جنگ سرانجام به پایان میرسد، آتشبس اعلام میشود و خرابیهای بسیاری بر جای میماند. بااینحال، همان ویرانهها بستری برای بازسازی و آبادانی میشوند و امید را در دلها زنده میکنند. در این میان، مهمترین بازسازی، بازسازی «خود» انسانهاست؛ بهویژه کودکانی که عمیقترین تأثیرات روانی را تجربه کردهاند.
کودکان معمولاً مفهوم انتزاعی جنگ را درک نمیکنند، اما صدای انفجار، آرامش آنها را به هم میریزد و نشانههای ترس، اضطراب و تغییر در رفتار والدین یا اخبار تلویزیون برایشان کاملاً ملموس است. کودکان بزرگتر نیز ممکن است از طریق رسانهها یا صحبت با دوستان، تصویری ناقص و گاهی ترسناک از درگیری داشته باشند، بیآنکه علل یا راههای مقابله با آن را بدانند.
برای کودکی که صحنههای بمباران و از دست دادن عزیزان را تجربه کرده است، پیامدهای روانی جنگ میتواند سالها ادامه یابد. آنچه پس از بحران در ظاهر دیده میشود، بازگشت تدریجی به زندگی عادی است. با این حال، آنچه کمتر دیده میشود، زخمهای پنهان روانی است؛ کابوسهای شبانه، اضطراب جدایی، کاهش تمرکز، گوشهگیری و گاه رفتارهای خشونتآمیز. پس از بحران، والدین و مربیان باید امنیت عاطفی روانی کودک را بازسازی کنند.
خبرگزاری ایکنا در راستای آگاهی والدین و خانوادهها برای فراهم کردن آرامش روانی خود و فرزندانشان درسگفتارهایی را با عنوان «کودکان بعد از بحران؛ آنچه دیده نمیشود» تهیه کرده است. فائزه پریشان، دانشآموخته روانشناسی تربیتی و روان درمانگری در شماره دهم از این درسگفتارها به «بازگشت کودک به حالت عادی» پرداخته است.
در ادامه سلسله درسگفتارها، به آخرین جلسه از این مجموعه رسیدهایم. اما شاید اینجا، بیش از آنکه پایانی باشد، آغازی است متفاوت؛ زیرا میخواهیم درباره موضوعی صحبت کنیم که معمولاً پس از پایان یافتن یک بحران نادیده گرفته میشود؛ اینکه کودک پس از بحران به چه چیزی نیاز دارد.
وقتی بحران کمرنگ میشود و جهان آرامتر به نظر میرسد، بسیاری از والدین تصور میکنند همه چیز به پایان رسیده و کودک باید سریعاً به حالت اولیه خود بازگردد. در حالی که در واقع مهمترین بخش کار تازه آغاز میشود و برای کودک اینجا پایان ماجرا نیست. کودک فقط از بحران عبور نمیکند؛ او از آن تجربهای میسازد و این تجربه میتواند به دو شکل صورت گیرد؛ یا تبدیل به خاطرهای نگران کننده و مبهم میشود، یا به تجربهای قابل فهم و قابل تحول بدل میشود. تفاوت این دو در یک چیز است؛ نحوه همراهی و ترمیم والدین پس از بحران.
در جلسات قبل گفتیم که کودک در بحران، بیش از هر چیز به حضور، رابطه، بازی و تنظیم هیجان نیاز دارد. اما پس از بحران، یک نیاز مهم دیگر نیز اضافه میشود و آن «معنا دادن به تجربه» است. کودک نیاز دارد بفهمد چه اتفاقی افتاده، چه احساسی داشته و آیا توانسته از پس آن بربیاید یا نه. شاید دیگر درباره آن حرف نزند، شاید ظاهراً آرام شده باشد، اما اگر این مرحله به درستی اتفاق نیفتد، تجربه در ذهن کودک به شکلی ناتمام باقی میماند. تجربه ناتمام معمولاً یا به اضطراب بازمیگردد، یا به شکل ترسهای مبهم در موقعیتهای دیگر خود را نشان میدهد.
اما اگر این مرحله به درستی شکل بگیرد، اتفاق مهمی میافتد؛ کودک احساس توانمندی میکند. نه به این معنا که دیگر نمیترسد، بلکه به این معنا که یاد میگیرد حتی وقتی میترسد، میتواند از پس آن بربیاید. این همان چیزی است که در روانشناسی «رشد پس از بحران» نامیده میشود.
حال سؤال مهم این است؛ والد در این مرحله چه کاری میتواند انجام دهد؟
اول از همه، لازم نیست گفتوگویی رسمی و جدی ترتیب دهیم. این فرایند در دل روابط روزمره اتفاق میافتد؛ مثل یک گفتوگوی ساده، یک بازی، یا حتی یک خاطرهگویی کوتاه. نکته بعد اینکه گاهی فقط کافی است به کودک کمک کنیم تجربهاش را کنار هم بگذارد؛ مثلاً بگوییم: «یادت میآید آن روزها کمی ترسیده بودی، نگران شده بودی؟ الآن چطوری؟» همین جمله ساده به کودک کمک میکند، مسیرش را در ذهنش ببیند؛ ببیند که از نگرانی به آرام شدن تبدیل شده است. این یعنی کمک به شکلگیری «ظرفیت تأملی»؛ یعنی کودک بتواند احساساتش را ببیند، بدون آنکه در آنها غرق شود یا از آنها بگریزد.
نکته مهم دیگر این است که نباید این مرحله را تبدیل به بازجویی یا توضیحِ صِرف کنیم. همانطور که در قسمتهای قبلی نیز توضیح دادیم، باید اجازه دهیم اگر کودک خودش خواست، وارد این مسیر شود. نقش والد این است که در این مسیر، وقتی کودک در حال بازنویسی و بازسازی تجربه است، نه عجله کند و نه نادیده بگیرد؛ بنابراین پس از بحران، هنگامی که برخی والدین ناخودآگاه میخواهند سریع به حالت عادی بازگردند، کودک نیاز دارد کمی در این تجربه بماند، آن را بفهمد، ترمیم و سپس رهایش کند.
در یک نگاه ساده، در بحران، ما به کودک کمک میکنیم زنده بماند. اما پس از بحران، به او کمک میکنیم رشد کند و این فهمِ پایه، مبنایی برای مواجهه با تمام موقعیتهای بعدی زندگیاش میشود. در نگاه دینی ما نیز سختیها فقط برای گذر کردن نیستند؛ بلکه اگر با همراهی و آگاهی طی شوند، میتوانند به رشد درونی ما منجر شوند و شاید نقش ما این باشد که کمک کنیم این تجربه در ذهن کودک به یک نقطه قوت، نه یک ترس پنهان تبدیل شود.
اگر بخواهم جمعبندی کنم؛ کودک پس از بحران فقط آرام نمیشود؛ او دارد جهانش را از نو میسازد و ما میتوانیم انتخاب کنیم که در این ساختن کنارش باشیم، یا او را با تکههای ناتمام تنها بگذاریم. امیدوارم بتوانیم در این مسیر کمک کنیم کودکانمان نه فقط از ترسها عبور کنند، بلکه از دل همین تجربهها، خودِ قویتر و فهمیدهتری از خودشان بسازند.
انتهای پیام