بسیار جوانند؛ زوج امدادگری که منتظر تولد فرزند دلبندشان هستند. ساده و خودمانی سوار بر موتوری که مزین است به پرچم افراشته ایران جان، وارد خبرگزاری ایکنا میشوند. هر روز هزاران نفر از کنارشان عبور میکنند اما نمیدانند همین فردی که سوار بر موتور است با به خطر انداختن جانش، جان چه تعداد ایرانی را از زیر آوار حملات هوایی نجات داده است.
دغدغه ایران و مردمش در تک تک کلماتی که میگویند، مشهود است. حتی سفر نمیروند که اگر باز هم جنگ شد کنار مردم باشند و تمام لحظات زیبای انتظار برای پدر و مادر شدن را در سوگ پدر ایران با لباس مشکی شبها در میادین میگذرانند تا پرچم زمین نیفتد. ایران را همینها ایران کرده است؛ همین گذشتها، همین باورها و همین جانفشانیها.
امروز روز جهانی صلیب سرخ و هلال احمر است؛ تمام اعضای ایکنا به روح بلند شهدای امدادگر هلال احمر جنگ 12 روزه و جنگ رمضان درود میفرستند و برای تمام امدادگران مجروح آرزوی سلامتی داریم. این روز بهانهای شد برای دعوت از عبدالله زمانی، امدادگر هلال احمر تا برایمان از روزهای جنگ، آتش، آوار و البته سربلندی بگوید. گفتوگویی که گرچه در مورد نحوه پیدا کردن پیکرهای شهدا بود اما استقامت و استواری کلام امدادگری که بارها و بارها معجزه الهی در زنده ماندن انسانها را دیده، حالمان را خوب کرد. مشروح این گفتوگو را با هم میخوانیم و میببینیم:
عبدالله زمانی هستم. به تمام مردم شریف ایران، آن ایرانیهایی که غیرت دارند و پای خاکشان ایستادهاند، سلام عرض میکنم. چهار سال است که کارمند هلال احمر هستم اما بیش از 10 سال است که داوطلب هلال احمر هستم. دورههای متعددی را گذرانده و تخصص کسب کردهام. جمعیت هلال احمر سیستمی دارد که براساس آن زمانی که همه در حال فرار از یک حادثه هستند، عضو هلال احمر مثل بچه بسیجی زمان جنگ با همان خصوصیات ایثارگری، برای کسانی که حتی آنها را نمیشناسد، از خود میگذرد و به سوی خطر میدود و هیچ فرقی نمیکند فردی که در خطر است چه نژاد، ملیت، دین، مذهب و ... دارد؛ خود را به خطر میاندازد تا یک انسان را نجات دهد.
اینکه از خودت بگذری یعنی دقیقاً مثل همان بسیجی که پای لانچر مینشیند و از کشورش دفاع میکند (هر چند هیچ وقت ما به پای کار بزرگ آنها نمیرسیم چون آنها میدانند که هدف مستقیم حمله هستند)، مثل همان آتشنشان، پزشک و حتی رفتگر خیابان، پای این وطن مانده و میمانیم.
در سیل، زلزله، آتشسوزی، فروریختن معدن زغال سنگ و ... حضور داشتم و افراد زنده و پیکرهای زیادی را پیدا کردهام آما آنچه بیشتر نمود دارد دو جنگی است که به ما تحمیل شده است. در قرنهای گذشته ما سه جنگ داشتهایم که یک ذره از خاکمان را طی آنها به دشمن ندادهایم و نخواهیم داد در حالی که در پادشاهیهای گذشته خاک وطن را دادهاند اما ما تا پایان میایستیم و همه بدانند که ما دو بال ایرانی بودن و شیعه بودن را داریم که بر روی آنها غیرت داریم و اجازه نمیدهیم خاکمان به دست اجنبی بیفتد. امیدواریم تمام مسئولان ما نیز بر روی این نکته تأکید داشته باشند.
