
در روزهایی که قلبها بیش از همیشه در اندیشه مرگ و معاد میتپند و شبهای قدر فرصتی برای بازگشت به حقیقت جاودان انسان میآفرینند، روایتهایی از کسانی که هر روز با مرز میان دنیا و آخرت روبهرو میشوند، معنا و عمق تازهای میگیرد.
بدین جهت ایکنا با خانم پاکنژاد به گفتوگو نشسته است که مسیر شغلیاش از کلاسهای درس تا سالن تطهیر در سازمان بهشت زهرا(س) امتداد یافته است؛ جایی که روزانه با حقیقتِ پایان زندگی انسان روبهرو میشود.
او در این گفتوگو از ترسها و دلهرههای نخستین ورود به این فضا سخن میگوید، از تجربههایی که نگاهش به زندگی را دگرگون کردند و از آموزههایی یاد میکند که برای هر انسان، یادآور ارزش اعمال، روابط و توشه معنوی هستند.
مطالعه این گفتوگو فرصتی است برای تأمل در معنای زندگی، آمادگی روح برای معاد و یادآوریِ کوتاهی و ناپایداری دنیا؛ پیامهایی که در شبهای قدر بیش از هر زمان دیگری در دل آدمها رسوخ میکنند.
در ادامه، مشروح این گفتوگو را با هم میخوانیم و میبینیم:
ایکنا - ورود به فضای تطهیر و غسالخانه برای بسیاری از افراد تجربهای سخت و سنگین است و حتی صحبت درباره مرگ برای برخی ترسآور. با این حال، همانطور که قدیمیها گفتهاند، «مرگ شتری است که در خانه همه میخوابد». با توجه به این شرایط، میخواهم از شما بپرسم: چه انگیزهای باعث شد که این مسیر شغلی را انتخاب کنید، خصوصاً در شرایطی که معمولاً مشاغل بانوان با لطافت و عاطفه بیشتری شناخته میشوند؟

واقعیت این است که شغل من از ابتدا در غسالخانه نبود و من هرگز کارمند شهرداری محسوب نمیشدم. نزدیک به 15 سال در کسوت یک فرهنگی خدمت کردم؛ آن هم در مقطع ابتدایی، در کنار کودکانی که پاکی و صداقتشان هر روز به زندگیام معنا میبخشید. روزگار آرام و شیرینی داشتم و بودن در فضای مدرسه برایم سرشار از امید، تحرک و انگیزه بود؛ اما همانگونه که قدیمیها میگویند، «ورق روزگار برمیگردد». چرخ گردون همیشه بر یک مدار نمیچرخد و مسیر زندگی گاه انسان را به راهی میبرد که حتی تصورش را هم نمیکرده است. چرخه زندگی من نیز به تدریج تغییر جهت داد و مرا از فضای پرجنبوجوش کلاس درس، به مسیری متفاوت کشاند؛ مسیری که در نهایت به سالن تطهیر ختم شد. این تغییر، هرچند دور از انتظار بود، اما بخشی از همان تقدیری شد که برایم رقم خورد و مرا با تجربهای کاملاً متفاوت در زندگی روبهرو ساخت.
ایکنا - کمی درباره تغییر مسیر شغلی خود توضیح دهید. از کار در آموزش و پرورش تا ورود به محیط بهشت زهرا(س)، این مسیر چگونه طی شد و چه مراحلی را پشت سر گذاشتید؟
پس از کنار گذاشتن تدریس، مسیر فعالیتهایم همچنان در همان فضای فرهنگی ادامه پیدا کرد. البته حتی در سالهایی که معلم بودم نیز بخش عمدهای از دغدغه و توانم صرف کارهای فرهنگی میشد و همواره علاقهمند بودم فراتر از چارچوب کلاس درس، در حوزه تربیتی و فرهنگی نقشآفرینی کنم.
مدتی در حوزه فرهنگی مترو فعالیت داشتم؛ بهویژه در زمینه عفاف و حجاب و اجرای برنامههای فرهنگی متنوع. حدود دو سال در واحد فرهنگی مترو مشغول بودم و در آنجا تلاش میکردم برنامههایی طراحی و اجرا شود که هم اثرگذار باشد و هم با نیازهای فرهنگی جامعه همخوانی داشته باشد.
