به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن (ایکنا) از ایلام، برنامه عصر خاطره حوزه هنری ایلام متعلق به شهید «غلام ملاحی» بود، شهیدی که جای جای مناطق عملیاتی به شجاعت و درایتش گواهی میدهند.
فرماندهی که دشتهای خوزستان تا ارتفاعات ایلام و کردستان به خوبی با رشادتهایش آشنا بودند اما این ارتفاعات «میمک» بود که شاهد رسیدن غلام به آرزویش بود.
به گزارش ایکنا ایلام، غلام ملاحي در سال 1341 به دنيا آمد. تحصيلاتش را در ايلام به پايان رساند و ديپلم راه و ساختماني گرفت. در زمان جنگ فرماندهي اطلاعات عمليات لشكر حضرت امير(ع) به عهدهاش بود. در گرما و سرماي مناطق خرمشهر، فاو، آبادان و كردستان پيوسته حضور داشت تا اينكه سرانجام در سال 1367 و در سن 26 سالگي در «ارتفاعات ميمك» در حين آرايش نيروهاي مردمي در اثر تركش گلوله توپ به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
خانم«صفرلکی» همسر شهید غلام ملاحی هم از روزهایی گفت که «بهار» تنها دختر و یادگار بهترین دوران زندگیاش متولد شده بود.
همسر شهید ملاحی گفت: بر تفکر عمیق، شجاعت، شهامت و خوشاخلاقی، دینداری و وطندوستی همسرم شهادت میدهم آنجا که به من درس اخلاق میداد، بیزاری از تهمت و غیبت و بداخلاقی و راهنمایی به خوبی و دانایی و بینش، از ویگیهای او بود، آنجا که به من درس مهر و مهرورزی داد و قلب رئوف خود را به من نمایاند.
وی خاطرهی خود را این گونه تعریف کرد: شهید 1 اسفند 1366 آن سال به مقصد عملیاتی در کردستان از منزل خارج شد بعد از 45 روز به منزل برگشتند ، 45 روزی که من کوچکترین خبری از ایشان نداشتم که شاید برای بچههای امروزی غیرقابل باور باشد و بماند که در آن اوج عملیات و شهادت هموطنانم بر من چه گذشت.
5 روز از تولد دختر عزیزم این یادگار شیرینترین دوران عمرم گذشته بود، از در که آمد به من که در حال استراحت بودم نگاه کرد و با شرم و حیایی که مخصوص ایشان بود و در مقابل پدرم نیز خیلی خضوع داشتند با لبخندی شیرین گفت: «خدا بد ندهد کسالت داری؟» گفتم: کسالت یعنی چه ، مگر متوجه نشدهای که فرزندت به دنیا آمده؟ تازه آن موقع متوجه فرزندمان که در کنارم آرام گرفته بود شدند.
برقی در چشمانش درخشید، رنگشان سرخ شد و از ته دل خندید و گفت: «مهدییار» است گفتم نه «بهار» است و متوجه شدند نوزاد دختر است.
چون شهر خالی از سکنه بود ما «چوار» بودیم و خانواده پدریش در «میشخاص»، بعد از چندی ما پیش خانواده پدریشان رفتیم در بین راه گفتم چراغ ماشین را روشن کن تا چهره دختر را ببینم ، چراغ را که روشن کرد، نگاهی عمیق به من و بهار کرد و اشک در چشمانش حلقه زد، با بغض گفت: یاد مردم حلبچه افتادم که صدام آنها را بمباران شیمیایی کرد. یاد مادری افتادم که از بازماندگان حمله شیمیایی بود و به من گفت نور چراغ قوه را روی صورت بچهاش بگیرم وقتی نور را گرفتم صورت سرخ و تاول زدهی بچه مرا جریحه دار کرد.
همسر شهید ملاحی در پایان گفت: دفاع از کشور دل رئوف میخواهد و قلب مهربان ، آنان که برای دفاع از کشور سر از پا نمیشناسند خشونت طلب و جنگطلب نیستند، بلکه قلب آنان از همه مهربانتراست و تا پای جان ایثار میکنند و گرنه دم از صلح و آزادی و حقوق بشر زدن راحت است. قلب مهربان و فکر دلیر میخواهد که به خاطر دیگران از خودت بگذری و غلامها این گونه بودند.