کد خبر: 1288794
تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۶
يادداشتی از ابراهيم متقی/

پروژه جنگ صليبی و خبری كه به ايران داده شد

هويت‌يابی اسلامی می‌توانست منشأ اصلی اقتدار و بازتوليد ژئوپليتيك جديد در هندسه‌ی قدرت نظام جهانی گردد. هرگونه هويت‌گرايی را بايد به‌ عنوان زمينه‌ای در جهت مقابله با بازيگران مسلط در نظام جهانی دانست.



به گزاش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا) پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله العظمی خامنه‌ای، يادداشتی از ابراهيم متقی، استاد روابط بين‌الملل و عضو هيئت علمی دانشگاه تهران درباره‌ آمريكای پس از ۱۱ سپتامبر منتشر كرده است كه متن آن به اين شرح است:


تحليلی متفاوت از روايت رسمی واقعه‌ ۱۱ سپتامبر


تحليلگران تاكنون برداشت‌های بسيار متفاوتی را درباره‌ی ‌اتفاق ۱۱ سپتامبر ارائه داده‌اند. هريك از نظريه‌پردازان می‌كوشند تا مبانی فكری و تحليلی خود را بر اساس انگاره‌های ذهنی و نشانه‌های عينی تحليل و تبيين كنند. برخی از ايشان و ازجمله «كاستلز» تلاش دارند تا چنين فرايندی را بر اساس موضوع «قدرت هويت» تحليل كنند. «هويت» درواقع بخشی از واقعيت‌های كنش اجتماعی شهروندان و نيروهای سياسی در سال‌های پس از فروپاشی ساختار دوقطبی است. تحليل‌گران ديگری نيز مقوله‌ی ۱۱ سپتامبر را بر اساس پيامدهای ساختاری، اجتماعی و راهبردی ايجادشده در سياست بين‌الملل مورد ارزيابی قرار می‌دهند.


چنين نگرشی، واقعيت‌های عينی در كنش بازيگران سياسی را منعكس می‌كند. به اين ترتيب، مؤلفه‌های هويتی می‌تواند به‌ عنوان پوششی برای تحقق چنين اهدافی در سياست جهانی مورد استفاده قرار گيرد. نظريه‌پردازانی همچون «تری‌ ميسان» به اين دليل اتفاق ۱۱ سپتامبر را «تروريسم دروغين» می‌نامد كه محافظه‌كاران سياست خارجی و امنيتی آمريكا برای مقابله با گروه‌های رقيب از سازوكارهای هويتی الهام گرفته‌اند. تضادهای هويتی می‌تواند زمينه‌های لازم برای جدال‌های راهبردی در سياست بين‌الملل در دوران پس از جنگ سرد را منعكس نمايد.


اگر چنين حادثه‌ای بر اساس پيامدهای ساختاری و كاركردی آن در نظام سياسی ايالات متحده و ساختار نظام بين‌الملل شكل گرفته باشد، در آن شرايط می‌توان نشانه‌های كاملاً متفاوتی از روايت رسمی ۱۱ سپتامبر در آمريكا و جهان غرب را ملاحظه كرد. بر اساس چنين نگرشی، هر حادثه‌ای را می‌توان بر مبنای پيامدهای راهبردی آن تحليل كرد.


بنيادگرايی مسيحی


هر كنش‌گر جمعی ممكن است چندين هويت داشته باشد، اما اين كثرت هويت، درواقع به ايجاد زمينه‌های رويارويی می‌انجامد. وقتی جامعه‌ای احساس كند كه در وضعيت فقدان تهديد قرار دارد، می‌كوشد تا موجوديت خود را بر اساس معرفی تهديد جديدی بازتعريف نمايد. به همين دليل است كه هويت از يك‌سو سازمان‌دهنده‌ معناست. معنا به‌منزله‌ يكی‌شدن نمادين كنش‌گر اجتماعی با مقصود و هدف كنش تلقی می‌شود. از سوی ديگر، بر اساس تفكر جامعه‌شناختی، تمامی هويت‌ها برساخته می‌شوند. مسأله‌ اصلی نيز همين است كه هويت‌ها چگونه، از چه چيزهايی، توسط چه كسانی و به چه منظوری بازتوليد می‌گردد؟


