کد خبر: 3726771
تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۹۷ - ۱۳:۴۳

درخواست شهید اسدی از پدر؛ پنج پسر دارید! خمس‌شان را در راه حضرت زینب(س) بدهید

گروه جهاد و حماسه ــ پنج پسر دارید پدر! نمی‌خواهید خمس‌شان را در راه حضرت زینب (س) بدهید؟ تا شما راضی نباشید، بی بی زینب (س) من را طلب نمی‌کند...»

رد نشود//

 به گزارش ایکنا، به نقل از حریم حرم شهید محمد اسدی، فارغ‌التحصیل رشته‌ حقوق، جوان 31 ساله‌ رعنایی که معتقد بود هر جا هستید، جهادی عمل کنید و تجلی این اعتقاد را در ثانیه ثانیه‌ زندگی‌اش می‌توان یافت. نوشتن از او که جمع اضداد بود، سخت است. همان که علاوه بر خواهرزاده‌هایش، کودکان سوری نیز طعم آبنبات‌های او را چشیده‌اند، در جلوه‌ دیگر، چنان رجز می‌خوانْد که لرزه بر اندام دشمن می‌انداخت. از جنس همان رجزهایی که شب‌های تاسوعا در بیت‌الشهدای مشهد می‌خواند. در عراق نام جهادی «ابوزینب» و در سوریه نام «غلامعباس» را برگزیده بود و همیشه می‌گفت: «کلنا غلام عباسک یا زینب». به منزل شهید که می‌رویم، بیشتر اعضای خانواده جمع‌اند و هر کدام با سخن گفتن از شهیدشان، بخشی از شخصیت شهید محمد اسدی را برایمان روشن می‌سازند.

پنج پسر دارید! خمس‌شان را در راه حضرت زینب (س) بدهید

پدر شهید در ابتدای گفتگو از تلاش‌های «محمد» برای کسب رضایت او پیش از اعزام به سوریه می‌گوید: «محمد، چهار بار به عراق و بعد از آن به سوریه رفت. من عمل قلب باز انجام داده بودم و حالم مساعد نبود. گفتم شما به اندازه خودت رفتی، نرو. می‌گفت: «پنج پسر دارید پدر! نمی‌خواهید خمس‌شان را در راه حضرت زینب (س) بدهید؟ تا شما راضی نباشید، بی بی زینب (س) من را طلب نمی‌کند. عراق شیعه زیاد دارد و دفاع می‌کنند. می‌خواهم برای دفاع از ناموس ائمه (ع) به سوریه بروم.» پای من را بوسید و گفت راضی باشید و از من دل بکنید. من هم قول می‌دهم شفایتان را از ائمه (ع) بگیرم. رفت و شفای من را هم گرفت.»

 

رد نشود///گفتگوی صمیمی حریم حرم با خانواده فدایی حضرت زینب(س)؛ شهید محمد اسدی

آقا رضا، برادر شهید در تکمیل صحبت پدر می‌گوید: «در خانواده‌ ما اولین نفری که به میدان جهاد رفت، محمد بود. برای سوریه پیگیری کرد اما نشد، برای همین وقتی شرایط فراهم شد به عراق رفت. البته سری اول، حرفی به ما نزد. خصوصیت اخلاقی‌اش این بود که وقتی می‌خواست کاری را انجام دهد تا کار انجام نمی‌شد، به کسی چیزی نمی‌گفت، مگر اینکه لازم بود مطرح کند. برای اعزام به سوریه خیلی پیگیری می‌کرد اما به نتیجه نمی‌رسید. حتی یک بار خداحافظی مفصلی کرد، چهار روز هم تهران بود اما اعزام نشد و برگشت. برای همین 40 روز روزه گرفت، و شب تا صبح مشغول نماز و عبادت بود. گاه از صدای گریه‌هایش بیدار می‌شدیم. تا جایی که مادرم هم گفت خدایا! من دیگر طاقت گریه‌های فرزندم را ندارم. در نهایت، با تیپ فاطمیون اعزام شد. روز اعزامش شهید مصطفی عارفی سر محمد را تراشیده بود و سبیلش را گذاشته بود تا شبیه برادران افغانستانی شود و بتواند برود. دوستش تعریف می‌کرد که فرم اعزامش را با خطی مانند یک فرد کلاس اولی پر کرده بود. وقتی من و برادرم رسیدیم، محمد آقا رفته بود. به گفته‌ همرزمانش در سوریه هم 80 روز به شکرانه‌ اینکه به او اذن دفاع داده‌اند، روزه گرفته بود و گفته بود دلم برای خانواده‌ام تنگ شده اما از حضرت علی (ع) شرم می‌کنم که ناموس شیعه در خطر باشد و من عزم دیدار خانواده‌ام را کنم.»

