کد خبر: 4347036
تاریخ انتشار : ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۵
جنگ رمضان در آینه علوم انسانی/9

تأملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

ارسالی خانم آرام/تاملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

به قلم سیدجواد میری؛ جامعه شناس و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی 

آیا لئو تولستوی درباره جنگ اندیشیده بود؟ تولستوی را در جهان بیشتر با عنوان رمان‌نویس یا نویسنده ادبی در جهان می‌شناسند اما اگر او را فیلسوف و نظریه‌پرداز بنامیم سخنی به گزاف نگفته‌ایم؛ زیرا تولستوی هم در حوزه دین و فرهنگ صاحب اندیشه والا بود و هم در حوزه تفکر صاحب مکتب بود و آثار تئوریک او به موازات شاهکارهای ادبی او مورد مطالعه و مداقه قرار نگرفته است.

به‌عنوان مثال، در حوزه مکاتب نظری روبرت نیسبت از سه مکتب بزرگ کانسرواتیسم، لیبرالیسم و سوسیالیسم و تأثیرات آنها بر نظریه‌های اجتماعی و تئوری‌های جامعه‌شناسی سخن می‌گوید اما در باب مکتب بزرگ آنارشیسم هیچ نکته مهمی بیان نمی‌کند. آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس شهیر انگلیسی در آثار خود به مارکس، وبر، دورکیم به‌عنوان معماران بزرگ سوشیال تئوری اشاره می‌کند و در کتاب مهم درسی خود (یعنی Sociology) به متفکران بزرگ که سهمی در بسط و تعمیق نظریه‌های جامعه‌شناسی داشتند اشاره می‌کند اما هیچ ارجاعی به لئو تولستوی نمی‌دهد.

مثال سوم شاید ادوارد تیریاکیان باشد که در آثار مهم خود که به «جامعه‌شناسی اگزیستانسیالیستی» پرداخته است هیچ سخنی از لئو تولستوی به میان نمی‌آورد حال آنکه دغدغه‌های اگزسیتانسیالیستی تولستوی چنان کلیدی و بنیادین بوده است که فیلسوف بزرگی همچون مارتین هایدگر نتوانسته به سادگی از کتاب تولستوی (مرگ ایوان ایلیچ) بگذرد.

تاملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

به عبارت صحیح‌تر، هم در حوزه مکاتب فلسفی و هم در حوزه نظریه‌های اجتماعی و هم در حوزه مکاتب تئوری‌های سوسیولوژیکال جای خالی تولستوی عمیقاً حس می‌شود. البته دلائل عدم حضور لئو تولستوی در روایت جهانی تفکر در ابعاد گوناگون آن را باید در نسبت با آنچه جفری سی الکساندر چارچوب‌های مفروضات پشت‌صحنه (background assumptions) می‌خواند مرتبط دانست و من در کتاب «روایت‌های موازی در علوم انسانی» مبسوط در این باب صحبت کرده‌ام و نیازی به تکرار مکررات در اینجا نیست.

تاملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

اما آنچه لئو تولستوی را برای ما مهم می‌کند این نکته است که در حوزه نظریه‌های اجتماعی او نه در سلک لیبرالیست‌ها قرار می‌گیرد و ایده‌هایش نه در چارچوب تفکرات سوسیالیست‌ها قابل صورت‌بندی است و نه اندیشه‌هایش حتی ذیل مکتب کانسرواتیسم قابل احصاء می‌باشد بل تولستوی به‌عنوان نظریه‌پردازی جهانی در چارچوب آنارشیسم قابل مطالعه است.

البته همانطور که می‌دانیم در تاریخ‌نگاری علوم انسانی یوروآتلانتیکی تلاشی مضاعف وجود داشته است که «متفکران متدین» را از جریان‌های اصلی حذف کند و آنها را متعلق به گذشته یا در حاشیه روایت کند. به‌عنوان مثال، ما دو جریان کلیدی در ساحت آنارشیسم داریم که در روسیه قبل از ظهور اتحاد جماهیر شوروی در دو جریان دینی و ضد/غیردینی ظهور پیدا کرده است.

