
به گزارش ایکنا، در پی تجاوز نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران عزیز، شمار زیادی از هموطنانمان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند؛ مردمی که هر کدام قصههای ناتمام و آرزویی بر لب داشتند. در این گزارش پای حرفهای یکی از همین خانوادههای داغدار مینشینیم تا داستان عزیز از دست رفتهشان را روایت کنیم؛ نه برای بیان ماجرایی تازه، که برای لحظهای همدردی با قلبی که در فراق سوخته و گوش سپردن به روایتی که شنیدنش، کمترین ادای دین به مقام آن شهیدان والامقام است.
داستان حامد و مهدی، داستان دو برادر معمولی نیست؛ داستان دو روحی است که انگار در هم تنیده شده بودند. حامد بیاتی، تحویلدار و کارمند بانک با نزدیک به ۲۸ سال سابقه خدمت، صحبتهایش را با معرفی پیوند عمیق و ناگسستنیاش با برادر آغاز میکند. پیوندی که ریشه در سالهای دور کودکی داشت و بیشتر از یک رابطه خونی ساده بود. او با صدایی که هنوز رگههایی از ناباوری و دلتنگی عمیق در آن موج میزند میگوید: «با مهدی ۹ ماه تفاوت سنی داشتم. ما به قدری به هم نزدیک بودیم که انگار دوقلو بودیم. با هم بزرگ شدیم، با هم به مدرسه رفتیم، با هم درس خواندیم و در تمام مراحل زندگی قدمبهقدم کنار هم بودیم. حتی ورودمان به سیستم بانکی و استخدام در بانک فقط یک سال با هم تفاوت داشت. مسیر زندگی ما چنان به هم گره خورده بود که تصور یکی بدون دیگری برای هیچکس ممکن نبود».
به گفته حامد، مهدی با وجود اینکه فاصله سنی بسیار اندکی با او داشت، اما از همان دوران کودکی همیشه نقش یک حامی، یک تکیهگاه محکم و حتی یک پدر را برای او ایفا میکرد: «مهدی قلب بسیار بزرگی داشت. در مدرسه، در محیط اجتماع، در میان دوستان و در خانه، همیشه سپر بلای من بود و از من حمایت میکرد. رفتارش فراتر از یک برادر و به شدت پدرانه بود. او همیشه نگران بود و سعی میکرد مسیر را برایم هموار کند. همین قلب بزرگ و روحیه حمایتگرش بود که باعث شد در روز وداعش، آن جمعیت عظیم و بیسابقه برای بدرقهاش بیایند. مهدی به معنای واقعی کلمه، برای همه پدری میکرد».
صبحی که بوی خون و خاکستر میداد
روز حادثه، در ابتدا مانند هر روز کاری دیگری، با روزمرگیهای معمول آغاز شد. سیستمها روشن شدند، مشتریان یکییکی وارد شعبه میشدند و صدای مهر زدنها و شمارش پول فضا را پر کرده بود. حامد در یکی از شعب حوزه استحفاظی خود مشغول به کار و پیگیری امور جاری بود. همه چیز عادی به نظر میرسید، تا اینکه حدود ساعت 11 صبح، صدای انفجارهایی گنگ و دلهرهآور در دوردست، نظم و آرامش روزمره را به طرز وحشتناکی بر هم زد.
حامد آن لحظات پرالتهاب را با دقتی دردناک به خاطر میآورد: «دو بار ساختمانهای اطراف را زدند. صدای انفجارها به قدری ترسناک بود که شیشهها لرزیدند. داخل شعبه نشسته بودم و بلافاصله تلفن را برداشتم. با شعبههای دیگر تماس میگرفتم تا وضعیت همکاران را جویا شوم. وقتی از طریق اخبار و گزارشهای اولیه فهمیدم که محدوده ما به شدت در معرض خطر است، احساس مسئولیت سنگینی کردم. بلافاصله با رئیس حوزه تماس گرفتم. شرایط را توضیح دادم و با کسب اجازه مستقیم، گفتم که کرکره شعبهای که در منطقه خطر بودند را پایین بکشند. از همکاران خواستم با حفظ آرامش، مشتریان را به بیرون مشایعت کنند، سیستمها را خاموش کنند و خودشان نیز در سریعترین زمان ممکن محل کار را ترک کرده و به مناطق امن پناه ببرند».