از آن‌جا كه ساختن اجتماعی هويت، همواره در بستر روابط قدرت صورت می‌پذيرد، گروه‌های هويتی رويكردهای متفاوتی را مورد توجه قرار می‌دهند. در اين ارتباط «فرانسيس شافر» -از اصلی‌ترين منابع الهام‌بخش بنيادگرايی مسيحی معاصر در آمريكا- «بيانيه‌ی مسيحی» خود را در سال ۱۹۸۰ منتشر كرد. اين بيانيه الهام‌بخش بسياری از محافظه‌كاران جديد آمريكا بود كه از مقوله‌ی هويت برای جنگ تمدن‌ها بهره گرفتند. شافر در بيانيه‌ی مسيحی خود تأكيد دارد: «چشم‌انداز مرگ پيش روی ماست. وقتی كه ساحل‌های انسان مسيحی غربی را پشت سر می‌گذاريم، فقط دريای سياه و طوفانی يأس و حرمان را پيش روی خود می‌يابيم كه پايانی ندارد، مگر اين‌كه بجنگيم.»


جنگ صليبی برای رستگاری ابدی


بنيادگرايی مسيحی اين رويكرد را شكل داده است. بنيادگرايی مسيحی كه انعكاس آن را می‌توان در رهيافت «برخورد تمدن‌ها» ملاحظه كرد، يكی از جنبه‌های پايدار آمريكا است. نشانه‌های بنيادگرايی مسيحی را كه رويكرد صليبی دارد، می‌توان در انديشه‌ی فدراليست‌های پس از انقلاب مانند «تيموتی دوايت» يا بنيادگرايانی همچون «جديديا مورس» يا آخرت‌گرايان ماقبل هزاره‌ای مثل «پيتر رابرتسون» يافت. بيان چنين رويكردهايی است كه زمينه‌ی توليد «بنيادگرايی» در آمريكا را به‌وجود می‌آورد، زيرا اولين بنيادگرايان مذهبی كه رهيافت‌های سياسی و راهبردهای امنيتی داشته‌اند، در اين كشور ظهور كرده‌اند.


چنين نيروهايی در دهه‌ی ۱۹۸۰ به بعد، رشد قابل توجهی كرده‌اند. نماد چنين رويكردی را می‌توان در انديشه‌ی سياسی گروه‌هايی همچون «اكثريت اخلاقی» مشاهده كرد. رويكرد افرادی مانند «جری فالول» درباره‌ی ضرورت مقابله با كمونيست در دهه‌ی ۱۹۸۰ و ضرورت مقابله با اسلام‌گرايی در دهه‌ی ۱۹۹۰ را می‌توان انعكاس اين فرايند جديد دانست كه درواقع زيرساخت‌های تروريسم دروغين را در تفكر سياسی آمريكايی ايجاد كرده است. در دهه‌ی ۱۹۹۰ و به‌ دنبال پيروزی بيل كلينتون در انتخابات رياست‌جمهوری ۱۹۹۲، بنيادگرايی مسيحی كه در مقابله با اسلام سياسی ايفای نقش می‌كند، به صحنه‌ی سياسی آمريكا وارد شد.