پرنس کروپوتکین و باکونین دو شخصیت مهم جریان آنارشیستی در روسیه هستند که اولی ضد نهاد دین نیست اما عمیقاً با مفاهیم دینی در تفکراتش سر و کار ندارد اما باکونین سعادت انسان و جامعه را در گرو رهایی از دو نهاد دولت و کلیسا می‌داند.

در این سو اما ما لئو تولستوی را داریم که آنارشیست است اما عمیقاً با مفاهیم دینی در حال صورت‌بندی هستی اجتماعی و «حیات سعادتمند» و راه‌های رسیدن به صلح جهانی در عالم بشری می‌باشد اما نگاه‌های نافذ او و آراء مهم او در چارچوب مکاتب جامعه‌شناسی که نیسبت در باب آنها نگاشته است و یا گیدنز به آنها پرداخته است جایی ندارد.

البته همین پیش‌داوری شناختی در باب جایگاه تولستوی در رشد و بسط و تعمیق فلسفه اگزیستانسیالیسم در قرن بیستم هم قابل مشاهده است. زیرا او به‌عنوان یکی از بنیانگذاران کلیدی  «فلسفه اگزیستانسیالیستی تئیستی» (در مقابل جریان آتئیستی) نقش مهمی داشته است اما در هیچ‌کدام از متون کلیدی تاریخ فلسفه اگزیستانسیالیسم ردپایی از تولستوی دیده نمی‌شود.

اما شاید یک استثناء بتوانیم قائل شویم و آن در حوزه روان‌شناسی و روانکاوی است که تأثیرات تولستوی در کنار داستایوفسکی غیرقابل کتمان بوده است و بزرگانی همچون فروید به تأثیرپذیری خود از ادبای روس در قرن نوزدهم اذعان داشته‌اند و این خود ریشه در تعاملات عمیق فرهنگی بین پروسیا و روسیه در قرون هجدهم و نوزدهم میلادی دارد که در ایران کمتر مورد مداقه قرار گرفته است.

حال پرسش اینجاست که در کنار ابعاد گوناگون اندیشه در چارچوب فکری تولستوی آیا می‌توان مدعی شد که او به جنگ هم پرداخته است؟ البته ما می‌دانیم که در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم دو فیلسوف بزرگ هندو و مسلمان شرق از شبه قاره هند یعنی مهاتما گاندی و علامه اقبال لاهوری به عمق اندیشه‌های او پی برده بودند و مکاتبات بی‌شماری با تولستوی داشتند و گاندی در مبارزات ضد استعماری خود علیه امپراطوری بریتانیا ملهم از ایده  «نفی خشونت» تولستوی بود و آن را در چارچوب تئوریک خود با مفهوم  «آهیسما» مفصل‌بندی نظری کرده بود.

البته این ایده جهانی تولستوی بعدها از طریق گاندی بر روی اندیشه‌های جنبش نافرمانی آفرو-آمریکایی‌ها تأثیرات عمیقی گذاشت تا آنجا که رهبر این جنبش یعنی مارتین لوتر کینگ استراتژی مبارزه خود علیه نژادپرستی سفیدپوستان را مبتنی بر ایده نافرمانی خشونت‌پذیر استوار کرد.

این نکات مقدماتی است برای بیان اینکه تولستوی نه تنها در حوزه فرهنگ و ادبیات و دین و فلسفه و متافیزیک و سوشیال تئوری صاحب نظر و ایده است بل در حوزه مطالعات جنگ صاحب نظر می‌باشد اما سؤال اینجاست که آراء او در این حوزه در کدامین کتبش قابل بررسی است؟

همانطور که می‌دانید روسیه در قفقاز علیه ایران جنگ‌های طویل‌المدتی را در قرن نوزدهم آغاز کرد که در ادبیات ایرانی با عنوان عهدنامه‌های گلستان و ترکمنچای معروف گشت که منجر به جدایی سرزمین‌های قفقازی از ایران شد. اما نکته‌ای که کمتر به آن پرداخته شده است این است که ایرانیانی که ذیل سلطه ارتش تزاری قرار گرفته بودند حتی پس از شکست سپاهیان ایرانی آرام و قرار نگرفتند بل به مبارزات ضد استعماری خود علیه امپراطوری تزاری ادامه دادند.