اما فاجعه اصلی و آن ضربه کاری، لحظاتی بعد اتفاق افتاد. انفجاری بسیار ترسناکتر و ویرانگرتر در محدوده خیابان طالقانی؛ دقیقاً همان جایی که مهدی در آن مشغول به کار بود. حامد با صدایی که حالا به وضوح میلرزد، میگوید: «به فاصله تنها چند ثانیه پس از آن انفجار سنگین و کرکننده، ناگهان اتفاق عجیبی برایم افتاد. قلبم به شدت تیر کشید. دردی فیزیکی و همزمان روانی تمام قفسه سینهام را فرا گرفت. اصلاً یک حس عجیب و غیرقابل توصیفی داشتم؛ انگار تکهای از وجودم کنده شده بود. نفسم بالا نمیآمد. دوباره با آقای اسکندری تماس گرفتم و با صدایی بریدهبریده گفتم حالم اصلاً خوب نیست، نمیتوانم روی پایم بایستم. ایشان با درک شرایط گفت کارها را سریعاً ببند و به خانه برو. وسایلم را جمع کردم و آمدم دم در شعبه که ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد…»
پشت خط، بابک قنبری بود؛ از دوستان بسیار صمیمی و همکاران نزدیک مهدی. صدای نگران، بریدهبریده و پر از استرس بابک، آغاز یک کابوس بیانتها برای حامد بود: «بابک بدون هیچ مقدمهای گفت: حامد، هرچه به گوشی مهدی زنگ میزنم بوق میخورد اما جواب نمیدهد! سابقه نداشت مهدی تلفن بابک را جواب ندهد. بند دلم پاره شد. گفتم مگر چه شده بابک؟ کجا زدهاند؟ گفت: ظاهراً همان محدوده شعبهای که مهدی در آن کار میکرده را هدف قرار دادهاند و اوضاع آنجا خیلی به هم ریخته است».
در جستجوی برادر در «صحرای کربلا»
از لحظه شنیدن این خبر وحشتناک تا رسیدن به محل حادثه که شعبه زرافشان بود، زمان برای حامد معنای خود را از دست داد. مسیر طولانی تا خیابان طالقانی در هالهای از گنگی، جنون، دعا و التماس گذشت: «اصلاً نمیدانم چطور سوار ماشین شدم. دستهایم روی فرمان میلرزید. همکاران سعی میکردند آرامم کنند، میگفتند نگران نباش، حتماً تلفنش در شلوغی افتاده یا آنتنها به خاطر انفجار قطع شده است. اما درونم غوغا بود. من میفهمیدم. ارتباط دوقلوها یک افسانه نیست؛ من درد او را حس کرده بودم. با یک نشانه و غریزه عجیب برادرانه، مثل یک دیوانه خودم را از میان ترافیک و راهبندانها به آن محدوده رساندم».
صحنهای که حامد در نهایت با آن روبهرو شد، شبیه به تصاویر آخرالزمانی بود؛ یک ویرانی مطلق و جبرانناپذیر. بوی تند باروت، خاک، گاز و پلاستیک سوخته نفس کشیدن را سخت کرده بود. نیروهای امدادی، ماشینهای آتشنشانی و آمبولانسها همه جا بودند. اما آنچه قلب حامد را از حرکت بازداشت، دیدن مادر پیر و خواهر بیقرارش در کنار خیابان بود. ساختمان مستحکم و 8 طبقه بانک که تا چند ساعت پیش نماد استواری بود، حالا به تلی از خاک، آهنپارههای درهمپیچیده و بتنهای خردشده تبدیل شده بود و همچنان از گوشه و کنار آن دود و آتش زبانه میکشید.

«وقتی رسیدم، مادرم را دیدم که با حالی نزار و شوکزده به آوار نگاه میکند. او مشکل شدید قلبی دارد و دیدن این صحنه برایش سم بود. دویدم و مادرم را محکم بغل کردم. با یک دستم مادرم را گرفته بودم تا زمین نخورد و با دست دیگرم خواهرم را که بیتابی میکرد میکشیدم. میخواستم به سمت آوار بروم اما نیروهای امنیتی و پلیس محدوده را بسته بودند و به هیچکس اجازه عبور نمیدادند. التماس میکردم، فریاد میزدم، اما فایدهای نداشت. کار به جایی رسید که کنترلم را از دست دادم؛ با گریه و عصبانیت فریاد زدم: اگر میخواهید شلیک کنید، بزنید! من از جانم گذشتهام، برادر پاره تن من، آن زیر است، نمیتوانم اینجا بایستم و تماشا کنم».
