنند. ما را که در خیابان میبینند همه چپ چپ نگاهمان میکنند، اصلاً انگار نه انگار جزء این مردم هستیم. انگار از آسمان آمدهایم پایین. این خیلی ما را عذاب میدهد. خب این مردم عادی هستند، ولی مسئولین چرا؟ مسئولین که درد ما را میدانند، ما از مسئولین انتظار نداریم این طور رفتار کنند؛ در حق ما خیلی کوتاهی میکنند.
از این درد تجربه خوبی در این 30 سال نداریم. خدا را شکر میکنم، درست است که دست و پا نداریم مثل بقیه، اما عقل سالمی داریم که میتوانیم با مردم در تماس باشیم؛ اگر این عقل را نداشتیم زندگیمان تباه میشد. خدا را شکر میکنیم.
ما تنها پشتوانهمان خدا
است. به جرأت میتوانم بگویم کسی که به ما صبر داده که بتوانیم بقیه زندگیمان را طی
کنیم، فقط خدا است که به او توکل میکنیم. هر بار از بی کسی اینجا میآیم. در
خانه زندگی کردن برای ما خیلی سخت است. کسی را نداریم از ما مراقبت کند. من خانمی
دارم که هم دیسک گردن دارد هم دیسک کمر دارد. ناتوان است. 20 سال است که از من نگهداری میکند. یا این آقا(حاج عبدالله) این دردش بیشتر از من است. هم همسرش را
از دست داده هم دخترش را از دست داده، ناچار است که اینجا آمده.
از همه مسئولان ناراضی هستیم. ما لایقش نیستیم. ما وقتی رفتیم جبهه نمیدانستیم جانباز میشویم، بهمان حقوق میدهند یا به ما وام مسکن میدهند، یا خودرو. اصلاً تو فکر اینا نبودیم. هدفمان هم این نبود. حالا هر چه به ما نگاه میکنند میگویند اینها هستند که مملکت را خوردند؛ ولی اینطور نیست به خدا. من الان میآیم ساکن این مرکز میشوم، از این اتاق میرویم تو، میپرسم حاجی چه خبر؟ تنهایی؟ خودش هم شاهد است. می گوید: نه من تنها نیستم تو این اتاق. خدا پیش منه. تنها پشتوانه ما خدا است.
بعضی حرفها، بعضی غمها را که بشنوی خواهناخواه سمت نگاه و سرت را به زمین میکشاند. مخصوصا در پاسخ نگاههای گله مندِ آدمهای بزرگ، جایی غیر از زمین برایت نمیماند. فقط این نیست. حجم غمهایت را که بگذاری کنار غمهایی که بر دل حاج عبدالله یا آقای انصاریان و دوستانشان سنگینی میکند، باز هم باید سرت را پایین بیندازی.
صدای اذان در اتاق میپیچد، صحبت از حالت رسمی مصاحبه خارج شده و صحبت بین دو دوست جانباز به خاطرههایشان از جبهه و جنگ کشیده میشود. یکی از خاطرههای شان که با خنده مرور میکنند مربوط به پشه کورههای نیزارهای مناطق عملیاتی آبادان است.
آقای انصاریان میگوید: پشهکورههایی در نیزارها بود که نمیتوانستیم در برابر آنها از خود دفاع کنیم.(میخندد و به شوخی میگوید) ما دشمن را میدیدیم اما پشهکورهها را نمیدیدیم و از هر جا می آمد نیشش را میزد.
من در جزیره مجنون موتور سوار بودم. زمانی که در حال حرکت بودیم، جرأت نداشتیم با پشت سری خود صحبت کنیم تا دهانمان به صحبت باز میشد، دهانمان پر میشد. خیلی زیاد بودند. هیچ کس در جنگ از پشه کورهها در امان نبود.
حاج عبدالله هم با خنده از این حشرات مزاحم میگوید: شبها که میخواستیم بخوابیم پشهکورهها نمیگذاشتند. میرفتیم توی آب. تا وقتی سرمان پایین در آب بود، یک دقیقهای آرام میشدیم، تا سرمان را از آب بیرون میآوردیم، هزاران پشهکوره به سر و صورتمان حملهور میشد. خیلی سخت بود.
فکر میکنم تا به حال کسی از سختیهای تحمل پشه کورههای سمج در جنگ نگفته بود.
در اتاق دیگری در آسایشگاه جانبازی روی صندلی نشسته، دو عصا را به صندلیاش تکیه داده و مهر نماز در دستش بود. میخواست نماز بخواند که ما دقایقی کنارش نشستیم:
نامش سیفالله ترکزبان است. گفت: ما بدترین وضع را داریم. بعد تلخ میخندد و میگوید: از لحاظ جسمی، و یه خرده از لحاظ روحی بدتر. چون میشود با جسم کنار آمد اما با دردهای روحی هیچ وقت نمیشود کنار بیایی.