در حوادث طبیعی، حادثهای رخ میدهد مثلاً سیل؛ بعد شما وارد آن منطقه میشود و میدانید شدت آب از آن حد بیشتر نخواهد شد و فروکش میکند، در زلزله میدانیم که پسلرزهها کوچکتر هستند و تخریب ساختمانها صورت گرفته و عموماً تمام شده است اما در زمان جنگ شما با این اطلاع سر ساختمانهایی که به آنها حمله شده میروید که میدانید ممکن است بمب دو زمانه باشد، بمب عمل نکرده وجود داشته باشد و یا حمله دیگری صورت گیرد. یعنی با این اطلاع که اگر وارد ساختمان شوید شاید دیگر باز نگردید، وارد مجموعههایی میشوید که مورد حمله قرار گرفتهاند. در زمان جنگ 12 روزه و جنگ رمضان این اتفاق افتاد و امدادگران ما شهید و زخمی شدند.
در گذشته آموزشهای مواجهه و امدادگری در حملات میکروبی، شیمیایی و هستهای را داشتیم که در جمعیت هلال احمر تدریس میشد اما در دوره آموزشهای نوین هلال احمر رزمهای طب نوین به آموزشها اضافه شده است. البته امدادگران براساس تجربههایی که به دست میآورند یک سری کارها را یاد میگیرند و این تجربهها را به سایر امدادگران یاد میدهند که شاید در این آموزشها نباشد.
مثلاً در طب رزم، طب میدان رزمی که از شهر فاصله دارد (جنگ در میدان نبرد صورت میگیرد نه در داخل شهر) را آموزش، و یاد میدهد که چگونه مصدوم را از میدان جنگ به مراکز درمانی منتقل کنیم اما طب رزم داخل شهری تفاوتهایی دارد که شاید یادگیری طب رزم هم نتواند آن را پوشش دهد؛ امدادگری که در صحنه است بیشتر این مسائل را درک میکند.
به دلیل تفاوت جنگهای کنونی با جنگهای گذشته ما در حین انجام کار تجربه کسب کرده و این تجارب را به هم منتقل میکنیم. ما در کنار مربی هلال احمر بودن و انتقال این تجارب در قالب مربی، خاطراتی که از نحوه کمک به محبوسان و مصدومان داریم را برای امدادگران تعریف میکنیم که خود یک نوع آموزش است.
یکی از تفاوتهای این دوره از جنگ نیز این بود که پزشکان جهادی زیادی در آمبولانسهای هلال احمر مستقر شده بودند و همراه امدادگران به سر صحنه میرفتند و همین مسئله موجب شد انسانهای زیادی را بتوانند نجات دهند و به مراکز درمانی منتقل کنند. البته از جنگ 12 روزه تا جنگ رمضان ما در حال آموزش بودیم و دورههای مختلف آموزشی را گذراندیم.
آن شب کشیک شعبه بودم و اولین و دومین صدای اصابتی که آمد با بیسیم به امدادگران پایگاه کوهستان (پایگاه کوهستان منطقه یک شمیران) اعلام کردم پایین بیایید و با مقر استان تماس گرفتم و گفتم که حمله شده و تیمها اعزام شدند. هلال احمر پایگاههای داخل شهری و خارج شهری دارد؛ بعد از مدیریت تیمها شش و نیم صبح به اولین مأموریت خودم اعزام شدم و به مجتمع مسکونی که به آنجا حمله شده بود رسیدیم و چهار روز آنجا در حال جستوجوی پیکرهای شهدا بودیم. به یک محله مسکونی حمله شده بود، آتشسوزی رخ داده بود، همه جا پر از دود بود و من یک نوزاد (کودک قنداقی) را که شهید شده بود از زیر آوار بیرون آوردم.
