جنگ همهچیز این مادر را از او گرفت؛ همسر، زندگی، خندههای خانه و دو جگرگوشهاش «ماهان و ماهور» را، اما بعضی آدمها نشانی خدا را بر پیشانی دارند؛ آدمهایی که قرار است یکتنه تاریخ را حمل کنند، زخم بخورند و فرو نریزند، تا جهان بداند اگر ایمان باشد، وسط ویرانیها میتوان ایستاد. مادر ماهان و ماهور از همان آدمهاست؛ از دل همین مردم که حالا روی خرابههای خانهاش قدم میزند و لحظه بمبارانی که اذان صبح رخ داد را مرور میکند؛ همان لحظهای که سقف زندگیاش فرو ریخت و همهچیز زیر آوار ماند؛ اما میان آن همه درد، هنوز صدایش نمیلرزد و میگوید: جانم فدای ایران.