کد خبر: 3927120
تاریخ انتشار : ۱۳ مهر ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۱

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

شهید مرتضی بصیری‌پور، شهید مدافع حرمی است که از کودکی شوق جنگ ربا زورگویان را داشت و در اوج جوانی به آرزویش رسید.

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسیدشهید مرتضی بصیری‌پور، از نیروهای سپاه انصارالرضا(ع) خراسان‌جنوبی، اولین شهید مدافع حرم خراسان‌جنوبی است که در روز دوشنبه ۲۰ فروردین ماه امسال توسط نیروهای تروریستی صهیونیستی در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

به خانه شهید می‌رویم، خانه‌ای ساده که بر دیوارهایش عکس شهدای مدافع حرم و مرتضای خندان رخ‌نمایی می‌کرد. در خانه‌ای قدم گذاشتیم که روزی یک شهید در هوای آن تنفس کرده، حال در این خانه چه گذشته که همچین فردی را به جامعه تحویل داده خود قصه‌ای طولانی دارد.

با خانواده ای به گفت‌وگو می‌نشینیم که انگار هنوز داغ نبود مرتضی را فراموش نکرده‌اند، پدر و مادری که به یاد امام حسین(ع) این درد را تحمل می‌کنند و همسری که به یاد حضرت زینب(س) روزهای بی قراری فرزندش را به امید شفاعت طی می‌کند.

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

درس‌هایی از یک زندگی مشترک کوتاه 

فهمیه احسان‌فر، همسر شهید مرتضی بصیری‌پور در گفت‌وگو با ایکنا از خراسان‌جنوبی گفت: ۲۱ اسفند ۹۶ قرار بود ساعت ۸ مرتضی پرواز کند، مواردی پیش آمد که فکر می‌کردیم پرواز کنسل می‌شود اما این طور نشد؛ طاها سه ساله بود و برای پدرش شیرین زبانی داشت، شهید با او بازی می‌کرد و همراهش چند عکس گرفت، عکس‌هایی که آخرین خاطره‌ها از پدر برای طاها شد.

وی ادامه می‌دهد: همسرم بسیار خوش خنده بود و در عین خوش طبعی، ادب و احترام را رعایت می‌کرد، ارادت ویژه از به مقام معظم رهبری داشت و رفتن به سوریه را ادای دین می‌دانست.

احسان‌فر بیان کرد: حال که به رفتارهای مرتضی فکر می‌کنم می‌بینم رفتارهای خاص معنوی داشت و انگار خداوند شهدا را برای خود پرورش می‌دهد.

او مدت پنج سال با شهید زندگی کرده و معتقد است در همین مدت کم درس‌های بسیاری از او آموخته است. حاصل این زندگی پسری به نام طاها است که اکنون روزهای کودکی‌اش را بدون پدر می‌گذراند و تنها آرزوی مادرش تربیت طاها با اصولی است که مرتضی قبول داشت.

وی به همسرش بسیار وابسته بود اما مرتضی از او می‌خواهد به خاطر حضرت زینب(س) بگذارد که به سوریه برود و انگار این تمام یک خواسته یک جوان انقلابی از همسرش بود.

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

مرور خاطرات پدرانه 

علیرضا بصیری پور، پدر شهید آلبوم عکس شهید را برایمان ورق می‌زند، هر عکسی برایش یک خاطره شیرین است، آن قدر شیرین که از حس کردنش گریه از چشمانش جاری می‌شود، صفحه‌ها را ورق می‌یبند به عکس جشن تکلیف مرتضی می‌رسد، می‌گوید آن روز یکی از بهترین روزهای عمرم بود چراکه فرزندم به بلوغ شرعی رسید.

پدر از روزی می‌گوید که خبر انفجار فرودگاه سوریه توسط اسرائیلی‌ها را در تلویزیون اعلام کردند، همانجا متوجه می‌شود که اتفاقی افتاده، دلش گواهی می‌دهد مرتضی در بین شهیدان این حادثه است، اما اکنون زمان غصه خوردن نیست، باید بلند شود و دست خانواده را برای تحمل این عزا که برای مرتضی شادمانی بی حد و مرز است، بگیرد.

پدر با گریه از شب‌هایی می‌گفت که مرتضی در بحبوحه جنگ زنگ می‌زد و جویای حال پدر و مادرش می‌شد. یک روز قبل از شهادت به پدر می‌گوید من چهارشنبه می‌آیم، اما پدر با تعجب می‌گوید هنوز که باید مدت بیشتری در منطقه باشی، اما مرتضی مصر است که چهارشنبه در بیرجند خواهد بود و همینطور هم می‌شود. او روز چهارشنبه با صورتی خندان در آغوش خدا به بیرجند برمی‌گردد.

وی، ولایت‌مداری را از ویژگی‌های بارز فرزند شهیدش می‌داند و ادامه می‌دهد: او معتقد بود همه باید گوش به فرمان رهبری باشند و همه را به این امر توصیه می‌کرد و هر چه در توان داشت در این راه گذاشت.

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

در آرزوی شفاعت 

مادر از مهر مادری‌اش می‌گوید و از دلتنگی‌هایی که به عشق حضرت زینب(س) تحمل می‌کند. او از آخرین دیدارش در فرودگاه می‌گوید، از زمانی که گریه می‌کرد و مرتضی اشک‌هایش را پاک می‌کرد و می‌گفت: مادر شهید شدن آرزوی من است گریه نکن، مادر را می‌بوسد و راهی می‌شود.

مادر شهید در بدرقه آخر مرتضی را به فاطمه زهرا(س) می‌سپارد و ادامه می‌دهد: خوشحال بودم فرزندم مدافع حضرت زینب(س) می‌شود. 

او در قبال شهیدش از حضرت زینب شفاعت می‌خواهد و دوست دارد در آخرت شفاعت شود. اکنون تنها آرزویش دیدین چهره کامل فرزندش را در خواب دارد، آرزویی که برای رسیدن به آن بی تاب است.

وی گفت: در زمان کودکی که تلویزیون عکس سید حسن نصر الله را نشان می‌داد، شهید می‌گفت من دوست دارم همراه سید حسن نصرالله با اسرائیلی‌ها بجنگم، آن زمان حرفش را جدی نگرفتم اما وقتی به شهادت رسید فهمیدم چقدر حرفش جدی بود.

آری شهید برای رسیدن به آرزوی کودکی‌اش با تمام توان تلاش می‌کند، او همانگونه که گفته بود با خنده و در نهایت آرامش به شهرش بازگشت.

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

عشق به نبرد؛ سلاح یک مرد / شهیدی که به آرزوی کودکی‌اش رسید

انتهای پیام
captcha