کد خبر: 1241460
تاریخ انتشار : ۲۵ تير ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۰

جوانی كه تشنه قرآن بود و برای اين مهم رنج سفر را به جان می‌خريد

عاقبت جوينده يابنده است را انگار برای قهرمان قصه ما ساخته‌اند، قهرمانی كه در اوج جوانی و برای حضور در جلسات قرآنی رنج صدها كيلومتر سفر را نه يك بار كه هر هفته به جان می‌خريد و پس از سيراب شدن از كلام وحی به ديار خود باز می‌گشت.


گروه فعاليت‌های قرآنی: عاقبت جوينده يابنده است را انگار برای قهرمان قصه ما ساخته‌اند، قهرمانی كه در اوج جوانی و برای حضور در جلسات قرآنی رنج صدها كيلومتر سفر را نه يك بار كه هر هفته به جان می‌خريد و پس از سيراب شدن از كلام وحی به ديار خود باز می‌گشت.


به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، يك پای قصه اين داستان سر در علاقه جوانان جای جای اين كهن ديار به قرآن دارد، علاقه‌ای كه در عصر ارتباطات و اطلاعات و هزاره سوم و عصر الكترونيك هنوز هم همان شكل قديمی و سنتی خود را حفظ كرده و اين جوانان با همه علاقه‌شان به تكنولوژی به همان شكل سنتی به دنبال فراگيری حقايق قرآنی هستند. در اين گزارش به دنبال سنتی و يا مدرن بودن گرايش جوانان به قرآن كريم نيستيم، چرا كه پرداختن به آن، موضوع ويژه‌ای است كه فراتر از يك يادداشت و گزارش خواهد بود و در زمان خود نيز به آن پرداخته خواهد شد.


اما آن چه در اين گزارش به دنبال آن هستيم تلاش برای نشان دادن گوشه‌ای از عشق و علاقه‌ جوانان اين ديار به قرآن كريم است. علاقه‌ای كه گاه باعث می‌شود، جوانی برای رسيدن به جذابيت‌های قرآنی و انوار اين كتاب مبين رخت سفر بر تن كرده، كيلومترها راه را طی كند و دوباره به ديار خود بازگردد و اين كار را نه يك بار و دوبار كه بارها انجام دهد.


هر چند می‌توان دليل اين همه رنج مسافرت را در محروميت‌ هم دانست، محروميتی كه گريبان‌گير شهرها و روستا‌های زيادی شده است، شهرهايی كه به جرم دور بودن از پايتخت، به محروم شدن ابدی از هر امكاناتی محكوم شده‌اند، اما تنها كسانی توانسته‌اند از اين محروميت‌ها سربلند بيرون بيايند كه هدفشان ريشه در تقدسی داشته.


محروميت اين قصه را كنار می‌گذاريم و دنبال كلاغ قصه‌ای راه می‌افتيم كه می‌خواهد شور و سرمستی جوانی را برايمان حكايت كند كه از كودكی و با حضور در مجالس قرآن كار خود را آغاز می‌كند و انتهايش می‌شود ...، اگر همين جا انتهای اين ماجرا مشخص شود، قطعه‌های اين پازل، ناگفته تمام می‌‌شود.


قطعه اول پازل داستان ما عشق و علاقه‌ای است كه البته ريشه در دور بودن از امكانات دارد، اما هميشه هم پايان محروميت، درد و غم و نرسيدن نيست، اگر چه سختی و رنج است؛ ... پايان دور بودن از امكانات داستان ما آخری خوش دارد، مثل پايان خوش بسياری از داستان‌ها كه شنيده‌ايم، مثل پايان شاهنامه كه می‌گويند خوش است، همان طور كه اين قهرمان قرآنی با وجود تمام كاستی‌هايی كه در روزهايی كه به امكانات نياز شديد داشت، پا عقب نگذاشت و برای رسيدن به آن، سوار بر چهار چرخ اتوبوس اشتياق می‌شد و سختی سفری چند صد كيلومتری را به جان می‌خريد و هر هفته پای اميد در آن مسير می‌نهاد.


در سال 1365 در اروميه متولد می‌شود و هنوز چند سالی از عمرش را سپری نكرده كه سايه قرآن را در اطراف خود حس می‌كند، سايه‌ای كه سال‌ها با او همرا می‌ماند و سرانجامش را تنها خود می‌داند ... .


سال‌های درس و مدرسه اين قهرمان هم‌چون ديگر هم‌سن و سال‌هايش سپری می‌شود با اين تفاوت كه هم سن و سال‌های او بيشتر دنبال بازيگوشی‌های كودكانه‌شان هستند، اما اين قهرمان در كنار بازيگوشی‌هايش غيبت يك گمشده را هم حس می‌كند، ... قرآن گمشده‌ای كه خيلی زودتر از آن كه بايد، پيدايش می‌كند و تا پايان اين داستان، حتی يك فصل بيشتر از پايان آن هم، همراهش می‌ماند.


از كودكی كه به نوجوانی می‌رسد تفاوت‌ها كم كم بروز می‌كند، گام نهادن در عرصه قرآن برای اين قهرمان، جدی‌تر از قبل می‌شود و در حال قدم زدن در وادی فراگيری‌های اوليه قرآن است كه گردن‌آويزهای قهرمانی از گريبانش آويزان و سر و كله قهرمانی با كسب رتبه در مسابقات مدارس استان، شروع می‌شود، اين قهرمانی‌ها ادامه پيدا می‌كند و مسيری می‌شود برای آغاز تفاوت‌هايش با ديگر هم‌سالان.