از سال ۱۴۰۱، بنا به درخواست و اعتماد برخی همکاران و بزرگان، وارد مجموعه سازمان بهشت زهرای تهران شدم. از من خواسته شد مسئولیت مدیریت سالن تطهیر بانوان را بر عهده گیرم؛ مسئولیتی متفاوت و حساس که فصل تازهای در مسیر کاری و زندگی من رقم زد.
ایکنا - پذیرفتن چنین مسئولیتی قطعاً تصمیم سادهای نبوده است. شما در آن لحظه چه حسی داشتید و چگونه با این چالش مواجه شدید؟
حقیقتا در ابتدای امر قرار بود حضورم در آنجا موقتی باشد؛ گفتوگو بر سر این بود که فقط دو تا سه ماه بهصورت آزمایشی بمانم تا شرایط را از نزدیک ببینم و بعد تصمیم نهایی گرفته شود. قرار نبود ماندگار شوم، تنها فرصتی کوتاه برای ارزیابی فضا و مسئولیت پیشِرو بود.
اما همان دو، سه ماه کوتاه، به حضوری طولانیتر انجامید. فضا، مسئولیت و شرایط بهگونهای رقم خورد که حضورم ادامه پیدا کرد. با این حال، اگر بخواهم صادقانه بگویم، در همان روزهای نخست ترس داشتم؛ چرا پنهان کنم؟ خوف و دلهرهای در دلم بود نسبت به پذیرفتن چنین شغلی، هرچند پیشنهاد از سوی دوستان و از سر اعتماد و خیرخواهی بود.

پذیرفتن این مسئولیت برایم ساده نبود، اما در نهایت تقدیر بهگونهای رقم خورد که این مسیر را ادامه دهم و در همان جایگاهی بمانم که ابتدا قرار بود حضوری کوتاه در آن داشته باشم.
ایکنا - اولین روز کاری شما چه زمانی بود؟
روز تاسوعای حسینی بود؛ روزی که حالوهوای معنوی خاصی در فضا جریان داشت. دقیقاً ساعت ۸ همان روز تصمیم نهاییام را گرفتم و پذیرفتم که وارد سالن تطهیر شوم و این مسئولیت را بهصورت جدی بر عهده گیرم.
شاید خودم هم آن لحظه نمیدانستم این تصمیم، آغاز چه مسیری خواهد بود؛ اما همان صبح تاسوعا، نقطه عطفی در زندگی کاری من شد. از آن روز تا امروز، نزدیک به سه سال میگذرد که در خدمت سالن تطهیر بانوان سازمان بهشت زهرای تهران هستم و این مسیر همچنان ادامه دارد.
ایکنا - لطفاً از اولین مواجهه خود با فضای سالن تطهیر برای ما بگویید. آن لحظه چه احساسی داشتید و چه تجربهای برای شما رقم خورد؟
پیش از آنکه بهصورت رسمی کارم را آغاز کنم، یکبار برای بازدید به سالن تطهیر رفتم تا از نزدیک با فضا آشنا شوم. یکی از همکاران آقا مأمور شد که بخشهای مختلف را به من نشان دهد. وقتی به پلههای ورودی رسیدم، واقعاً برای لحظهای پاهایم لرزید. همانجا مکث کردم؛ جرئت جلو رفتن نداشتم.
دلیلش هم فضای خاصی بود که پیش رویم قرار داشت. غسالان آقا با لباسهای سبز و چکمههای مشکی نشسته بودند و حالوهوای محیط، سنگین و خوفانگیز به نظر میرسید. برای کسی که تا آن زمان چنین فضایی را از نزدیک تجربه نکرده، طبیعی است که دلش بلرزد. آن لحظه حس میکردم نه راه پس دارم و نه راه پیش؛ مانده بودم که واقعاً قدم جلو بگذارم یا بازگردم.