یادم هست وقتی کودک را در دستم گرفتم تا کیسه جسد را بیاورند و داخل کیسه قرار دهم، یاد طفل امام حسین(ع) افتادم. وقتی یک نوزاد را در دست میگیری به حدی کوچک است که اصلاً وزن کودک را احساس نمیکنی. امام حسین(ع) با چه دلی بچه خودش را بر روی دست گرفت؟ در جنگ 12 روزه پیکرهای زیادی را از زیر آوار خارج کردیم.
روز چهارم جنگ نزدیک غروب بود و ما در حال جستوجوی پیکرهای شهدا در ساختمانی که به صورت کیکی روی هم خوابیده بود، بودیم بیل مکانیکی یک تکه از سقف را بالا داد؛ گفتیم که کار را نگه دارد چون دیدیم که یک «پا» آنجا هست. وقتی خواستم پیکر را که یک خانم بود بیرون بکشم، یکی از همکارانم گفت: «یک عروسک هم بغل این خانم هست»؛ وقتی پیکر خانم را کامل بیرون آوردیم گفتم «عروسک نیست» نوزاد است که شهید شده است.
وقتی این دو پیکر را بیرون آوردیم، به ما اعلام کردند که منطقه را تخلیه کنید چون احتمال حمله هوایی هست. وقتی خواستیم منطقه را تخلیه کنیم، آقایی پیش من آمد و به من گفت آقا شما این مادر و بچه را بیرون آوردید؟ من احساس کردم این مرد از شدت اندوه، درد و فشار عصبی در حال انفجار است؛ گفتم بله بفرمایید. به من گفت میتوانم از شما خواهشی بکنم؟ گفتم. بله بفرمایید. گفت: من یک دختر هفت ساله و یک دختر 11 ساله دیگر هم دارم که کنار همسر و فرزندم خوابیده بودند. اگر میتوانی لطفاً دو دختر دیگر من را هم پیدا کن و بیرون بیاور. من آن پدر را در آغوش گرفتم تا آرام شود اما باید سریع منطقه را تخلیه میکردیم؛ صبح فردا برگشتم و دو پیکر شهید دیگر را هم بیرون آوردم ولی به نظر من اگر آن پدر هم شهید میشد برایش خیلی راحتتر بود تا اینکه شاهد شهادت سه فرزند و همسرش باشد. البته مصلحت بزرگی هست هم در شهادت و هم در زنده ماندن افراد.
در جنگ 12 روزه برای ترور یک دانشمند به یک ساختمان حمله میکردند و کل آن خانواده شهید میشدند اما در جنگ رمضان چهار بلوک اطراف ساختمانی را که فرد مورد نظرشان در آنجا بود، هم میزدند. یعنی دیگر به حمله به یک ساختمان اکتفا نمیکردند و بلوکهای اطراف آن ساختمان را هم میزدند تا مطمئن شوند که همه شهید میشوند.
وقتی شدت انفجار بیشتر میشود و ساختمانهای بیشتری صدمه میبیند، در چنین شرایطی کار پناه گرفتن هم سختتر میشود.
هلال احمر همیشه آماده باش است. حتی اگر میخواستیم برای سفر به مشهد برویم هم میگفتیم نرویم که اگر جنگ شد حضور داشته باشیم تا شاید بتوانیم کمک کنیم یک نفر زنده پیدا شود.
روز دوم جنگ رمضان چند نقطه شهر مورد اصابت قرار گرفت و من به عنوان ارزیاب با موتور میرفتم تا زودتر برسم تا بلکه بتوانیم افراد بیشتری را نجات دهیم. من به میدان سبلان رفتم، انفجار اولیه صورت گرفته بود، دو موشک اصابت کرده و آتشسوزی شده بود، هنوز نیروهای امدادی نرسیده بودند، بیسیم زدم نیروهای آتشنشانی رسیدند و خدا را شکر که در لحظات اولیه شهید نداشتیم. وقتی خواستم از آن منطقه خارج شوم تا به سایر نیروهای امدادی در سایر مناطق ملحق شوم، دو موشک پشت سر من اصابت کرد و همین باعث شد وقفهای در رفتن من ایجاد شود.