اوج داستان اين قصه و شاه قطعه اين پازل است، اما از علاقه و پشتكار عجيب اين قهرمان قرآنی حكايت دارد؛ جايی كه اين علاقه عجيب برخلاف همه امكاناتی كه بايد باشد، اما نيست، باعث نمی‌شود قهرمان ما دست از طلب بر دارد؛ به تلاش‌هايش ادامه می‌دهد تا كام دل كه همان «خواندن قرآن با صدای زيبا» است، برايش ميسر شود.


روزهای زندگی اين قهرمان می‌گذرد ... ،حالا جوانی 18 ساله شده كه تشنگی حضور در جلسات قرآن او را هفته‌‌ای يك ‌بار از اروميه به تهران می‌كشاند تا آموزش‌هايی را كه برای تبديل شدن به يك قهرمان نياز است، فرا بگيرد. هر هفته مسير اروميه - تهران تبديل به مسيری می‌شود رؤيايی از جنس همان مسير ورود از ناكجا آباد به ...


پازل اين داستان با يافتن يكی ديگر از قطعات خود كه همان جلسه‌ قرآنی چند صد كيلومتر دورتر از زادگاه است، حالا به ميانه‌های خود رسيده است، همان جايی كه مسابقات سراسری قرآن جمهوری اسلامی ايران در آستانه برگزاری است، جايی كه كلكسيونی از نخبگان قرآن ايران گردهم آمده‌اند تا برترين‌های خود را به مردم بشناسانند، با الحان زيبای قرآنی البته، در لابه‌لای چهره‌های برجسته كه سابقه‌ای به مراتب بالاتر از قهرمان جوان ما دارند، چهره‌ای جوان هم خودنمايی می‌كند ... افق ديد وحيد وكيلی را در آن مسابقات اگر كسی دنبال می‌كرد سكوی اول مسابقات بود نه چيز ديگر، اما كسی هرگز به اين افق نگاهی نكرد.


در همان مسابقات و در شهر ساری كه سردی هوايش به صدای آسمانی قاريان سرايت نكرده بود، پس از سال‌ها انتظار و تحمل سختی‌های بسيار، سرانجام بر قله رفيع قرائت قرآن می‌ايستد و مسير جديدی را فراروی خود قرار می‌دهد ... حالا همه او را به عنوان نماينده كشورمان در مسابقات بين‌المللی قرآن جمهوری اسلامی ايران می‌شناختند.


خودش سختی‌های كسب اين مقام را بسيار بالا می‌داند و می‌گويد: «اگر زحماتی كه در اين عرصه را در كار تحصيل خرج می‌كردم به راحتی چندين تخصص را كسب می‌كردم»؛ حالا اما از حضور در اين وادی خشنود است، چرا كه خواسته دلش بوده.


قطعه‌ای ديگر از اين پازل خوش نقش زمانی را نشان می‌دهد كه وحيد وكيلی، كه حالا پس از قهرمانی در مسابقات كشوری همه او را حاج وحيد يا حاجی وكيلی صدا می‌زنند در سالن اجلاس سران كشورهای اسلامی در لباس نمايندگی ايران در مسابقات بين‌المللی قرآن جمهوری اسلامی ايران فرو رفته و همه رسانه‌ها برای مصاحبه با او در رديف نوبتند ... اين بار افق ديدش را همه نگاه می‌كنند، اما به اشتباه، رتبه اولی اين مسابقات را تصوير می‌كنند.


قهرمانی در اين مسابقات، نه؛ افق ديد حاج وحيد اين ‌بار كمی گرد و غبار در اطرافش است، اين قهرمان در لابی سالن اجلاس سران كشورهای اسلامی دست در جيب ذهنش فرو برده و همزمان كه تابلوهای مربوط به ادوار گذشته مسابقات را از برابر ديدگان خود عبور می‌دهد، در حال مرور خاطرات دورانی است كه اروميه جلسه قرآنی مطرحی نداشت و مجبور بود برای فراگيری قرآن صدها كيلومتر را از اروميه به تهران بيايد، در جلسه‌ قرآن زانوی ادب برای فراگيری بزند و باز هم برگردد ... عرق خستگی آن روزها حالا در سالن اجلاس سران به خوبی بر چهره‌اش نمايان است، پايان خط يا خط پايان حضور در مسابقات برای او نزديك است.


هجوم خاطرات همان دوران، قهرمان داستان ما را رها نمی‌كند. آن شب برفی با خيالش همنشين شده باز، جلسه قرآنی كمی به درازا می‌كشد و برای بازگشت به اروميه كمی دير شده است، اتوبوس در حال حركت است كه التماس‌كنان از راننده می‌خواهد او را هم برساند، فردايش بايد در مدرسه حاضر شود، اما جا نيست و قهرمان ما مجبور است تا اروميه را سرپا بماند؛ ته ذهن قهرمان اين داستان پر است از خاطره‌هايی از اين جنس كه هر چند وقت يكبار دستی بر سر رويشان می‌كشد تا غبار فراموشی، آنها را از ذهنش به ناكجاآباد تبعيد نكند.


وحيد وكيلی حالا بر اوج اقتداری كه يك قاری می‌تواند بايستد، ايستاده، قهرمان ما كه همه فكر می‌كردند با قهرمانی در مسابقات بين‌المللی قرآن ايران به هر آن چه می‌خواهد رسيده و پايان راهش است، يك بار ديگر افق ديدش را كسی نخواند و با فرو رفتن در لباس آموزگاری می‌خواهد از جلسات قرآن اروميه يك وحيد وكيلی ديگر را بيرون بكشد و سال‌ها بعد بر اوج قله تلاوت ايران تكيه بزند؛ با اين تفاوت كه اين بار ديگر وحيد وكيلی جديد رنج سفرهای طولانی برای يادگيری قرآن را نخواهد داشت.ّ

captcha