علی اسدی، دیگر برادر شهید در ادامه، خاطره‌ای از غیرت برادر شهید محمد اسدی و حساسیت او بر روی ناموس دیگران برای ‌ما تعریف می‌کند: «در ایران هم، روی این چیزها حساس بود. مثلا یک بار روز جمعه با دامادمان از یکی از جاده‌های حاشیه‌ شهر مشهد در حال عبور بوده‌اند. ماشینی را می‌بینند که چهار مرد در ماشین را باز کرده و خانمی را به بیرون پرت کردند. محمد حتی صبر نمی‌کند که دامادمان ماشین را نگه دارد. از ماشینِ در حال حرکت بیرون می‌پرد و به سمت آن‌ها می‌دود. آن‌ها فرار می‌کنند. از چادر این خانم می‌گیرد و او را به کنار جاده می‌کشد. به دامادمان می‌گوید: «این ناموس خودمان است. هیچ فرقی نمی‌کند. اگر امروز این اتفاق را دیدی و پیگیری کردی، فردا اگر برای ناموس خودت این اتفاق بیفتد، یک نفر به دادش خواهد رسید. نمی‌شود چشم‌پوشی کرد». تا آمدن پلیس و اورژانس و مشخص شدن وضعیت آن خانم، همانجا می‌ایستد.»

 

رد نشود///گفتگوی صمیمی حریم حرم با خانواده فدایی حضرت زینب(س)؛ شهید محمد اسدی

توصیه‌ای که زندگی خواهر شهید را تغییر داد

خواهر شهید هم در جمع گرم و صمیم خانواده شهید اسدی حضور دارد. او نیز در چند جمله از برادر شهید خود برای ما روایت می‌کند: «محمد 7 سال از من کوچکتر و فوق‌العاده با ادب بود. همیشه رعایت این فاصله‌ سنی را می‌کرد و هر چه می‌گفتم، جوابم «چشم» بود و «جان». هیچ چیز غیر از این از او نشنیدم اما در وداع مفصلی که داشت، من و برادر بزرگترم را صدا زد و گفت: «من هیچ وقت به خودم اجازه نمی‌دهم که بخواهم به شما توصیه‌ای کنم ولی الآن می‌خواهم این جسارت را انجام دهم. شما خیلی غم همه را می‌خورید، ما باید وظیفه‌مان را انجام دهیم. همان جمله معروف ما مأمور به انجام وظیفه‌ایم نه حصول نتیجه. پیامبر ما (ص) که پیامبر بود وظیفه‌اش رسالت بود. هدایت دست خداست. شما وظیفه و کارتان را انجام دهید و بقیه را به خدا بسپارید.» بعد هم به من گفت: «یک چیز هم مخصوص تو دارم. هر کدام از ما در این دنیا وظیفه‌ای داریم، حقیقت زندگی خودت را پیدا کن.» هر چه گذشت بیشتر متوجه شدم که دقیقا روی دو خلأ زندگی من دست گذاشت، و بعد از شهادتش حرفش در مورد حقیقت زندگی، زندگی و نگرش من را، تغییر زیادی داد.»

 

رد نشود///گفتگوی صمیمی حریم حرم با خانواده فدایی حضرت زینب(س)؛ شهید محمد اسدی

 

