راه اصلاح از آتش زدن مسجد نمیگذرد، از سوزاندن قرآن عبور نمیکند، از بیحرمتی به منبر و خون هموطنان ریختن نمیگذرد. راه اصلاح، از فهم میگذرد نه از خشم؛ از بازسازی سرمایههای اخلاقی میگذرد نه از تخریب سرمایههای قدسی. 
عزیزالله مولوی وردنجانی، عضو هیات علمی دانشگاه شهرکرد طی یادداشتی که در اختیار ایکنای چهارمحالوبختیاری، قرار داده است، نوشت: به نام اعتراض، میخوردند، آتش افروختند، منبر و دلها سوختند و مردم آزردند. آری، دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند. چون تاب نور ندارد، به شعله پناه میبرد، غافل از آنکه آفتاب را با فوتی خاموش نتوان کرد.
بیتردید، فساد اقتصادی، رانتهای خزنده و ابلیسانه، مافیاهای در سایه نشسته و بیعدالتیهای افقسوز، زخمی واقعی بر تن جامعهاند، زخمی که انکارش خیانت است و درمانش ضرورت. درد را باید دید، فریاد را باید شنید و ساختارهای فاسد را باید به نقدی بیامان کشید. عدالتخواهی، فضیلت است، اعتراض، حق است و خاموشی در برابر تباهی، خود تباهی است.
اما هان ای جوان بیدار! اعتراض اگر بر مدار حکمت نچرخد، تیغی میشود در دست هیجان، و هیجانِ بیمهار، پیش از آنکه دیوار ظلم را فرو ریزد، سقف خانه خویش را ویران میکند. اقتصاد را باید نقد کرد، مافیای فساد را باید افشا کرد، ناکارآمدی را باید فریاد زد؛ اما راه اصلاح از آتش زدن مسجد نمیگذرد، از سوزاندن قرآن عبور نمیکند، از بیحرمتی به منبر و خون هموطنان ریختن نمیگذرد. راه اصلاح، از فهم میگذرد نه از خشم؛ از بازسازی سرمایههای اخلاقی میگذرد نه از تخریب سرمایههای قدسی.
قرآنسوزی و مافیای رانت و فساد، اگرچه در ظاهر دو پدیدهاند، در عمق از یک منطق تغذیه میکنند: بریدن مردم از ریشههای هویتیشان. یکی نان را گروگان میگیرد، دیگری ایمان را؛ یکی سفره را میتکاند، دیگری ستون معنا را. هر دو، انسان را بیریشه میخواهند؛ مردمی سرگردان، بیپشتوانه، بیتکیهگاه. آنان که در پستوهای تاریک، مردم را به نام اقتصاد به خیابان کشاندند، خود در خلوت خویش بر جهل تماشاگران خندیدند؛ گفتند: «بروید تا ما بیاییم»،و آمدند، اما نه برای ساختن؛ برای شکستن.
ماه نزول قرآن، موسم رجعت دل به اصل خویش است؛ هنگامهای که زمین اندکی آسمانیتر میشود و لحظهها عطر وحی میگیرند. سخن گفتن از قرآن، سخن از یک «کتاب» نیست؛ سخن از «حیات» است. قرآن در این جغرافیا، متنی منزوی بر طاقچهها نیست، ریشهای است در خاک تاریخ، ستونی است در بنای هویت و جانی است در کالبد فرهنگ. با آن گریستهایم و قیام کردهایم؛ با آن سوگند خوردهایم و تمدن ساختهایم؛ با آن جنگیدهایم و آشتی کردهایم. این پیوند، سیاسی و موقتی نیست؛ وجودی و تاریخی است.
آنچه در آشوبها رخ داد، بیش از آنکه اقتصادی باشد، نشانه زخمی عمیقتر در ساحت فرهنگ بود. میخواری و قرآنسوزی و تعرض به مسجد و مزار اولیا را نمیتوان صرفاً با معادلات معیشتی تبیین کرد. اعتراض به گرانی، حقی انسانی است؛ اما سوزاندن ایمان، نشانه خلأیی دیگر است: خلأ ادب. آری، سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکند، نه بر قدر سنگ افزوده میشود و نه از قیمت زر کاسته.
آنچه در آتش میسوزد، کاغذ است؛ آنچه در اوج میماند، معناست. قرآن، جوهر است نه جلد؛ حقیقت است نه حروف. کلمهای که از افق وحی برخاسته، با شراره خشمهای کور خاموش نمیشود. خفاش، خصم آفتاب است؛ نه چون خورشید را خاموش میکند، بلکه چون تاب دیدنش را ندارد. دشمنی با نور، از جنس قدرت نیست؛ از جنس ناتوانی است. نور، آینه است و آینه، چهره را بیپرده نشان میدهد. قرآنسوزی پیش از آنکه کنشی اعتراضی باشد، اعترافی است به جهل؛ جهل هویتی، جهل فرهنگی، جهل تاریخی. در شگفتم: مردمی که قرنها با این کتاب نفس کشیدهاند، چگونه میتوانند در اعتراض به نان، ایمان خویش را بسوزانند؟ مگر آنگاه که دیوان جنی و انسی بر ذهنها خیمه زده باشند و خیمه زدهاند.
ماجرا این است که از آغاز هبوط آدم، نزاع نور و ظلمت جاری بوده است. هر جا وحی درخشیده، ابلیس سیرتان تاب نیاوردهاند. کلام الهی همواره مانع هژمونی تاریکی بوده است؛ و همین راز دشمنی فاسدان و حاسدان از زمان قابیل تا زمانه ما بوده و هست. اما تاریخ گواهی میدهد هر بار که نور هدایت الهی، هدف کینه قرار گرفته، گستردهتر در جانها نفوذ کرده است. آتشها خاکستر شدهاند و نور همچنان مانده است. دیو از قومی میگریزد که قرآن میخوانند؛ نه از آن رو که شمشیر به دست دارند، بلکه از آن رو که دل در دست نور دارند. نور بیهیاهو تاریکی را پس میزند و حقیقت بیفریاد، بنیاد جهل را میلرزاند و البته که حقیقتی والا را مولانا نیکو سروده است:
مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق
من کتاب و معجزهت را رافعم بیش و کمکن را ز قرآن مانعم
من تو را اندر دو عالم حافظم طاعنان را از حدیثت رافضم
کس نتاند بیش و کم کردن درو تو به از من حافظی دیگر مجو
رونقت را روز روز افزون کنم نام تو بر زر و بر نقره زنم
منبر و محراب سازم بهر تو در محبت قهر من شد قهرتو
نام تو از ترس پنهان میگوند چون نماز آرند پنهان میشوند
از هراس و ترس کفار لعین دینت پنهان میشود زیر زمین
من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را
چاکرانت شهرها گیرند و جاه دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه
تا قیامت باقیش داریم ما تو مترس از نسخ دین ای مصطفی
ای رسول ما تو جادو نیستی صادقی همخرقة موسیستی
هست قرآن مر تو را همچون عصا کفرها را در کشد چون اژدها
انتهای پیام