با اصرارها و بیقراریهای فراوان حامد و در نهایت با وساطت و کمک نیروهای حراست بانک که او را میشناختند، توانست از حلقههای امنیتی عبور کرده و خود را به نزدیکترین نقطه به آوار برساند. عمليات نجات و آواربرداری، یک نبرد به شدت فرساینده، خطرناک و نابرابر با زمان، خاک، بتن و آتش بود. تیمهای ویژه هلال احمر در محل حضور داشتند. در این میان، حضور مهدی اکرامی، از دوستان قدیمی خانواده و رئیس تیم امداد هلال احمر، یک نقطه امید بود. اکرامی وقتی خبر را شنیده بود کار خود را تعطیل کرده و با تمام توان برای کمک به یافتن مهدی آمده بود. تیمهای امدادی به همراه سگهای زندهیاب و دستگاههای پیشرفته صوتی و حرارتی وارد عمل شدند.
ساعات به کندی و با زجری کشنده میگذشتند. «شب شده بود. آسمان هم انگار به حال ما گریه میکرد؛ باران سردی شروع به باریدن گرفت و هوا به شدت سرد و استخوانسوز شد. با همان لباسهای نازک فرم بانک، خیس و لرزان، زیر باران ایستاده بودیم و چشم از آوار برنمیداشتیم. مادرم با آن حال نزارش روی یک پتوی نازک که امدادگران داده بودند نشسته بود و به هیچ وجه راضی نمیشد به خانه برگردد. میگفت تا مهدی را نبینم از اینجا نمیروم. در میانههای کار، ناگهان شرایط بحرانیتر شد. به دلیل گزارشهایی مبنی بر حضور پهپادهای ناشناس در منطقه، دستور توقف فوری عملیات صادر شد. تمام پروژکتورهای بزرگ خاموش شدند. سکوت و تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. آن نیم ساعت توقف در دل تاریکی، زیر باران، در حالی که میدانستیم مهدی زیر آن کوه خاک است، کشندهترین دقایق عمرم بود».
معجزهای به وسعت پنج سانتیمتر
پس از ساعتها آواربرداری دلهرهآور، برداشتن بتنهای سنگین و جستجوی میلیمتری، سرانجام در ساعت ۶:۵۵ صبح روز بعد، اولین نشانه پیدا شد؛ تلفن همراه مهدی از زیر خاک بیرون آمد. با پیدا شدن تلفن، امدادگران مسیر جستجو را تغییر دادند. آنها متوجه شدند که شدت موج انفجار به قدری وحشتناک بوده که میز کار مهدی را متلاشی کرده و پیکر او را حدود 10 متر به سمت انتهای اتاق و محوطه پشتی پرتاب کرده است. به دلیل حساسیت شرایط و احتمال ریزش آوارهای معلق، ادامه عملیات با دست خالی و بدون استفاده از ماشینآلات سنگین انجام شد.
«یواشیواش خاکها و تکههای آجر را با دست کنار زدند. نفسها در سینه حبس شده بود. آقای اکرامی با دیدن نشانهها رو به تیمش کرد و گفت: دست نزنید، بگذارید خودم جلو بروم. متوجه شدیم که مهدی زیر پایههای یک صندلی و مقداری آوار گیر کرده است. وقتی با احتیاط فراوان خاکها را پس زدند و او را درآوردند، صحنهای دیدم که باورش برایم سخت بود… صحنهای که تا آخر عمر در ذهنم حک شده است».
حامد در اینجا نفس عمیقی میکشد و از معجزهای سخن میگوید که هنوز هم پس از گذشت مدتها، هیچ دلیل علمی و منطقی برای آن پیدا نکرده است. در میان آوار هولناک یک ساختمان 8 طبقه که به تلی از خاک تبدیل شده بود، پیکر مهدی تقریباً سالم و دستنخورده مانده بود.
«کل ساختمان به دلیل شدت انفجار از پایه بریده و به یک سمت مایل شده و فروریخته بود. تناژ بتن و آهنی که روی هم تلنبار شده بود غیرقابل محاسبه بود. اما دقیقاً در فاصله 5 سانتیمتری بالای سر مهدی، یک تکه از پیراهن یا پارچهای ضخیم به قطر حدود نیم متر بین تیرآهن و یک آجر گیر کرده بود. این پارچه مثل یک چتر نجات کوچک، مانع از سقوط خروارها خاک روی سر او شده بود. امدادگران میگفتند اگر آن آجر کوچکترین تکانی میخورد یا آن پارچه پاره میشد، کل آوار روی سر مهدی میریخت و جسدش کاملاً له میشد و از بین میرفت. اما او آنجا، در پناه آن معجزه کوچک الهی در امان مانده بود. وقتی صورتش را از خاک تمیز کردند و آرام او را بالا آوردند، اصلاً شبیه کسی نبود که در انفجار کشته شده باشد؛ انگار فقط چشمهایش را بسته و در خوابی عمیق و شیرین فرو رفته بود. همانجا در پیادهروی خیس خیابان طالقانی نشستم. پیکرش را تحویل گرفتم. یک ساعت تمام او را در آغوش گرفته بودم. بوی خاک و خون میداد اما برای من بوی زندگی بود. سرم را روی سینهاش گذاشتم، صدایش میکردم، تکانش میدادم و با التماس میگفتم: بلند شو مهدی… بلند شو داداش… مادرم اینجاست، بچههایت منتظرند… اما او آرام خوابیده بود و دیگر هرگز بیدار نشد».