این جنبش ضد استعماری در ادبیات جهانی با عنوان «جنگ‌های قفقازی» شناخته می‌شود که دو رهبر مهم آن یکی شیخ شامیل داغستانی و دیگری شیخ بای‌سانگور چچنی می‌یاشند که به مدت چهل سال علیه ارتش قدرتمند تزاری جنگیدند.

ما می‌دانیم که جنگ روسیه علیه ایران با معاهده ترکمنچای در سال ۱۸۲۹ به پایان رسید ولی مبارزان ایرانی در سرزمین‌های اشغالی به رهبری شامیل و بای‌سانگور تا سالهای ۱۸۷۰ میلادی به مقاومت علیه استعمار ادامه دادند تا اینکه شیخ شامیل شکست خورد و دستگیر و تبعید شد و شیخ بای‌سانگور نیز به شهادت رسید.

این قسمت‌های مبارزه در تاریخنگاری‌های ایرانی کمتر مورد بحث و فحص قرار گرفته است ولی نکته جالب توجه حضور تولستوی در جنگهای روسیه تزاری علیه ایرانیان در قفقاز است که به انحاء گوناگون در آثار و نوشته‌های تولستوی بالاخص در کتاب  «حاجی مراد» منعکس شده است.

کتاب «حاجی مراد» توسط تولستوی، در بین سالهای ۱۸۹۶ تا ۱۹۰۴ نوشته شده است و دو سال بعد از مرگ نویسنده یعنی در سال ۱۹۱۲ به چاپ رسیده است. اما پشت صحنه این اثر بزرگ تولستوی چیست؟

در سال ۱۸۵۱ یعنی دقیقاً بیست و دو سال پس از شکست ارتش ایران در قفقاز لئو تولستوی در ارتش روسیه ثبت نام کرد و برای کمک به شکست ایرانیانی که تحت سلطه ارتش تزاری قرار گرفته بودند ولی مبارزات ضد استعماری خود را کماکان ادامه می‌دادند به قفقاز شمالی و منطقه چچن که نزدیک ایالت دربند بود اعزام شد. این کتاب آخرین اثر تولستوی است و قهرمان قصه «حاجی مراد» نام دارد. او کیست؟ او شخصیتی واقعی است که تولستوی در ارتش تزار با او آشنا می‌شود.

تاملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

تولستوی خاطراتی از دوران جوانی‌اش در قفقاز و در میان مردمی که تحت ستم و استعمار قرار گرفته‌اند و علیه ظلم ارتش استعمارگر می‌جنگند نقل می‌کند. حاجی مراد رئیس قبیله‌ای کوهستانی است؛ چون از رئیس دیگری به نام اسماعیل، که پدرش را کشته و خانواده‌اش را به اسارت گرفته است، کینه‌ای در دل دارد، به روس‌ها می‌پیوندد تا به زعم خود با قاتل پدرش در کنار روس‌ها بجنگد. اما روسها به این متحد جدید اعتمادی ندارند و به جهت اطمینان از اینکه او گردنکشی نخواهد کرد، او و هوادارانش را به پاسگاه‌های مرزی می‌فرستند. حاجی مراد، بالاخره تصمیم می‌گیرد که رأسا با اسماعیل بجنگد و از اردوی روس فرار می‌کند. پس از اندک زمانی قزاقها به او می رسند؛ او و همراهانش پس از مقاومت قهرمانانه‌ای کشته می‌شوند.

تولستوی، شاهد بسیاری از وقایع منتهی به مرگ حاجی مراد بوده است.، این داستان را با دقت و صحت تمام بیان کرد تا برای نسل‌های آینده وحشت و نابودی ذاتی جنگ را حفظ کند. به عبارت دیگر، در اینجا فقط با یک کتاب داستان مواجه نیستیم بل با جنگ به مثابه یک مسئله اجتماعی در زیست جامعه بشریت روبرو هستیم که معمارانی دارد و اغلب ما آنها را نمی‌بینیم.