وقتی به منطقه دوم که اصابت داشت (منطقه بیمارستان خاتم) رسیدم چون دیر رسیده بودم، عملیات در این منطقه تمام شده و اورژانس، آتشنشانی و هلال احمر رفته بودند. وقتی خواستم سوار موتور شوم و برگردم، یک نفر بیرون آمد و فریاد زد که «کمک کنید دارد میسوزد».
به سرعت به دنبال آن فرد دویدم و دیدم که در بلوار بالا نیروی امدادی حضور داشته، در بلوار پایین هم حضور داشته اما وسط اینها سربازی بالای بُرجک نگهبانی زخمی روی برجک افتاده است و زیر برجک آتش گرفته و از دریچهها آتش به بیرون میزند. بر روی دیوار هم سیمخاردار بود، به نحوی که رسیدن به آن مجروح را سخت میکرد. همان لحظه یک نیروی آتشنشانی و دو نفر نیروی مردمی آمدند و هر کس در حال آوردن وسیلهای بود تا بتوانیم آن فرد را نجات دهیم که دیدیم موج انفجار باعث شده بین دو مجموعه در یک ساختمان متلاشی شود و یک چهارپایه بسیار بلند که در آنجا بود را دیدیم و با آن چهارپایه سرباز را نجات دادیم.
اگر من زودتر به همکارانم رسیده بودم آن منطقه را ترک میکردم، متلاشی شدن آن در هم باعث شده بود یک چهارپایه بزرگ پیدا کنیم و یک نفر را نجات بدهیم.
در یکی دیگر از روزهای جنگ رمضان سمت میدان رسالت مورد اصابت قرار گرفته و چهار بلوک ساختمانی تخریب شده بود. من با همسرم بودم که به من اطلاع دادند؛ ایشان را پیاده کردم و به سمت منطقه مورد حمله رفتم. این مدت حضورم در کنار خانواده واقعاً تعطیل بود و شاید روزی نیم ساعت میتوانستم به آنها سر بزنم. خانوادههای ما هم امدادگر ما هستند و واقعاً ایثار میکنند.
به ساختمان اول که رسیدم اعلام کردم نیروی کمکی و آمبولانس بیاید. با چند نفر داخل ساختمان رفتیم و یک خانم مصدوم را پیدا کردیم که یکی از بچهها او را کول کرد و از ساختمان بیرون آورد و بعد سه خانم دیگر را هم نجات دادیم. آقایی بود که سرش کاملاً شکافته بود و او را از زیر آوار بیرون آوردیم. در مرکز انفجار شاید حتی تکهای از یک پیکر هم پیدا نشود و پیکرها کاملاً پودر میشود اما افرادی که از مرکز انفجار دورتر هستند پیکرشان باقی میماند و ممکن است زنده باشند؛ به بلوک مجاور رفتم که طبقه پایین آن آتش گرفته بود و دود به طبقات بالا میرفت. من که به طبقههای بالاتر رفتم دیدم سقف فرو ریخته و آسمان دیده میشود.
وقتی خواستم پایین بروم دیدم که یک دست در طبقه بالا دیده میشود. ساختمان پنج طبقه (با پارکینگ شش طبقه) بود. پیرمردی به نام حاج اکبر، مادری به نام فریبا خانم و پسری به اسم علی بود که طبقه پنجم آن ساختمان زندگی میکردند. کل ساختمان ویران شده بود و بر اثر اصابت، سقف تخریب شده بود و عملاً چیزی از ساختمان باقی نمانده بود. راه ارتباطی بین طبقه چهار و پنج هم از بین رفته بود من عملاً با تکنیکهای سنگنوردی خودم را به طبقه بالا رساندم. وقتی رسیدم حاج اکبر روی صندلی نشسته بود، به دیوار تکیه داده بود و یک مفاتیح روبه رویش باز بود. موج انفجار هم او را گرفته بود، گریه میکرد و به مفاتیح اشاره میکرد و میگفت این من را زنده نگه داشت.