شکوه وداع
مراحل قانونی و انتقال پیکر به پزشکی قانونی و سپس معراج شهدا، پرده دیگری از این تراژدی تلخ بود. حامد باید برای شناسایی نهایی به معراج شهدا میرفت. او در میان راهروهای سرد و سالنهایی پر از پیکرهای متلاشیشده، سوخته و غیرقابل شناسایی شهدای دیگر حوادث، با دلی لرزان به دنبال برادرش میگشت.
«مسئولین معراج عکسها را روی مانیتور نشان میدادند. من عکسها را یکییکی رد میکردم و با دیدن هر عکس قلبم فشرده میشد. میگفتم این نیست، این نیست. پیکرهایی آنجا بودند که به دلیل شدت انفجار و سوختگی اصلاً چیزی از آنها نمانده بود و خانوادهها در عذاب بودند. تا اینکه نوبت به پیکر مهدی رسید و او را برای تأیید نهایی آوردند. باورتان نمیشود اگر بگویم تمام فضای آن اتاق سردخانه پر از بوی عطر و گلاب شد. بدنش کاملاً سالم بود. فقط یک خراش کوچک روی گونهاش افتاده بود و بخش کوچکی از مچ دستش به دلیل گیر کردن زیر صندلی آسیب دیده بود. چهرهاش به قدری آرام و نورانی بود که انگار خستگی این 28 سال کار و سختی زندگی از تنش بیرون رفته باشد».
روز وداع و خاکسپاری، نمادی بینظیر از جایگاه واقعی مهدی در میان مردم، دوستان و همکارانش بود. مراسمی که به یک تشییع باشکوه تبدیل شد. حامد با بغض و قدرشناسی از حضور صدها نفر، به ویژه مدیران ارشد یاد میکند: «هیچگاه محبتهای آن روزها را فراموش نمیکنم. مدیرعامل بانک، از همان دقیقه اول که خبر را شنیدند، مثل یک برادر کنار من بودند».
نکته شگفتانگیز و منقلبکننده برای حاضران در مراسم تشییع، سالم بودن پیکر مهدی بود. مردمی که برای تشییع شهدای دیگر آمده بودند و ضجه میزدند، وقتی از کنار تابوت مهدی رد میشدند و چهره آرام و دستنخوردهی او را میدیدند، منقلب میشدند. خیلیها جلو میآمدند، گریه میکردند، لباسها، چفیهها و تسبیحهایشان را به تابوت و صورت مهدی متبرک میکردند و از او میخواستند که شفیع آنها باشد. مهدی در آن روز، فراتر از یک کارمند، به نمادی از پاکی و مظلومیت تبدیل شده بود.

پدری که تمام خود را بخشید
مهدی پدر دو پسر دوقلوی 15 ساله به نامهای آراد و بهزاد است. زندگی مهدی سالها در کنار دو پسر دوقلویش میگذشت؛ دو پسری که از وقتی تنها ۲ سال داشتند، تمام دنیای او شده بودند و او با چنگ و دندان و با عشقی بینهایت برایشان زندگی میکرد.
«شما نمیدانید بزرگ کردن دو پسر دوقلو چقدر سخت است. مهدی به خاطر آنها. شبها دیرتر از همه میخوابید و صبحها زودتر از همه بیدار میشد تا مراقب آنها باشد حتی لقمه مدرسهشان را میگرفت، با آنها بازی میکرد. بعدازظهرها خسته از سر کار میآمد، اما بلافاصله بچهها را به کلاس زبان و فوتبال میبرد. حتی یکی از پسرها به دلیل استعداد بالایش در تیم نوجوانان استقلال بازی میکرد. مهدی با تمام خستگیاش، هر روز عصر او را از این سر شهر تا استادیوم محل تمرین میبرد، روی سکوها مینشست، تمرینش را تماشا میکرد و دوباره او را به خانه برمیگرداند. تمام دنیای مهدی در این دو پسر خلاصه شده بود».
