واژه به واژه کلمه «معلم» را با عشق معنا میکند و همچون فرشتهای در سختترین شرایط حامی شاگردانش است. چنان مصمم با سرنوشت می جگند که فقر و جهل هر دو یکجا رنگ میبازند. آقا مجید معلمی است پای سرنوشت دانشآموزانش با جان به میدان آمده. به گزارش ایکنا، فارس نوشت: ساده لباس میپوشد، شمرده سخن میگوید و جدی رفتار میکند. اما دل مهربانی دارد و با کوچکترین اشارهای اشک از چهرهاش روان میشود. این وصف معلمی است که پای شاگردانش تا پای جان ایستاده و مثل پدری دلسوز برای تکتکشان زحمت میکشد. «مجید عرب عامری» 42 ساله از آن دست معلمان دلسورزی است که خود را فدای شاگردانش کرده و با حقوق اندکش، جمع کردن کمک و حتی کار بیوقفه و یاری گرفتن از خیران شهر به شاگردانش یاری میرساند. او در مناطق محروم شهر و روستاهای دورافتاده درس عشق و مهربانی میدهد و اجازه نمیدهد فقر پایان پیشرفت شاگردانش شود. عامری میگوید: «وقتی متوجه میشوم یکی از شاگردانم گرفتار شده است نمیتوانم بیتفاوت باشم. بیاختیار گریهام میگیرد و باید هر طوری شده برایش کاری انجام دهم. معلمی وظیفه بسیار سنگینی است که با تمام وجود دوستش دارم.» این معلم مهربان از خاطراتش میگوید؛ ماجراهایی که وجودش را دگرگون میکنند و اشکهایش را جاری. شخصیت امثال آقا مجید بهگونهای است که کمتر درباره کارهایی که انجام میدهند حرف میزنند. به همین دلیل ابتدا با همکاری همسرش با چند نفر از شاگردانش صحبت میکنیم و آنها هم ماجراهای جذابی را از این معلم تعریف میکنند که وقتی به خودش میگوییم در پاسخ تنها اشک از پهنای صورتش جای میشود و میگوید: «باید این کارها را انجام دهم. چون من یک معلم هستم. خدا میداند اگر کاری نکنم شب خواب ندارم.»

روایت اول: یار دانشآموزان
نفسنفس زنان وارد کلاس میشود. نگاهش به نگاه آقا معلم گره میخورد و سرش را پایین میاندازد. برای هزار و یکمین دفعه باز دیر به مدرسه رسیده است. بدون بازخواست اجازه میدهد وارد کلاس شود. معلم خوب میداند که رضا شبها تا دیروقت در کفاشی کار میکند تا مخارج بیماری پدرش را درآورد. دانشآموز نفس عمیقی میکشد و سرجایش مینشیند. آقا معلم دستهایش را از پشت به هم گره زده و بین ردیف میزها قدم میزند. به جز صدای گامهای آقا معلم گاهگاهی صدای ورق خوردن دفتر دانشآموزان به گوش میرسد. بالای سر رضا میرود. برگهای دفترش تمام شده و به خاطر کسری جا بالای صفحات، درس را یادداشت کرده است. چهرهاش آشفته میشود و پشت میزش مینشیند. وقتی کلاس تمام میشود از رضا میخواهد در کلاس بماند. وقتی همه میروند، بعد از اینکه درسها را برایش مرور میکند چند سؤال از درسهای گذشته میپرسد و شرط میکند که اگر جواب درست دهد به او جایزه بدهد. رضا هم به تمام سؤالها پاسخ میدهد. آقا معلم با کمال میل به او کادویی میدهد که در آن چند جلد دفتر و یک کتانی است. وقتی این ماجرا را برایش تعریف میکنیم مکثی میکند و میگوید: «چه کاری غیرازاین برعهده یک معلم است؟ امثال رضا استعدادهای زیادی دارند که متأسفانه حوادث زندگی مانع پیشرفتشان میشود. اولین کاری که یک معلم باید انجام دهد این است که از وضع شاگردانش خبر داشته باشد و به امورشان توجه کند.» او میافزاید: «سالها پیش با کمک همکارانم گروهی برای حمایت از دانشآموزان نیازمند تشکیل دادیم که آثار و برکات بسیاری داشت.»