نیم متر جلوتر از مفاتیح ساختمان ریخته بود. نیم متر آنطرفتر هم یک در افتاده بود و همسر و پسر این آقا روی آن نشسته بودند. یعنی نهایتاً همگی در یک متر مربع جا بودند. دوستان آتشنشانی آمدند و توانستیم آنها را پایین بیاوریم. ولی سایر افراد در ساختمان شهید شدند.
این سه نفر از نظر روانی خودشان را آرام نگه داشته بودند، داد نمیزدند و حتی آرام نشسته بودند ولی وقتی پیش این سه نفر بودم، دستور تخلیه داده اعلام کردند که احتمال اصابت مجدد وجود دارد، تخلیه منطقه شروع شد؛ وقتی آن مادر شرایط را دید شروع کرد به لرزیدن و گریه کردن. من به او گفتم مادر نگران نباش من پیش تو هستم یا باهم پایین میرویم یا هیچ کدام نمیرویم؛ به هر حال من جایی نمیروم و پیش شما هستم.
سمت پاسداران چهار ساختمان بر روی هم آوار شده بود. گاز نشت کرده بود و احتمال آتش سوزی بود و ... ؛ ما صدای یک آقایی را زیر آوار میشنیدیم اما هنوز تجهیزات نرسیده بود (من به عنوان گروه ارزیاب با موتور به سرعت میرم تا شرایط را بررسی و گزارش کنم)، یک آقای دیگری هم بود که سرش بیرون آوار بود و باید بتن بریده میشد و ابزار مجهز میآمد. ما نفر اول را چون آواری که بر رویش بود کم بود توانستیم با باز کردن راه هوایی نجات دهیم، آوار را به کمک نیروها تخلیه کنیم و او را بیرون آوردیم. راه هوایی نفر دوم را هم باز کردیم تا دچار کمبود اکسیژن نشود و همکاران و تجهیزات برسد تا نجاتش دهیم.
یک شاگرد مغازهای بود که وقتی انفجار رخ داده بود، یک حالت اتاقک مانند یک متر در یک متر از اوار ایجاد شده بود و او داخل آن ثابت و محفوظ مانده بود و وقتی با او صحبت میکردم گفت که حالم خوب است من به او گفتم پس تکان نخور و سعی نکن بیرون بیایی من آوار بالای سرت را برمیداریم و تو را بیرون میآوریم. این پسر کاملاً سالم مانده و هیچ آسیبی ندیده بود و به سلامت او را بیرون آوردیم.
در چنین شرایطی، امدادگران و آتشنشانها میدانند که قرار است حمله شود و ممکن است مورد اصابت موشک قرار گیرند ولی خودشان را قوی نگه میدارند تا تسکین فرد دیگری شوند که به او اطمینان کرده و باور دارد که او را زنده به بیرون انتقال میدهیم؛ در کار ما این صحنهها قشنگ هستند.
نه؛ زیاد نمیشمارم. خدا خواسته و قسمت ما شده که یک نفر را نجات دهیم آن هم نه به تنهایی بلکه با کار تیمی یک مجموعه. افرادی هستند که پشتیبان ما هستند و غذا درست میکنند اگر آنها نباشند، اگر خانواده ما همراه ما نباشند یا به خاطر نبودن و کار سختمان به ما غر بزنند، نمیتوانیم با تمرکز و دقت کارمان را انجام دهیم. همه این عوامل دست به دست هم میدهد که در سیستم نجات، پای مردم بمانیم و بتوانیم خدمت کنیم تا کسی که پای لانچر نشسته خیالش راحت باشد که اگر او از وطن دفاع میکند، من هلال احمر و ... هم از خانواده او دفاع میکنم.