با ادای ذکر و صلوات سعی کردم خودم را آرام و بر تردیدم غلبه کنم. بالاخره قدم برداشتم و وارد شدم. تا آن زمان تجربه جدی از سالن تطهیر نداشتم؛ تنها یکبار در شهرستان، آن هم بهصورت محدود و برای مراسم یکی از بستگان، به چنین فضایی رفته بودم. اما اینجا شرایط کاملاً متفاوت بود؛ سالن وسیع، حوضچههای متعدد و فضایی که برای کسی که نخستینبار وارد میشود، بیتردید سنگین و تأملبرانگیز است.
ایکنا - شما پیشتر اشاره کردید که پس از ورود به این فضا، نگاهتان به زندگی تغییر کرده است. میتوانید کمی دقیقتر توضیح دهید: مواجهه روزانه با مرگ چه تأثیری بر نگرش و ارزشهای شما نسبت به زندگی گذاشته است؟
هفته اولی که وارد سالن شدم، حالوهوایم کاملاً متفاوت بود. انگار زاویه نگاه من به زندگی تغییر کرده بود و بسیاری از چیزهایی که پیش از آن برایم دغدغه محسوب میشد، رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. حضور هر روزه در آن فضا، انسان را ناخواسته به تأمل وامیدارد و نگاهش را عمیقتر میکند.
این تغییر فقط در درونم نبود؛ اطرافیانم هم آن را احساس میکردند. حتی دخترم متوجه این دگرگونی شده بود و میگفت اخلاقم عوض شده است. شاید آرامتر شده بودم، شاید صبورتر، یا شاید بیشتر از قبل قدر لحظهها را میدانستم. به هر حال، آن هفتههای نخست، آغاز نوعی تحول درونی برای من بود که اثرش در رفتار و نگاهم به زندگی کاملاً مشهود بود.
ایکنا - خانواده، اقوام و اطرافیان شما نسبت به ورودتان به این حوزه چه واکنشی داشتند؟ آیا مخالفت یا نگرانیای وجود داشت و چگونه با آن مواجه شدید؟
خیر، خانوادهام مخالفتی نداشتند. دخترم چون پیش از این مواجهه بیشتری با چنین فضاهایی داشت، برایش عادیتر بود و آنچنان دچار ترس نمیشد. همسرم هم با اینکه گاهی از سر دلسوزی میپرسید «نمیترسی؟»، اما در عمل پشتیبان واقعی من بود و همواره حمایتم کرد. حقیقت این است که اگر همراهی و دلگرمی خانواده نبود، ادامه دادن در این مسیر قطعاً برایم دشوار میشد.
برای بسیاری از اطرافیان و بستگان، این انتخاب در ابتدا عجیب بود. در فامیل ما سابقه چنین شغلی وجود نداشت و طبیعی بود که با تعجب نگاه کنند؛ اما به مرور نگاهها تغییر کرد؛ کمکم میگفتند «چه شغل درستی داری» و با احترام بیشتری درباره آن صحبت میکردند.

حقیقت این است که این فضا نگرش انسان را دگرگون میکند. وقتی هر روز با مرگ و پایان حیات دنیوی روبهرو میشوی، دلبستگی به دنیا، مال و حتی بسیاری از روزمرگیها کمرنگتر میشود. آدم مدام با خودش تکرار میکند: «از یک دقیقه بعد خودت خبر نداری». ما میبینیم که هر چند دقیقه، چندین متوفی وارد سالن میشوند و همین مشاهده مداوم، انسان را به مراقبت بیشتر از رفتار، گفتار و حتی نیتهایش وامیدارد. اینجا جایی است که آدم بیش از هر زمان دیگری به کوتاهی و ناپایداری دنیا پی میبرد.
ایکنا - آیا تجربهای مشخص و عینی در سالن تطهیر وجود داشته که بهطور ویژه شما را نسبت به معنای زندگی و مرگ متحول کرده باشد؟ لطفاً آن تجربه را برای ما شرح دهید.
بله، یکی از سختترین و عمیقترین تجربهها زمانی بود که همکارم مجبور شد پیکر عزیز خودش را برای تطهیر بیاورد. یا مثلاً دختری که از دنیا رفته بود و مادر یا خواهرش آمده بودند تا مراسم شستوشو را انجام دهند. این لحظات واقعاً دل آدم را میلرزاند و نمیتوان به آسانی از کنارشان گذشت.