من قطع نخاعی بودم اما با یک عصا راه میرفتم. الان با دو عصا راه میروم و تا تعادلم به هم بخورد، زمین میخورم. چند شب پیش زمین خوردم و دو انگشتم خیلی درد گرفت. انگشت شست و اشاره اش را نشان میدهد و میگوید: هنوز درد دارد.
این دردها تحمل میشود. ولی سختیاش این است که ما دیگر تحملش را نداریم. 62 سالم است. وقتی یک عصا بودم احساس معلولیت نمیکردم ولی از وقتی دو عصا گرفتم دستم احساس معلولیت میکردم، قبلاًهمه کاری میکردم. من بچه ملایر هستم. آنجا باغی داشتیم. الان باغ ما از بیآبی خشک شد. خودم آبیاریاش میکردم. دیگر نمیتوانم.
سال 54 برای درس خواندن آمدم اهواز، سال 56 دوباره تهران قبول شدم، به انقلاب خورد و نتوانستم ادامه دهم به اهواز برگشتم تا ادامه تحصیل بدهم که جنگ شروع شد و مجروح شدم. اگر مجروح نبودم حتما به جبهه میرفتم.
از دستم در رفته است اما فکر میکنم 27 یا 28 بار عمل شدم. اینها همه درد جسمی هستند، آدم تحمل میکند. از لحاظ روحی داریم ضعیف میشویم. هر چند جسم ما هم ضعیف شده و تحمل آن موقع را نداریم. هر چه حقوق میگیریم بیشتر خرج درد و دوای ما میشود.
من مخالف جنگ هستم. از وقتی دانستم انسانیت یعنی چه، جنگ یعنی چه، کشت و کشتار و بدبختی یعنی چه، مخالف جنگ بودم. اما گاهی وقتها جنگ لازم است چون وقتی به تو حمله میکنند مجبور میشوی؛ باید میجنگیدیم تا انسانیت را رعایت کرده باشیم.
بلند میشویم و این مردان را که زندگیشان با درد تلاقی همیشگی خورده، در خلوتشان تنها میگذاریم. شاید که نه، حتما باز هم حرف برای گفتن داشتند؛ ما برای شنیدن کم میآوریم از بس بیتاب و کوچک و کم حوصلهایم؛ آنها حرف برای گفتن زیاد دارند؛ از شبهایی که درد اجازه نمیدهد پلک روی هم بگذارند و مجبورند دقیقه به دقیقه شبی که ما به آرامی و در خواب به سر میکنیم، بیدار باشند، از دقایق و ساعاتی که مجبورند یک جا بنشینند، به یک نقطه خیره شوند و از زندگی در جریان و پرهیاهوی بیرون از پنجره، تنها صداهایی از دور بشنوند؛ از وقتهایی که تشنه میشوند، یا از یک حالت ماندن چند ساعته روی تخت و صندلی خسته میشوند و منتظر میمانند کسی از کنار اتاقشان عبور کند تا لیوان آبی به آنها بدهد یا روی تخت یا صندلی جابجایشان کند. از وقت هایی که معذب می شوند و چاره ای ندارند.
بقول عبود انصاریان وقتی سلامتی ات را از دست میدهی محتاج دیگران میشوی، و همین محتاج دیگران شدن نقطه آغاز فصل دیگری از رنجهایشان است که با همه بیمهری و بی اعتنایی که میبینند، ورد زبانشان خدا و آیات صبر است. با خود فکر می کنم چقدر لازم داریم جانبازی حاج عبدالله و دوستانش را فقط امتحانی برای خود آنها ندانیم، حاج عبدالله قیم و تنهایی او امتحان امروز ما هم هست.
قلب دردمند عبود انصاریان، خنده های تلخ سیف الله ترک زبان و همه جانبازان عزیز دیگر امتحان امروز ما است و ما مسئولیم، بخواهیم یا نخواهیم، بدانیم یا ندانیم. برای آههایی که از ناامیدی میکشند، برای جسم و روحی که دارد ضعیف میشود، برای اشکهایی که در خفا میریزند.
یک حرف دیگر هم مانده که اگر نگوییم شاید مدیون بمانیم، وقتی با حاج عبدالله ها، انصاریان ها و سیف الله های جانباز حرف بزنی، پای حرفهایشان بنشینی، نمی توانی درخشش استواری ایمان و شجاعت و وفاداری را- حتی با وجود تن های رنجور و خسته ای که دارند- در نگاهشان نبینی، چیزی شبیه آنچه در کتابها خوانده و در فیلمها دیده ایم، و زیاد نمیگذرد که میفهمیم ما هنوز نیاز داریم زیر
سایه ایمان آنها نفس بکشیم و بیاموزیم برای ایمان تا چه مرزهایی میشود جلو رفت و کم نیاورد.
گزارش تصویری را اینجا ببینید