آن کسی که در بیمارستان است خیالش راحت باشد که من در اسرع وقت خواهم رسید، یک نفر را زنده بیرون خواهم آورد تا آن پزشک هم کمک کند آن مصدوم زنده باقی بماند و زنده نزد خانوادهاش برسد.
یعنی برق کاری که در اداره برق کار میکند، کسی که در سازمان آب کار میکند و ... همه باهم ایران واحد را تشکیل دادهایم و پای خاکمان ماندهایم.
ما به این مسئله اعتقاد داریم که اولاً شهید زنده است و پیکرش هم پاک و مطهر است؛ این کار یک بعد معنوی دارد. آدم زنده ممکن است به تو زیان برساند اما پیکر پاک یک شهید زیانی به کسی نمیرساند. وقتی بار اول با چنین صحنههایی مواجه میشوید و این صحنهها بعد تکرار میشود اولاً صبرتان بیشتر میشود و از سوی دیگر بهتر میتوانید حقیقت شهدا، عاشورا و آموزههای دینی را درک کنید.
افرادی هستند که نمیتوانند چنین شرایطی را تحمل کنند ممکن است با دیدن خون حالشان بد شود و ممکن است حتی مانعی برای انجام عملیات باشند، این افراد بیشتر در پشتیبانیها به ما کمک میکنند تا در داخل عملیات.
چند مؤلفه وجود دارد. کسی که میخواهد وارد این کار شود اول باید به قول قرآن به عالم غیب ایمان داشته باشد. یعنی بتواند از خودگذشتگی داشته باشد. اگر نتواند از خود گذشته باشد و دیگری که آسیب دیده را بر خود ترجیح دهد، نمیتواند وارد این کار شود.
باید بتواند خودش و خانوادهاش را برای رضای خدا کنار بگذارد و به انسانهای دیگر کمک کند. اعتقاد به ماورا و اینکه میدانم اگر شهید شوم جای بهتری خواهم بود باعث میشود به راحتی به کمک مردم برویم.

ما سازمان داوطلبان داریم و بسیاری از افراد به صورت مالی به این سازمان کمک میکنند که قدردان آنها هستیم. اما برای حضور در سازمان امداد و نجات باید تخصصهای ویژه را کسب کرد. یعنی تخصص مواجهه با بحران سیل، مواجهه با بحران زلزله، امداد جاده و ... که هر کدام دورههای آموزشی مختلفی دارد؛ افراد میتواند شغل خود را داشته باشد ولی این تخصصها را هم دریافت کند و به صورت داوطلبانه در بحرانها به یاری مردم بروند. البته باید قید پول و مادیات را در این «سیستم از خود گذشتگی برای مردم» بزند. از طرف دیگر وقتی میخواهی به کمک مردم بروی نباید به فکر این باشی که فرد پولدار هست یا فقیر، باید بدون هیچ چشمداشتی به مردم کمک کنی.
در این مدت افراد زیادی با من تماس میگرفتند تا برای کمک بیایند. من به آنها میگفتم که تیمهای تخصصی با ماشین و تجهیزات کامل از شهرستانها به تهران آمدهاند که کار با ابزارهای مختلف از جمله ابزارهایی که به درد سیستم آوار برداری حملات نظامی میخورد (مثل ابزار برش بتن و فلز) را بلد هستند و میدانند وقتی به مصدوم رسند چطور او را احیا کنند و ...، شما که تازهکار هستید اگر به مناطق آسیب دیده بیایید ممکن است خودتان آسیب ببینید. قدم شما روی چشم؛ بیایید اما اول حداقل کمکهای اولیه را یاد بگیرید که اگر مثلاً به رستوران رفتید و یک نفر غذا در گلویش پرید و در حال خفگی بود بتوانید او را نجات دهید و با یک حرکت ساده لقمه را خارج کرده راه تنفس او را باز کنید و به او زندگی ببخشید و بعد اگر آموزشهایتان را ادامه دادید و تخصص ویژه دیدید، ما در خدمت شما هستیم.