حامد با صدایی که حالا ترکیبی از تحسین عمیق و تأسف بیکران است، حرفهایش را اینگونه ادامه میدهد: «مهدی بعد از 28 سال کار مداوم و صادقانه در سیستم بانکی، حتی یک آپارتمان 60 متری هم از خودش نداشت. ماشینش یک ماشین ساده و قدیمی بود. چرا؟ چون به شدت بخشنده بود. دستِ بده داشت. به قدری خیرخواه بود که اگر در حساب بانکیاش به فرض محال 50 میلیون تومان پول پسانداز بود و میفهمید یک نفر از اقوام، دوستان یا حتی مشتریان نیازمند است، بدون لحظهای تردید تمام آن 50 میلیون را میبخشید و خودش را در مضیقه میگذاشت. در تمام این سالها، هیچکس، از مدیر و همکار گرفته تا ارباب رجوع، کوچکترین دلخوری یا ناراحتی از او به دل نداشت. او مردی بود که نیامده بود برای خودش زندگی کند؛ او خودش را وقف دیگران کرده بود».

یادگارهایی که ماندند، درسهایی که آموختیم
اکنون که گرد و غبار آوارها خوابیده و صدای انفجارها خاموش شده، جای خالی مهدی در خانه، در شعبه بانک و در قلب عزیزانش با هیچ چیز پر نمیشود. پسران دوقلوی او، آراد و بهزاد، در حساسترین سنین نوجوانی ضربه روحی بسیار شدیدی خوردهاند. حامد با چشمانی اشکبار از حال و روز آنها میگوید: «بچهها نابود شدهاند. یکی از پسرها شبها بیخواب میشود، میرود در حیاط تا صبح کنار ماشین پدرش مینشیند. ماشین را با دقت دستمال میکشد، عکسهای مهدی را در گوشیاش نگاه میکند، بو میکشد و مثل ابر بهار بیصدا اشک میریزد. آنها از لحظهای که چشم باز کردند و دنیا را شناختند، پدرشان بهترین دوستشان بود. حالا تصور کنید این ستون محکم ناگهان فرو بریزد».
در دقایق پایانی گفتوگو، وقتی سکوت سنگینی بر فضا حاکم میشود، از حامد میپرسم که شهادت مهدی، پس از این همه سال زندگی مشترک برادرانه، چه تغییری در درون او و نگاهش به هستی ایجاد کرده است. او با لحنی متفکرانه، آرام و برخاسته از یک بلوغ روحی پاسخ میدهد: «من در سن 47 سالگی، با موهای جوگندمی و سالها تجربه کاری، تازه فهمیدم زندگی یعنی چه. من بزرگترین درس زندگیام را از برادر کوچکترم گرفتم. شاید از نظر فیزیکی برادر بزرگتر بودم، اما این مهدی بود که من را از نظر روحی بزرگ کرد. قبلاً آدم زودجوش و شاید کمی بیحوصلهای بودم، برای مسائل کوچک مادی غصه میخوردم؛ اما رفتن مهدی به من نشان داد که دنیا چقدر بیارزش است و یک انسان چطور میتواند با نحوه زندگی کردنش و حتی با نحوه رفتنش، روی قلب دهها و صدها نفر تأثیر بگذارد. او رفت، اما رفتنش باعث شد همکارانی که سالها به خاطر مشغلههای روزمره از هم دور افتاده بودند، همدیگر را پیدا کنند و دوباره دور هم جمع شوند».

مصاحبه به پایان میرسد. حامد از جای خود بلند میشود. او فردا باید دوباره به بانک برگردد، پشت همان باجههایی بایستد که روزگاری مهدی نیز پشت آنها به مردم لبخند میزد. مهدی بیاتی دیگر در پشت باجه شعبه زرافشان نیست؛ دیگر صدای او در سالن بانک نمیپیچد و دیگر کسی را با ماشین به استادیوم نمیبرد. اما همانطور که حامد با ایمانی راسخ در آخرین جملهاش میگوید:
«شهدا به معنای واقعی کلمه زندهاند. این یک شعار نیست. من هر روز صبح که بیدار میشوم، در مسیر محل کار و در تمام لحظات زندگیام، حضور گرم و حمایتگر او را در کنارم حس میکنم. او دست من را میگیرد. مهدی با فداکاریهایش جاویدان شد و نام نیکش، نه تنها در تقویم و تابلوهای بنیاد شهید، که در قلب تکتک کسانی که او را میشناختند و حتی کسانی که داستانش را میشنوند، برای همیشه زنده و تپنده باقی خواهد ماند».
انتهای پیام