در چنین لحظاتی، آدم با خودش فکر میکند: «نکند خدای نکرده روزی خودم بخواهم چنین کاری را برای عزیزم انجام دهم». این تجربهها مثل تلنگری جدی هستند؛ آدم را به خودش و به نزدیکانش حساستر میکند. یادآوری میکند که باید مراقب رفتار و گفتارمان باشیم و دل هیچکس را بهویژه دل فرزند و مادر نشکنیم. این مواجهه مستقیم با حقیقت زندگی و مرگ، ارزش محبت و مهربانی در خانواده را بیش از پیش روشن میکند و انسان را به توجه و دقت در روابط خانوادگی و انسانی وامیدارد.
ایکنا - در ماه مبارک رمضان و شبهای پرفیض قدر، فرصتی برای عبادت و بازاندیشی به مرگ و معاد فراهم میشود. از نگاه شما که سه سال است در این فضا فعالیت میکنید، رمضان چه نقشی در آمادگی معنوی انسان برای مواجهه با مرگ و تأمل در معاد دارد؟
اگر از منظر معاد به این تجربه نگاه کنیم، دیدگاه بسیار عمیقی حاصل میشود. آدم با خودش میاندیشد: «الان جایگاه من کجاست؟ و اگر روزی بخواهم بروم، چه چیزی با خودم خواهم برد؟» همیشه معتقدم انسان دست خالی از دنیا نمیرود؛ توشهای که با خود میبرد، نه طلاست و نه پارچه، بلکه اعمال و کردار اوست.
ماه رمضان فرصت ویژهای است برای بازنگری و بازگشت به خود؛ فرصتی که آدم میتواند بررسی کند چه توشهای در طول سال جمع کرده است. شبهای قدر، که گفته میشود سرنوشت انسان رقم میخورد، لحظاتی است که میتوان بهترینها را رقم زد. این موضوع به حس درونی و وجدان کاری انسان، رعایت حقالناس و رفتار درست با دیگران بازمیگردد. خیلی مهم است که هر فردی به این فکر کند که نکند باری روی دوش کسی گذاشته، یا حقی را نادیده گرفته باشد.
ماه مبارک رمضان صرفاً گرسنگی کشیدن نیست؛ بلکه فرصتی برای پاکسازی روح و جسم است. فرصتی برای آنکه آدم بنشیند، با خودش حساب و کتاب کند، بررسی کند کجا اشتباه کرده و کجا باید جبران کند. این تأملات نهتنها انسان را آمادهتر و مسئولتر میسازد، بلکه دیدگاهش نسبت به زندگی، دیگران و اعمالش را عمیقتر و آگاهانهتر میکند.
ایکنا - با توجه به سابقه فعالیت شما در آموزش و پرورش، آیا تاکنون شده است که به گذشته برگردید و نسبت به حقی که احتمالاً از یک دانشآموز یا همکار ضایع شده، احساس مسئولیت یا تأمل کنید؟
بله، واقعاً این تجربه را دارم و تأثیر آن عمیق است. وقتی وارد چنین فضایی میشوید، مسئله حقالناس و رعایت حقوق دیگران خیلی جدیتر و ملموستر خودش را نشان میدهد. آدم به روشنی درک میکند که اگر حقی بر گردنش باقی بماند، دیگر راه برگشتی وجود ندارد و باید پاسخگو باشد. آنجا حسابوکتاب زندگی، دقیق و بیکموکاست است.
جالب اینجاست که در این فضا همهچیز مثل یک فیلم جلوی چشم آدم میآید؛ روزها، ساعتها، رفتارها و گفتارها. هیچ چیز فراموش نمیشود و تمام اعمال و تصمیمات انسان، بیکموکاست، در ذهن و قلب مرور میشوند. همین تجربه باعث میشود که آدم عمیقاً به کارها و روابطش فکر کند، رفتار و گفتارش را مرور کند و نسبت به زندگی و دیگران با وجدان و دقت بیشتری عمل کند.
ایکنا - این بازگشت ذهنی به گذشته، آیا تا به حال شما را به مرحله عذرخواهی یا جبران نسبت به کسی رسانده است؟
بله، قطعاً این تأثیر در تمام جنبههای زندگی دیده میشود؛ چه در محیط کار و چه در خانواده. مثلاً وقتی با همکارانی اختلافنظر پیدا میکنم، یا زمانی که صدایم بالا رفته، حتی اگر به ظاهر مسئله حل شده باشد، باز هم در ذهنم میماند که نکند دل کسی شکسته باشد و حقی نادیده گرفته شده باشد.
