
در این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا، با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
نفس راحت بعد از کار، شیرینترین بخش روز برای هر مردی است؛ لحظهای که ابزار را زمین میگذارد، خستگی چندساعته را با یک استکان چای از تن به در میکند و به شوق دیدن چهرههای منتظر در خانه، راهی خیابان میشود. برای «سعید»، کار کردن فقط گذران زندگی نبود؛ او هر صبح که از خانه بیرون میزد، تمام توانش را میگذاشت تا شب با دست پر برگردد. میخواست وقتی کلید را در قفل میچرخاند، شرمنده نگاه همسرش نباشد.
آن روز هم مثل همیشه بود. آفتاب در حال غروب بود و سعید، با همان لباسهای کار که رد گرد و غبار بر آن نشسته بود، از کارخانه بیرون آمد. شاید در دلش به شام گرمی فکر میکرد که همسرش تدارک دیده بود، یا به قول و قرار گردشی که برای آخر هفته با هم داشتند. اما جاده برگشت، هرگز او را به مقصد همیشگی نرساند. موشکهای رژیم صهیونیستی، سکوت مسیر را در هم شکستند و سعید، در میانه راه بازگشت به خانه، در میان آهنپارههای ماشین و شعلههای آتش، به آسمان پرکشید. او دیگر هرگز کلید را در قفل خانه نچرخاند.
در معراج شهدا صدای ضجهای تلخ به گوش میرسد. زنی را میبینم که دیگر نای ایستادن ندارد. چادر مشکیاش خاکی شده و گوشه صورتش از شدت ضربههایی که به خودش زده، گلگون است. او همسر سعید است که حتی دیگر نای گریه کردن و فریاد زدن را ندارد. دستهایش میلرزد و مدام بر پیشانی و گونههایش میزند، انگار میخواهد این کابوس بیداری را از سرش بپراند.
به او نزدیک میشوم. هقهق گریه امانش را بریده، اما زیر لب کلماتی را زمزمه میکند که دل سنگ را آب میکند. از میان نالههایش میگوید: «قرار بود زود بیاید... گفته بود امشب خستهام. من منتظر صدای پایش بودم، نه خبر کشته شدنش. سعید من هیچوقت دیر نمیکرد. او داشت برمیگشت پیش من... چرا حالا باید اینجا سهم من از او فقط یک پیراهن خونی و غبار گرفته باشد؟».
همراهانش زیر بغلش را میگیرند تا از هوش نرود، اما او خودش را رها میکند روی زمین. چشمانش را میبندد و با صدایی که از ته چاه در میآید، ادامه میدهد: «هر بار که از کار برمیگشت، خستگیاش را پشت در جا میگذاشت و با لبخند وارد میشد. میگفت خانم نمیایی استقبالم؟» سکوت سنگینی فضای معراج را میگیرد. اطرافیان در سکوت اشک میریزند و زن، همچنان با دستانی لرزان، عکسی مچاله شده از همسرش را به سینه میفشارد.
انتهای پیام