روایت دوم: همچون فرشته در سختترین شرایط
هوا ابری است و برف پیکر زمین را سفیدپوش کرده است و «سکوت» تنها واژهای است که میتوان با آن فضای زیبای روستا را معنا کرد. همچنان که دانههای سفید برف آرام و بیصدا زمین را نوازش میدهد سنگینیاش قامت ستونهای بیجان تنها خانه روستا را خم کرده است. قطرات شرمسار آب از میان وصله پینههای سقف روی کاسه میان اتاق میگرید. چشمان دخترک هراسان از وقوع حادثه، لرزش بدنش را به دلگرمی از نویدی که برادرش از آمدن آقا معلم داده است مهار میکند. اما مادر گیج خواب جلوی آتش ایستاده است و اجاق هیزمی را مینگرد که مبادا حرارت آخرین قطعات چوب فروکش کند و همین گرمای اندک هم از خانه برود. آن طرف تر پشت بن بست بهمنی که راه را بسته آقا معلم از ماشین تعمیرکار پیاده شده و یک نفس در میان کولاک در حال دویدن به طرف تنها خانه روستاست. آقا معلم از بالای کوه به روستا مینگرد که روزنههای نور پیکر گره خورده ابر را شکافته و روی زمین سفیدپوش خودنمایی میکند. علی بی قرار است و حداقل تا صبح فاصله بین باجه تلفن تا سر روستا را هزار بار رفته و آمده است. تا چشمش به آقا معلم میافتد برای لحظهای روی چهره غمزده اش لبخندی نقش میبندد و به طرف هم میدوند. اما به یکدیگر که میرسند بغضی از اعماق دل پسربچه میترکد و در آغوش آقا معلم شروع به باریدن میکند. آقا معلم زانو میزند و درحالیکه اشک چشمان علی را پاک میکند میگوید: «مرد که گریه نمیکند.» وقتی به خانه میرسند از وضع ویرانه خانه حال آقا معلم دگرگون میشود. اما بلافاصله به خود نهیبی میزند که این حال فایده ندارد؛ باید کاری کرد. مادر با شنیدن صدای آقا معلم چشمانش روی هم میرود و گویی خیالش راحت میشود و به خواب میرود. دخترک با خوشحالی به آقا معلم سلام میکند و آقا معلم هم به گرمی جوابش را میدهد و به سرعت دست به کار میشود. آقا معلم به بالای بام میرود و شروع میکند به پاک کردن برف از روی سقف خانه. چشمش به ماشین آقای تعمیرکار میافتد که وارد روستا میشود. آقا معلم میگوید: «شما بگویید چه باید میکردم؟ آنها پناهی جز من نداشتند. نزدیکهای صبح بود که علی با من تماس گرفت. باید کاری میکردم. باید هر طوری بود خودم را به آنجا میرساندم.»

روایت سوم: ناجی سختیها
وقتی صدای زنگ مدرسه به گوش میرسد و دانشآموزان به کلاسهایشان میروند همهمهای که دانشآموزان در سالن مدرسه به پا کردهاند بهطور مساوی در کلاسها تقسیم میشود. معلمها از دفتر خارج میشوند و درحالیکه با هم صحبت میکنند به طرف کلاسهای درس میروند. صدای «برپا» ی مبصر و «بفرمایید» معلم سکوت را در کلاس درس حکمفرما میکند. در کلاس «الف» زنگ ورزش است؛ دانشآموزان همراه معلم به حیاط میروند. صدای فوتبال و خندههای گهگاه بچهها در حیاط سکوت کلاس را میشکند ولی هیچ تأثیری در روند درس ندارد. حرفهای معلم آنقدر تازگی دارد که حتی بچههای تنبل کلاس هم ششدانگ حواسشان به کلاس است. ناگهان یکی از دانشآموزان سراسیمه به کلاس میآید و حرفهای معلم را میشکند و میگوید: «آقا! محسن بیهوش افتاده وسط راهرو.» معلم گچ را روی میز میاندازد و به طرف راهروی طبقه پایین میدود. به محسن که میرسد زانو میزند و او را در آغوش میگیرد و به طرف درمانگاه جلوی مدرسه میدود. بعد از کلی آزمایش متوجه میشود که او سرطان دارد. وقتی تا همینجا را برایش تعریف میکنیم از جایش بلند میشود و از پنجره بیرون را نگاه میکند و اشک میریزد. بعد از چند لحظه به خودش میآید و میگوید: «بله این حکایت شاگردان دوقلویی است که یکی از آنها سرطان گرفت. با اینکه از آن دوران مدتها گذشته و حال محسن خوب شده است هنوز مرور آن خاطرات حالم را دگرگون میکند. این دوقلوها وضع مالی خوبی نداشتند. با همکارانم برای حمایت تحصیلیشان صحبت کردم و آنها را تا دانشگاه رساندیم. زمان کنکور یکی از آنها مبتلا به سرطان شد. از آن روز تمام زندگیام را برای کمک به او صرف کردم. باید کاری میکردم که آن یکی برادر راهش را ادامه دهد و انصافاً هم او حرفهایم را روی زمین نگذاشت و در رشته پزشکی قبول شد. با پیگیریهای درمانی حال محسن بهبود پیدا کرد و او نیز در دانشگاه قبول شد و اکنون سالهای آخر تحصیلش است.»