در خانواده هم همین حساسیت وجود دارد. بارها از مادرم حلالیت طلبیدهام و به او گفتهام: «مامان، اگر جایی صدایم بالا رفته، مرا حلال کن». این توجه و مراقبت از دل دیگران به دلیل این است که آدم میداند وقتی از این دنیا رفت، دیگر فرصتی برای جبران نخواهد داشت. همین آگاهی باعث میشود که رفتار، گفتار و روابط انسانیام با دقت و وجدان بیشتری شکل گیرد و همواره تلاش کنم حق کسی ضایع نشود.
ایکنا - لطفاً از تجربه آن عذرخواهی برای ما بگویید. این فرد همکار بود یا دانشآموز؟ و آن موقعیت چگونه رقم خورد؟
واقعاً عذرخواهی کردم. ایشان همکارم بودند و از من بزرگتر بودند. قبلاً هم در محل کارم از ایشان عذرخواهی کرده بودم، اما وقتی دوباره با ایشان تماس گرفتم تا احوالپرسی کنم و باز هم عذرخواهی کنم، با خنده گفتند: «از این موضوع سالها گذشته، رهایش کن، بخشیدهام».
این لحظه برایم بسیار آموزنده بود؛ نشان داد که گاهی بزرگی قلب و گذشت دیگران، حتی از خود تلاش ما برای جبران، ارزشمندتر و آرامبخشتر است. همین تجربه باعث شد بیشتر قدر روابط انسانی و اهمیت عذرخواهی و بخشش را درک کنم.
ایکنا - شما در ابتدای ورود به این فضا از اضطراب و دلهره صحبت کردید. چگونه این احساسات را مدیریت کردید تا هم در محیط کار بمانید و هم آرامش خانوادهتان حفظ شود؟
واقعاً در ابتدا خیلی دشوار بود. من از محیطی کاملاً متفاوت وارد فضایی شدم که انگار زمین تا آسمان با دنیای قبلیام تفاوت داشت. شکاف عظیمی وجود داشت؛ نه فقط از نظر شغلی، بلکه از نظر روحی و ذهنی هم فاصله زیادی بود. اگر این اضطراب و فشار روحی مدیریت نمیشد، واقعاً آدم از پا درمیآمد.
در آن شرایط دو راه بیشتر نداشتی: یا همانجا میایستادی و در رکود باقی میماندی، یا یاد میگرفتی با این فضا کنار بیایی و خودت را وفق دهی. مجبور شدم خودم را با نوع کار، با آدمها و با سی خانمی که هر روز کنارشان زندگی میکردم، هماهنگ کنم. باید در غمشان شریک میشدم، در شادیهایشان، خندهها و حتی گریههایشان حضور پیدا میکردم.
این همدلی و همراهی با دیگران، کمکم اضطراب اولیه را به پذیرش تبدیل کرد و به من کمک کرد نه تنها تحمل کنم، بلکه به مرور آرامش و تسلط بیشتری در این فضا پیدا کنم.
ایکنا - آیا تجربهای از مواجهه با مرگ وجود داشته که مسیر زندگی شما را بهطور جدی و بنیادین تغییر داده باشد؟ لطفاً آن تجربه را برای ما شرح دهید.
بله، این کار واقعاً آدم را ۱۸۰ درجه تغییر میدهد. پاکنژادِ قبل از ورود به بهشت زهرا، با پاکنژادِ امروز کاملاً متفاوت است. اولویتها دگرگون میشود و آن وسواسها، حساسیتهای ظاهری و دلمشغولیهای روزمره به کنار میرود.
دیگر پشت درِ بسته دفتر نیستم؛ اکنون وسط سالن، کنار همکاران و در دل کار ایستادهام. مرگ و مواجهه مستقیم با پایان زندگی، به آدم میآموزد که چه چیزهایی واقعاً اهمیت دارند و چه چیزهایی بیارزش است. همین تجربه باعث میشود نگاه آدم عمیقتر و زندگیاش معنادارتر، و ارزش لحظهها، رفتارها و ارتباطات انسانی بیش از پیش روشن شود.