در اين دوران تاريخی، شرايط برای ائتلاف مسيحی تحت هدايت «پيتر رابرتسون» و «رالف ريد» فراهم شد. چنين مجموعه‌هايی دارای يك‌و‌نيم ميليون عضو رسمی با اعمال نفوذ سياسی چشمگيری بر رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه هستند. افراد يادشده زيرساخت‌های انديشه‌ای و جهان‌بينی بنيادگرايی در آمريكا را شكل داده و تلاش دارند تا «رويارويی با دشمن سياسی» را به ‌عنوان بخشی از «ايمان دينی» منعكس كنند. در انديشه‌ی بنيادگرايی مسيحی كه زيرساخت‌های كنش راهبردی ملاحظه‌كاران جديد در آمريكا را شكل داد، می‌توان نشانه‌هايی همچون پذيرش وحی، الهام از كلام انجيلی، رستگاری فردی از طريق مسيحيت و نقش‌آفرينی راهبردی به ‌عنوان ناجی بشريت را مشاهده كرد. در چنين رويكردی است كه كنش سياسی و مقابله با نمادهای تهديد، زيرساخت‌های رستگاری ابدی را امكان‌پذير می‌سازد.


دومين اقدامی كه جورج بوش پس از ۱۱ سپتامبر به انجام رساند، تصويب «لايحه‌ی وطن‌پرستی» بود. اين قانون درواقع مقررات مربوط به اقامت، تابعيت، مهاجرت و كنترل شهروندان آمريكايی به‌ويژه مسلمانان را فراهم آورد. در گزارش اسنودان نشان داده شده كه چگونه آمريكا از لايحه‌ی ميهن‌پرستی در راستای كنترل گروه‌های اجتماعی و حتی مقامات كشورهای ديگر بهره برده است.


ظهور رنسانس اسلامی


شافر چنين رويكردی را در شرايطی تبيين كرد كه از يك‌ سو شاهد ظهور و گسترش موج سوم انقلاب تكنولوژيك موسوم به انقلاب ارتباطات هستيم، و از سوی ديگر، نظام سرمايه‌داری جهانی بر اساس ابزارهای جديد قدرت صنعتی، تكنولوژيك و ابزاری تلاش می‌كند تا شكل جديدی از كنترل را در نظام جهانی ايجاد كند. در اين مقطع زمانی، قرن ۱۴ هجری شمسی به دوران ميانه‌ی خود می‌رسد. درواقع دوران تازه‌ای از احيای اسلامی، تزكيه، خلوص و نيروگرفتن -كه مشخصه‌ی نقاط عطف تاريخی و رنسانس جديد ايدئولوژيك است ـ در كشورهای اسلامی ظهور می‌يابد.


چنين فرايندی همانند ايران می‌تواند به پيروزی انقلاب اسلامی منجر شود، يا همچون اخوان‌المسلمين در سال‌های آغازين دهه‌ی ۱۹۸۰ با سركوب روبه‌رو گردد. چنين فرايندی می‌تواند مانند الجزاير به يك جنگ داخلی بينجامد، يا مثل سودان و بنگلادش در نهادهای دولتی پذيرفته شود. در چنين شرايطی كشورهايی همچون عربستان سعودی، اندونزی و مراكش در سرمايه‌داری جهانی ادغام شده‌اند، اما همه‌جا مبارزه بر سر هويت فرهنگی و سرنوشت سياسی قريب به يك ميليارد نفر در مساجد و محله‌های مربوط به شهرهای اسلامی ظهور می‌يابد.


در اين دوران، اسلام‌گرايی به‌مثابه هويت بازسازی‌شده‌ای تلقی می‌گردد كه دارای برنامه‌ی سياسی و مركز و محور تعيين‌كننده‌ی فرايندهای كنش سياسی و راهبردی است. اين فرايند به‌ عنوان سوژه‌های سياسی قرن ۲۱ شناسايی می‌شود. هويت بازتوليدشده در جهان اسلام، نه‌تنها در تعارض با مدرنيته قرار نداشته، از ابزار مدرنيته نيز برای تحقق اهداف خود بهره می‌گيرد. «راشدالغنوشی» ـ از روشنفكران رهبری‌كننده‌ی نهضت اسلامی تونس ـ در جولای ۱۹۹۰ بر اين موضوع تأكيد كرد كه: «تنها راه نيل به مدرنيته، قدم‌گذاردن در راه خودمان است؛ راهی كه دين ما، تاريخ ما و تمدن ما برايمان تعيين كرده است.»