روایت چهارم: سفارش پدر
میگوید: «من 2 فرزند ندارم؛ بلکه تمام صدها دانشآموزم برایم حکم شاگردانم را دارند. هنوز هم نمیتوانم باور کنم سرطان مانع پیشرفت یکی از شاگردانم شود. به همین دلیل هرکاری از دستم برمیآمد برایش انجام میدادم. همراه دیگر شاگردانم برایش جشن میگرفتیم، تفریح میرفتیم و هزار کار میکردیم تا حالش خوب شود و انرژی بگیرد.» این معلم مهربان میگوید: «من در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدهام. پدرم بقال بود و همه اهالی محله او را دوستش دارند. همیشه به خودش سخت میگرفت تا نان حلال دربیاورد. وقتی متوجه شد من معلم شدهام به من گفت: کار سختی داری. سعی کن خدمتگزار مردم باشی. تو آینده این کشور را میسازی. پس باید دلسوز باشی و با توجه بالا کار کنی. بعد از مدتی به اینجا رسیدم که نمیتوانم در برابر زندگی دانشآموزانم بیتفاوت باشم. چون بسیاری از آنها در روستاهای دورافتاده هستند و به همین دلیل وقتی کوچکترین مشکلی برایشان پیش میآید ترک تحصیل میکنند. من هم به آنجا میروم و با آنها درس کار میکنم تا از درس عقب نمانند.»

روایت پنجم: تمام زندگیش یعنی معلمی
تمام روزگار آقا مجید به خدمت و تربیت شاگردانی میگذرد که برای کشور مفید باشند. «طاهره الیاسی» همسر این معلم فداکار میگوید: «گاهی همه حقوقش را صرف هزینههای شاگردانش میکند. چیزی به او نمیگویم. چون شک ندارم این کارهایش برکت زندگی ماست. آقا مجید جدا از کار معلمی در محله، امین و مربی ورزش رزمی در باشگاه است. در قالب هلالاحمر هم فعالیتهای بشردوستانه انجام میدهد.» طاهره خانم با بیان اینکه آقا مجید با شغل معلمی خود را وقف مردم کرده است میگوید: «او لحظهای آرام نمینشیند و مدام در حال فعالیت است. یک بار بدجور به هم ریخته بود و شبها مرتب قدم میزد. وقتی میپرسیدم: اتفاقی افتاده است، چیزی نمیگفت. با اینکه خوب میدانستم مشکلی پیش آمده پاپیچش نشدم. چون میدانم هر وقت شرایطش فراهم شود خودش برایم توضیح میدهد. چند روز از این ماجرا گذشت تا بالاخره برایم درباره وضع بد شاگردش صحبت کرد که همراه خانواده 8 نفریاش در یک خانه ۱۲ مترمربعی زندگی میکنند و به شدت نیازمند کمک است. آقا مجید به هر دری زده بود تا برایش کاری انجام دهد. در باشگاهی که در آن مربی بود کار، جور و او را به هلالاحمر معرفی کرد تا دورههای امداد را بگذراند و در شیفتها درآمد کسب کند. او همیشه وقتی شاگردی را گرفتار میبیند آرام و قرار ندارد و تا کاری برایش انجام ندهد و مشکلش را حل نکند آرام نمینشیند.»
انتهای پیام