در زمان جنگ وقتی جایی انفجار رخ میدهد، همه جای دنیا مردم فرار میکنند، اما مردم ایران نه تنها فرار نمیکنند بلکه تکبیر میگویند و میدوند به منطقه آسیب دیده تا کمک کنند. در ساختمانی که هر لحظه احتمال انفجار مجدد وجود دارد، بیشترین کمکی که مردم ایران میتوانند انجام دهند، این است که وارد منطقه صدمه دیده نشوند. البته در این جنگ در یک سری از مناطق خود مردم زنجیره انسانی تشکیل میدادند که افراد اضافی وارد منطقه نشوند و نیروهای امدادی به سرعت بتوانند وارد منطقه شده و کارشان را نجام دهند.
در بسیاری از مواقع بحث امنیت منطقه را خود مردم تأمین میکردند. در برخی از مناطق که من به خاطر استفاده از موتور زودتر میرسیدم، از چند نفر از مردم میخواستم بیرون منطقه بایستند و اجازه ندهند کسی داخل شود چرا که تجهیزات ایمنی (حداقل یک کلاه ایمنی) ندارند و ممکن است اگر وارد ساختمان تخریب شده شوند، سرشان به آوار برخورد کند و خودشان مصدوم شوند و کار امدادگر را بیشتر کنند. البته در جنگ اخیر جایی که خطر کمتری وجود داشت مواردی پیش آمد که مردم عادی حضور داشتند، کلاه کاسکت روی سرشان گذاشتند و به من کمک کردند. در مناطقی که خطر کم بود آنها میماندند و من به مناطقی که خطر بیشتر بود میرفتم.
یک مسئله مهم دیگر انتقال اشتباه مصدوم است که ممکن است باعث فلج قطعی و وارد آمدن آسیب بیشتر به مصدوم شود. مواردی هم پیش امد که مردم به من گفتند در فلان جا یک نفر شهید شده اما وقتی رسیدم و راه تنفسی او را باز کردم شروع به نفس کشیدن کرد و زنده ماند و بعد به کمک خود مردم اما به روش صحیح و علمی مصدوم را بیرون آوردیم، بر روی یک در شکسته ثابت نگه داشتیم و بعد به بیرون منتقل کردیم تا نیروهای امدادی او را به مراکز درمانی برسانند.
اگر یک نفر در بین صد نفر تخصص داشته باشد میتواند تأثیرگذار باشد و جان افراد را نجات بدهد اما اگر کسی بلد نیست حداقل کاری که میتواند انجام دهد این است که به مصدوم دست نزند تا نیروهای امدادی برسند.

وقتی فردی آسیب میبیند به ویژه وقتی زیر آوار است شدت آسیب به حدی است که فقط ناله میکند و حتی نمیتواند احساس خود را بروز دهد. ما کارمان را برای رضای خدا انجام میدهیم و انتظار قدردانی از کسی نداریم.
در انفجارها موج انفجار بر روی فرد مصدوم اثر میگذارد و ما باید با کلام و سخنمان او را آرام کنیم به ویژه اینکه گرد و غبار و اتشسوزی نیز معمولاً وجود دارد با مصدوم حرف میزنیم تا او بر خودش مسلط شود و کار اشتباه و تقلای نابه جایی نکند و ما بتوانیم او را بیرون بیاوریم.
خدا را شکر که مردم ایران هنوز که هنوز است میدانها را رها نکردهاند. رهبر شهیدمان نیز در یکی از سخنرانیهایشان فرمودند که در همه جای دنیا دولت است که مردم را نگه میدارد اما در ایران این مردم هستند که دولت را نگه داشتهاند. میادین ما هر شب شلوغتر از شب قبل است و حتی افرادی که شاید اعتقادی ندارند هم پای خاکشان ماندهاند؛ مردم کم نمیآورند. هر کاری میکنیم موجب شود ظهور زودتر اتفاق بیفتد.
انتهای پیام