تقابل «هويت مقاومت» با منطق سلطه


هويت‌يابی اسلامی می‌توانست منشأ اصلی اقتدار و بازتوليد ژئوپليتيك جديد در هندسه‌ی قدرت نظام جهانی گردد. هرگونه هويت‌گرايی را بايد به‌ عنوان زمينه‌ای در جهت مقابله با بازيگران مسلط در نظام جهانی دانست. از آن‌جايی كه نظام سلطه يك نماد فرادستی ساختاری به حساب می‌آيد، بنابراين جهت‌گيری فرهنگی رنسانس اسلامی در راستای بازتوليد نشانه‌های معنايی و انديشه‌ای محسوب می‌شود. چنين فرايندی در رويكرد جامعه‌شناختی به ‌عنوان نمادی از هويت «مقاومت» محسوب می‌شود.


هويت مقاومت به دست كنش‌گرانی ايجاد می‌شود كه در اوضاع و احوال يا شرايطی قرار دارند كه منطق سلطه را بی‌ارزش می‌دانند يا آن را به ‌عنوان نماد فرادستی غير مشروع تلقی می‌كنند. به همين دليل است كه هويت مقاومت، سنگرهای ايدئولوژيك، هويتی و انگاره‌ای را برای مقاومت و بقاء بر مبنای اصول متفاوت يا متضاد با سازوكارهای فرادستی در نظام جهانی ايجاد می‌كند. اگرچه هويت مقاومت ماهيت فرهنگی دارد، اما گفتمان رسمی واقعه‌ی ۱۱ سپتامبر چنين فرايندی را در جهت مقابله‌ی خشونت‌آميز با نمادهای رسمی در نظام جهانی تعريف و تبيين كرده است.


نشانه‌سازی‌های دروغين برای تهاجم به كشورهای اسلامی


آمريكايی‌ها با ايجاد نشانه‌های دروغين، كوشيدند مشروعيت سياسی مؤثر برای حمله‌ی نظامی به كشورهای اسلامی را فراهم آورند. چنين اقدامی درواقع در چهارچوب برخورد تمدنی و رويارويی هويتی سازماندهی شد. رهبری جمهوری اسلامی ايران در بيان نشانه‌های چنين فرايندی گفتند:


«چند سال قبل، يكى از رؤساى اروپایى آمده بود تهران و در ملاقات با من، با يك تعبيرى، اشاره‌اى كرد به جنگ مسيحى و مسلمان. من در مخاطبه‌ى با او اظهار تعجب كردم و گفتم مگر بناست جنگى بين مسلمانان و مسيحى‌ها بشود! گفتم مسلمان‌ها انگيزه‌ى جنگيدن با مسيحيان را ندارند. در اين صد سال اخير هم -شايد هم بيشتر- هرچه جنگ در دنيا -جنگ‌هاى بزرگ- اتفاق افتاده است، جنگِ بين خود مسيحى‌ها بوده است؛ جنگ اول جهانى، جنگ دوم جهانى، جنگ‌هاى فرانسه و آلمان؛ اسم آوردم و به او گفتم كه اين جنگ‌ها بين دولت‌هاى مسيحى بوده و بين مسيحيان و مسلمانان نبوده است. آن وقت تعجب كردم از اين كه چرا اين حرف را مطرح كرد.