ایکنا - بسیاری از افراد هنوز از مرگ میترسند و نمیتوانند با این واقعیت کنار بیایند. با توجه به تجربه شما در این فضا، چه توصیهای برای این افراد دارید تا بتوانند آمادگی بیشتری برای زندگی پس از مرگ پیدا کنند؟
مرگ حقیقتی است که در نهایت نصیب همه ما میشود؛ اگر تولدی هست، رفتنی هم هست. در واقع، مرگ نوعی تولد است به جهانی دیگر. آنچه اهمیت دارد، توشهای است که با خود میبریم؛ اعمال، رفتار و نیتهایمان، نه داراییهای مادی.

من همیشه اینطور مثال میزنم: کینه مثل یک گونی پیاز است؛ هر دلخوری یک پیاز. شاید اولش سنگین به نظر نرسد، اما وقتی به انتهای مسیر میرسی، همه پیازها فاسد شدهاند و بوی تلخشان زندگی آدم را پر میکند. اگر کینه نباشد و دل صاف باشد، راهها باز میشود، زندگی آرامتر و سبکتر میشود.
این تجربه را با بیش از 20 سال کار و تعامل با انسانها آموختهام؛ تجربهای که به وضوح نشان میدهد پاکی دل، بخشش و خلوص نیت چقدر در سبک زندگی و آرامش درونی تأثیرگذار است.
ایکنا - شما بارها به مفهوم «دست خالی رفتن» اشاره کردهاید. این تعبیر در فضای کاری شما چه معنای عینی و ملموسی پیدا میکند و چگونه آن را در تجربه روزانه خود مشاهده میکنید؟
ما این حقیقت را هر روز با چشم خود میبینیم. فقیر و غنی کنار هم شسته میشوند و تفاوتهای دنیوی به هیچ وجه معنا ندارد. آدمهایی هستند که حتی یک کفن هم ندارند و سازمان مجبور است برایشان تهیه کند. در آن فضا هیچکس نمیداند این فرد دو ساعت پیش در قصر زندگی میکرده یا در یک خانه سی متری.
وقتی انسان میمیرد، حتی زبان هم ندارد که بگوید «آرامتر باشید» یا «درد دارم». به همین دلیل است که همیشه میگویم زبان و رفتار در دنیا چقدر مهم است؛ چون در آنجا دیگر زبان نداریم و هیچ فرصتی برای اصلاح یا بیان نداریم. این تجربه یادآوری میکند که گفتار، کردار و نیت انسانها در دنیا چه ارزش و تأثیر بزرگی دارد.
ایکنا - اگر بخواهید یک پیام کوتاه اما ماندگار برای نسل جوان، بهویژه در ماه مبارک رمضان، بیان کنید، چه خواهید گفت؟
اول اینکه دنیا واقعاً دارِ مکافات است؛ هر آنچه نصیب انسان میشود، در همین دنیا رقم میخورد و نتیجه اعمالش را میبیند. دوم اینکه باید با دست پر بروید؛ دست پر یعنی مجموعهای از اعمال نیک، دلی پاک و صاف، و نبود حقالناس بر گردن. دل به دنیا نبندید؛ دنیا متعلق به دنیاست و چیزی با خود نمیبریم.
با چشم خود دیدهام که انسان حتی یک متر پارچه هم با خود نمیبرد. آنچه باقی میماند، تنها توشه اعمال است. بنابراین، کیسه اعمالتان را پربار کنید، دل و زندگیتان را سبک نگه دارید و با آرامش و وجدان آرام از این دنیا عبور کنید.
ایکنا - اگر سخن پایانی دارید، بفرمایید.
برای همه مردم، بهویژه جوانان، عاقبتبهخیری آرزو میکنم. انشاءالله با اعمال نیک، دلهای آرام، جسم و روح سالم و توشهای پربرکت، به بهترین سرانجام برسیم.
خدایا، چنان کن سرانجام کارمان را که تو خشنود باشی و ما رستگار؛ راه روشن و زندگی پرمعنا نصیبمان گردان.