محمد را بعد از شهادت بیشتر شناختیم

آقا رضا، برادر شهید ادامه بحث را به فعالیت‌های «محمد» در هیئت و دانشگاه می‌کشاند: «سال 88 که به پرچم‌های امام حسین (ع) بی احترامی شده بود، هئیت بودیم. از هیئت که برگشتیم، گفت: «اگر همه‌ هیئت‌های محل با هم متحد شوند و مسجد، محل برگزاری مراسم‌ها شود، می‌توان از بروز حوادث این چنینی جلوگیری کرد.» به پیشنهاد ایشان، پول جمع کردیم. عَلَم و زنجیر و طبل خریدیم و هئیت زنجیرزنی دوباره شکل گرفت. چون چند سالی بود هیئتی که قبلاً تاسوعا و عاشورا پیاده به حرم می‌رفت، تعطیل شده بود. با اقدام ایشان این دسته زنجیر زنی دوباره جان گرفت. الان می‌توان تأثیر هیئت را در منطقه هاشمیه مشهد دید. تلاش‌های او فقط محدود به هیئت نمی‌شد. در مسابقات محلی جام شهرآرا، فوتبال بازی می‌کرد. دوستانش نقل می‌کنند که محمد همیشه با وضو وارد زمین فوتبال می‌شد. حتی گل محمد باعث شد که ما به فینال راه پیدا کنیم. در دانشگاه دبیر انجمن‌های علمی بود. بخش پهباد را فعال کرد. وقتی بودجه شرکت دانشجویان در مسابقات تهران، فراهم نشد، محمدآقا با هزینه‌ شخصی خودش، دانشجویان را برای مسابقات فرستاد. وقتی مقام نیاوردند، به آنها امیدواری داد که اشکالی ندارد. سال بعد مقام بیاورید. سال بعد دانشجویان حایز رتبه دوم شدند. البته هیچ‌کدام از این‌ها را در خانه عنوان نمی‌کرد. بعد از شهادتش، مسئولین دانشگاه پیام نور برایمان گفتند.»

 

رد نشود///گفتگوی صمیمی حریم حرم با خانواده فدایی حضرت زینب(س)؛ شهید محمد اسدی

 

پدر شهید بر روی صحبت‌های آقا رضا صحه می‌گذارد که: «ما محمد را بعد از شهادتش بیشتر شناختیم. در مراسم شهادتش، خانمی خیلی گریه می‌کرد. برای من تعریف کرد که «محمدآقا، شش ماه هر روز می‌آمد و با نی به همسر من که جانباز شیمیایی هشت سال دفاع مقدس است، غذا می‌داد. به او رسیدگی می‌کرد و می‌بوسیدش و از من می‌خواست که به کسی نگویم.»

برای گناه دیگران هم گریه و استغفار می‌کرد

«محمد بسیار شوخ طبع بود. ضمن اینکه با تمام اقشار دوستی و ارتباط داشت». این را آقا رضا می‌گوید و خواهر شهید سخن برادر را پی می‌گیرد: «هرگز به افرادی که در مباحث سیاسی، در جبهه مخالفش عمل می‌کردند به دید دشمن و رقیب نگاه نمی‌کرد. برای آن‌ها دلسوز بود و سعی می‌کرد به هر طریقی شده، حتی همراهی ظاهری آن‌ها در طولانی مدت، حقیقت را به آنان نشان دهد. بعد از شهادت محمد افراد مختلف با وضع پوشش متفاوت، در مراسم او حاضر شدند و در فراقش گریه کردند و این نشان دهنده‌ تأثیرگذاری او روی اقشار مختلف بود.

محمد گاهی برای گناه دیگران هم گریه و استغفار می‌کرد. یکی از دوستانش برای ما تعریف کرد که برخی از بچه‌ها موسیقی گوش می‌دادند. محمد را دیدم که در گوشه‌ای گریه می‌کند. دلیلش را از او پرسیدم. گفت: «من و تو به عنوان بسیجی یک جایی کم گذاشتیم که این بچه‌ها که دل‌های پاکی دارند و از همه چیزشان گذشته‌اند و برای دفاع از حضرت زینب (س) آمده‌اند، آنقدر آگاهی ندارند که بدانند در حریم حضرت زینب (س) نباید موسیقی گوش کنند.»

مهربان بود اما ابهت خاص خودش را هم داشت

صحبت از برخورد «محمد» با بچه‌ها که می‌شود، پای امیرعلی، خواهرزاده پنج ساله شهید به گفتگوی ما باز می‌شود. امیر علی خاطره‌ای کوتاه از دایی محمداش را که در لحظه به ذهنش رسیده برای‌مان بازگو می‌کند: «یک بار توی باغ داشتم لبه‌ استخر راه می‌رفتم. افتادم توی استخر. دایی محمدم سریع آمد و مرا نجات داد.»