بعد از چندى اين ماجراى برج‌هاى نيويورك اتفاق افتاد و اظهار نظر رئيس‌جمهور آمريكا كه: جنگ صليبى شروع شده است! اين شخصى كه مورد بحث ماست -كه با من صحبت مى‌كرد ـ يكى از كسانِ اصلى‌ بود كه پس از بيانات جورج بوش در پروژه‌ى آمريكایى ـ صهيونيستىِ حمله‌ به عراق، دخالت مستقيم داشت. من آن‌جا توجه كردم كه اين حرفى كه با من در اين‌جا مطرح شده بود، مسبوقِ به يك مذاكره، به يك گفت‌وگو، به يك قرار در بين سران استكبار جهانى بوده است؛ آن كسانى كه حلقه‌ى توطئه‌ى امريكایى-صهيونيستى را در مورد خاورميانه تشكيل داده بودند، كه قدم اولشان هم حمله‌ى به عراق بود. آن‌جا معناى آن حرف براى من آشكار شد؛ جنگ صليبى! جنگ مسلمانان و مسيحيان! البته موفق نشدند.» (۱۳۸۵/۶/۲۷)


اهداف پشت پرده‌ گفتمان تروريسم دروغين


دولت بوش با برجسته‌سازی واقعه‌ی ۱۱ سپتامبر تلاش كرد تا اهداف راهبردی محافظه‌كاران را در حوزه‌ی سياست خارجی و امنيتی پيگيری كند. می‌توان نشانه‌های سياست خارجی محافظه‌كاران را كه جورج بوش دوم بر آنها تأكيد داشت، در انگاره‌هايی ازجمله «استثناگرايی آمريكايی»، «تغيير رژيم»، «يكجانبه‌گرايی»، «هژمونی خيرانديشانه» و «جنگ پيش‌دستانه» دريافت. اين مفاهيم و مؤلفه‌ها را بايد در زمره‌ی مشخصه‌های سياست خارجی دولت جورج بوش دانست. در اين دوران، محافظه‌كارانی كه بر ضرورت برجسته‌سازی اتفاق ۱۱ سپتامبر به ‌دليل گسترش منازعه در منطقه تأكيد داشتند، زمينه‌های حمله‌ی نظامی به افغانستان و عراق و گسترش نيروهای نظامی خود در منطقه را فراهم آوردند.


رويكرد ايدئولوژيك محافظه‌كاران، نگرشی ضد تاريخی نسبت به فرايندهای بين‌المللی محسوب می‌شود. بدبينی تحليلی نومحافظه‌كاران نسبت به نيروهای اجتماعی اسلام‌گرا در آسيای غربی، زمينه‌های لازم برای گسترش بحران را به وجود آورده است. برای مقابله با چنين بحران‌هايی، ساختار امنيتی ايالات متحده به گونه‌ی قابل توجهی تقويت شده است.


از سوی ديگر، دولت بوش توانست با اتخاذ راهبردهای جديد، زمينه‌ی بازتوليد ساختار امنيتی آمريكا را در قالب جنگ سرد فرهنگی و ژئوپليتيكی جديد فراهم سازد. به همين دليل است كه «وزارت امنيت سرزمينی» (Department of Homeland Security) در سطح دولت فدرال شكل ‌گرفت. وزارت امنيت سرزمينی كه وظيفه‌ی اصلی‌اش حفظ امنيت داخلی كشور آمريكا در مقابل حملات احتمالی تروريستی است، ۱۸۰ هزار كارمند دارد و سومين وزارتخانه‌ی بزرگ آمريكا به حساب می‌آيد.


