علی در یکی از گشتیهای شناسایی قبل از اجرای عملیات «والفجر8» به همراه یک گروه از رزمندگان به آرامی از اروند به سمت «بُوارین» در حال غواصی بود. جایی بعد از جزیره ماهی ناگهان خمپارهای فرود آمده بود و او مورد اصابت ترکش قرار میگیرد. در آن شرایط حساس و با توجه به اهمیت بالایی که این شناسایی داشت همرزمانش مانده بودند چه تصمیمی بگیرند؛ عملیات را لغو کنند و علی را به عقب برسانند یا مأموریت را ادامه بدهند.
اما در این گیر و دار علی از همرزمانش می خواهد که ادامه بدهند. او به همرزمانش گفته بود: «جراحت من خیلی هم مهم نیست، همین جا،استتار میکنم؛ عملیات راکه انجام دادید و برگشتید، با هم به عقب میرویم.»
با اصرار علی، گروه شناسایی علی را ترک کردند و به سمت مواضع دشمن حرکت میکنند. بعد از انجام شناسایی، از همان مسیر بازمیگردند و درهمان موقعیت، دنبال علی میگردند. اما در کمال ناباوری میبینند، او به شهادت رسیده است. اما با توجه به درد و سوزش شدید وجراحتی که داشته است، و متوجهمیشوند در لحظات پایانی زندگی خود به دلیل آنکه از فشار درد صدایش را دشمن نشنود یقه لباس غواصیاش را به دندان گرفته تا اینکه روح از بدنش جدا شود.