و مادر امیر علی ادامه می‌دهد: «هر وقت به اتاقش می‌رفتی مخصوصاً وقتی بچه‌ها بودند، توی اتاقش می‌گشت و یک خوراکی برای بچه‌ها پیدا می‌کرد. محمد مهربان بود اما در عین حال ابهت خاص خودش را داشت. آنقدر مهربان و دلسوز بود که هر وقت مشکلی داشتی، می‌توانستی روی او حساب کنی. حتی وقتی یکی از آشنایان فیلم رجز خواندنش را دید که به داعشی‌ها می‌گفت: «من از کشته‌هایتان پشته می‌سازم» باور نمی‌کرد که این‌ها را محمد گفته باشد. اما برای ما که ابهت او را دیده بودیم و رجزخوانی شب تاسوعای او را شنیده بودیم، باور کردنی بود. بخاطر ابهتی که داشت، اگر می‌خواستیم کاری کنیم و می‌دانستیم خوشش نمی‌آید، انجام نمی‌دادیم با اینکه هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد. دوستانش هم می‌گویند: «در مورد اعتقاداتش بحث نمی‌کرد اما همه جلو محمد بیشتر مراعات می‌کردند»

علی آقا برادر شهید، خاطره‌ای در این رابطه به ذهنش می‌رسد که از همرزمان «محمد» در سوریه شنیده است: «این توجه به بچه‌ها را در سوریه هم داشته، همرزم محمد تعریف می‌کرد: «یک بار به داخل شهر رفتیم که برای سربازان لوازمی را بگیریم. همراه با لوازم یک پلاستیک آبنبات گرفت. به او گفتم: بچه شدی؟ اینها چیه؟ گفت: می‌فهمی. حرکت کردیم. در راه بچه‌ها را که می‌دید، ماشین را نگه می‌داشت. به آن‌ها آبنبات می‌داد و دوباره حرکت می‌کرد تا گروه بعدی. باز نگه می‌داشت و به آن‌ها آبنبات می‌داد. بالاخره سه کیلو آبنبات را در طی مسیر تمام کرد».

و مادری که هیچ وقت آرام نمی‌شود

نگاه‌مان به سمت مادر شهید می‌رود که تا آن لحظه با سکوت‌اش گفتگوی جمعی ما را همراهی کرده بود. از مادر شهید می‌پرسیم «مادر! چه کردید که محمد آقا این همه دغدغه‌ی دین داشتند؟» و پاسخ می‌شنویم: «در دست نوشته‌های خودش هست که گفته: «نان حلال از کوه طلا بهتر است که پدرمان به ما داده است.»

رد نشود///گفتگوی صمیمی حریم حرم با خانواده فدایی حضرت زینب(س)؛ شهید محمد اسدی

 

مادر شهید ادامه می‌دهد: «وقتی هنوز پیکر پسرم برنگشته بود، با خودم فکر می‌کردم وقتی به حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) برود، حتماً آنجا خیلی گریه می‌کنم اما واقعاً به انسان صبر عجیبی می‌دهند. از سفر که برگشتم، دیدم هنوز پیکر پسرم برنگشته است. خیلی گریه کردم. شب خواب دیدم در مکان شلوغی ایستاده‌ام. دختر بچه‌ای که سر تا پا سفید پوشیده است، جلو من آمد. دسته گلی را به من داد و رفت. پرسیدم این کیست؟ گفتند: نمی‌دانی؟ این حضرت رقیه (س) است. بعد از آن دلم آرامتر شد. اما واقعا از دست دادن چنین جوانی سخت است. فکر این که دشمن به او تیراندازی کرده و پیکرش برنگردد سخت است. بعضی وقت‌ها خیلی دلتنگش می‌شوم. البته در وصیت‌نامه‌ی تصویری‌اش گفته: «مامان صبور باش، محکم باش، اگر بدنم برنگشت شما هدیه‌ای را به حضرت زینب داده‌اید. فدای حضرت زینب (س). »

آقا بهزاد، دیگر برادر شهید که در جمع حضور دارد ما را با یک جمله عمیق و پر درد مهمان می‌کند: «شهیدی که پیکرش برنمی‌گردد مادرش هیچ وقت آرام نمی‌شود. هر روز از ذهنش می‌گذرد که شاید بچه‌ام شهید نشده باشد و برگردد.»

لب‌های مادر «محمد» خندان و چشم‌هایش بارانی است. تعجب مارا که می‌بیند می‌گوید: «دختر شهید سمائی می‌گفت عمه‌ام در خواب از پدرم پرسیده چرا به دیدن ما نمی‌آیی؟ شهید گفته بود من هر شب غروب به خانواده‌ام سر می‌زنم. الان که نزدیک غروب است، احساس کردم محمد من هم آمده است.» مادر با نگاهی به استکان‌های چایی ادامه می‌دهد: «یادش بخیر محمد همیشه می‌گفت چایی باید خوب دم بکشد و رنگ بیندازد.»

انتهای پیام

captcha