اما تولستوی در قسمت مرکزی و اصلی اثر، به نظریات سیاسی خود میدان می‌دهد و تصویر و تصور خود از تزار نیکولای اول را برای مخاطب ترسیم می‌کند و «فضایل» او را، که در نظرش به عنوان یک تئورسین آنارشیست چیزی جر رذیلت یا سبک‌سری نیست، نشان می‌دهد.

به عبارت دیگر، ما با کهنه سربازی روبرو هستیم که جنگ را دست اول لمس کرده است و از فجایعی که جنگ خلق می‌کند عمیقاً آگاه است. تولستوی در سال ۱۸۲۸ در یاسنایا پالیانا که نزدیک آریول -شهری که پس از ازدواجم در سیبری به آنجا نقل مکان کردم چون زادگاه همسرم است- می‌باشد به دنیا آمد و این یعنی دقیقاً شانزده سال پس از حمله ارتش فرانسه به روسیه در سال ۱۸۱۲ که با زادگاه تولستوی صد و شصت کیلومتر فاصله داشت.

او در ۱۸۶۷ یکی از مهمترین آثار خود را به بازار عرضه می‌دارد که درباره همین نقطه عطف در تاریخ روسیه می‌باشد یعنی جنگ ناپلئون علیه روسیه و پیامدهایی که این جنگ با خود برای روسیه ایجاد کرد. البته در باب نام این کتاب بحث‌های بسیاری در طول این یک قرن اخیر روی داده است اما در تمامی ترجمه‌های استاندارد عنوان کتاب «جنگ و صلح» (War and Peace) بوده است که برگردان  «Vaina i Mir» می‌باشد.

تاملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

به عبارت دیگر، بسیاری از منتقدین و تحلیلگران بر این باورند که تولستوی تلاش کرده است درباره آثار ویرانگر جنگ و اهمیت صلح در این کتاب سخن بگوید. اما نکته مهم این است که عنوان کتاب در الفبای روسی پیش از اصلاحات الفباء در دوران کمونیستی استالین معنای «جنگ و صلح» نمی‌داده است بل کلمه м¡p به معنای جامعه بوده است که در اصلاحات الفبایی این سه حرف «م» و  «یاء» و «ر» دچار تغییراتی شده و حرف میانی این کلمه «¡» به «и» تبدیل شده است و به این صورت (Mиp) درآمده است که معنای صلح می‌دهد.

این در حالیست که در الفبای قدیمی که تولستوی برای اثر خود از آن استفاده می‌کرده است شکل حرف «¡» وجود داشته است و واژه معنای «جامعه» می‌داده است و او می‌خواسته است به تاثیراتی که جنگ بر جامعه و روابط انسانی می‌گذارد بپردازد. به عنوان مثال، تولستوی به حمله ناپلئون به روسیه می‌پردازد و به دقت زوایای جنگ را توضیح می‌دهد و شخصیت سه تن را به ظرافت پی می‌گیرد: پی‌یِر بزوخوف، فرزند نامشروع یک کُنت که در حال نبردی برای به دست آوردن ارث و میراث است و آرزوی رسیدن به آرامش روحی و معنوی را دارد؛ شاهزاده آندرِی بالکونسکی، که خانواده اش را ترک می‌کند تا در نبرد علیه ناپلئون شرکت داشته باشد؛ و ناتاشا روستوف، دختر زیبا و جوانِ مردی نجیب‌زاده که هم پی‌یِر و هم آندرِی را شیفته‌ی خود کرده است.

تولستوی در لا‌به‌لای سطور به این نکته می‌پردازد که جنگ به عینه نشان می‌دهد که تصور این موضوع که سرنوشت بشر با تدابیر عقلانی می‌تواند تغییر یابد و راه صواب را در پیش گیرد، زندگی را به معنی واقعی ناممکن می‌سازد و توحش بشریت در هنگامه جنگ این  «تصور ناممکن» را به تصویر می‌کشد.

نکته مهم در کتاب  «جنگ و جامعه» به روایت تولستوی این است که جنگ تأثیرات عمیقی در روابط خرد و کلان انسانی به جای می‌گذارد و این تأثیرات نسل‌های گوناگون جامعه را به انحاء گوناگون تحت تأثیر خود قرار می‌دهد.

اما سؤال اینجاست که چرا تولستوی جنگ و حمله ناپلئون را نقطه عطف اثر سترگ خویش قرار داد؟‌ ما می‌دانیم که فیلسوف-ادبای قرن نوزدهم روسیه مانند داستایوفسکی، سولوویف و تولستوی از منتقدان بزرگ عصر روشنگری و راسیونالیسم و پوزیتویسم و الحاد مدرن بودند. به‌عنوان مثال، داستایوفسکی از نقادان بزرگ کانت و هگل بود و در جای‌جای آثارش به نقد سوبژکتیویسم و راسیونالیسم پرداخته است.

اما جالب است بدانید که هگل فیلسوف بزرگ پروسیا دلداده ناپلئون بود و او را  «تجسد روح مطلق» می‌دانست که سوار بر اسب ایده‌ای انقلاب کبیر فرانسه را در جهان منتشر می‌کند. در نامه‌ای که هگل به دوستش نیتامر در ۱۳ اکتبر ۱۸۰۶ یعنی دقیقاً زمانی که کتاب  «پدیدارشناسی ذهن» را تمام کرده بود نوشت من امپراطور -این روح جهان- را دیدم که برای بررسی ملک خود از شهر بیرون رفت و دیدنش در حالی که بر اسبی نشسته است و بر جهان گسترده می‌شود و بر آن تسلط دارد واقعاً حس فوق‌العاده‌ای است.

تاملاتی تولستوی‌وار در باب جنگ و جامعه

هگل ناپلئون را تجسم امر مطلق می‌دید ولی جالب است که تولستوی ناپلئون را مظهر توحش می‌بیند که از طریق بسط جنگ جامعه و انسان را نابود می‌کند و سلطه ناپلئون نه تنها نسبتی با روح مطلق یا خدا ندارد بل پیامدهای سلطه‌گری چیزی جز نابودی سعادت بشری و تخریب روابط اجتماعی جامعه انسانی نیست.

به عبارت دیگر، هنگامیکه تولستوی‌وار به جنگ و تأثیر آن بر جامعه می‌اندیشیم و به بستر مدرنی که ناپلئون‌ها را می‌سازند و به جان ملتهای جهان می‌اندازند با این ادعا که می‌خواهیم «آزادی» برای شما به ارمغان بیاوریم آنگاه درمی‌یابیم که  «عقل مدرن» در بنیادش فاسد و ویرانگر است و تولستوی این را دریافته بود و صد و پنجاه سال زودتر از ما هگل را به سخره گرفت که سلطه ناپلئون را می‌خواست تجسم و تجسد خدا بر روی زمین به بشریت قالب کند.

امروز هم که ما در بستر «جنگ رمضان» قرار گرفته‌ایم با ناپلئون دیگری روبرو هستیم که خود را مسیح معرفی می‌کند اما پاپ لئو در واتیکان او را دجال (anti-Christ) خطاب می‌کند و می‌گوید جنگی که او بر ایران و لبنان و ملل مظلوم جهان تحمیل کرده است نه تنها ربطی به مسیح و روح خدا ندارد بل جنگ ظالمانه (Unjust War) است که محکوم و محتوم به شکست است.

به عبارت دیگر، جنگ و جامعه را باید دیالکتیکی درک کرد و برای رسیدن به سعادت بشری نفی خشونت باید سرلوحه جوامع بشری باشد ولی مادامیکه مالکیت در شبکه‌ها و مناسبات تولیدی سرمایه‌داری و شرکتهای فراملیتی خاندانی گرفتار است وضع بشر با جنگ‌های خانمانسوز عجین خواهد بود و رهایی از آنها بدون آگاهی و خودآگاهی و تشکل‌های آهیسمایی جهانی ممکن نخواهد بود.

انتهای پیام
خبرنگار:
حدیث منتظری
دبیر:
سلما آرام
captcha