دومين اقدامی را كه جورج بوش پس از ۱۱ سپتامبر به انجام رساند، تصويب «لايحه‌ی وطن‌پرستی» (Patriot Act) بود. اين لايحه را بلافاصله بعد از اتفاق ۱۱ سپتامبر در كنگره‌ی آمريكا طرح كردند كه با رأی بسيار بی‌سابقه‌ای به تصويب رسيد. اين قانون با الحاق مفاد متعددی به قوانين مربوط به مهاجرت و امنيت، درواقع مقررات مربوط به اقامت، تابعيت، مهاجرت و كنترل شهروندان آمريكايی به‌ويژه مسلمانان را فراهم آورد. اين قانون به دستگاه مجريه‌ی آمريكا اجازه داد كه آزادانه‌تر از گذشته و در قالب ضرورت‌های امنيتی به اقدامات پيش‌گيرانه و پيش‌دستانه عليه گروه‌های مهاجر و اقليت‌های دينی داخل آمريكا مبادرت نمايد. انعكاس اين لايحه را می‌توان در گزارش «ادوارد اسنودان» دريافت. در اين گزارش نشان داده شده كه چگونه آمريكا از لايحه‌ی ميهن‌پرستی در راستای كنترل گروه‌های اجتماعی و حتی مقامات كشورهای ديگر بهره برده است.


اقدام ديگر دولت جورج بوش را بايد در راستای بهره‌گيری از راهبرد اقدام پيش‌دستانه دانست. چنين راهبردی جايگزين راهبردهای پيشين همانند «بازدارندگی» و «سد نفوذ» گرديد. جنگ پيش‌دستانه را می‌توان در تهاجم نظامی آمريكا به عراق و سرنگونی حكومت صدام‌حسين به بهانه‌ی امحاء تسليحات كشتار جمعی اين كشور مشاهده كرد. آمريكا چنين الگويی را در سپتامبر ۲۰۱۳ در رابطه با سوريه نيز به ‌كار گرفته است؛ الگويی كه بر يكجانبه‌گرايی و اقدامات پيش‌دستانه‌ی آمريكا در راستای تغيير رژيم سوريه تأكيد دارد.


چنين فرايندهايی نشان می‌دهد كه غربی‌ها و به‌ويژه آمريكايی‌ها شكل جديدی از سازوكارهای راهبردی برای كنترل منطقه‌ای و بين‌المللی را در دستور كار خود قرار داده‌اند. رهبر انقلاب اسلامی در اين ارتباط تأكيد دارند كه:


«آمريكایى‌ها قضيه‌ى ۲۰ شهريور، يعنى همان ۱۱ سپتامبرِ چهار پنج سال قبل را بهانه‌اى قرار دادند براى اين‌كه مطامع خودشان را در خاورميانه پيش ببرند. هدف اصلى آن‌ها هم اين بود كه بتوانند خاورميانه‌اى درست كنند بر محور منافع اسرائيل. به تعبيرى كه آن روز ما می‌كرديم، خاورميانه‌اى با پايتختى اسرائيل. اين‌طور چيزى مورد نظرشان بود. اشغال عراق و حمله‌ى به عراق، جزئى از نقشه‌هاى اين پروژه بود. عراق يكى از ثروتمندترين كشورهاى اين منطقه و كشورهاى عربى است؛ كشورى كه امروز متأسفانه مردمش اين‌طور در فقر و حالت دردآورى زندگى می‌كنند. آمريكایى‌ها می‌خواستند اين كشور را در مشت بگيرند ـ صدام كافى نبود، غير قابل محاسبه بود ـ دولتى را در آن‌جا سر كار بياورند كه هم ظاهر مردمى داشته باشد، هم توى مشت آن‌ها باشد. اين يكى از قدم‌هاى مهم ايجاد خاورميانه‌ى جديد بود كه بايد بر محور منافع اسرائيل به وجود بيايد. آن‌وقت چنين خاورميانه‌اى می‌تواند ايران اسلامى را در محاصره قرار بدهد؛ هدفشان اين بود.» (۱۳۸۶/۶/۲۳)


ادامه‌ی امنيت‌گرايی در آمريكا


افرادی همچون «گريفين تارپلی» يا «تی يری ميسان» بر اين باورند كه اگرچه محافظه‌كاران با نظريه‌ی توطئه در تبيين موضوعات سياسی و بين‌المللی مخالفند، اما در عين حال زيرساخت تفكر آنان بر توطئه قرار دارد و هر حادثه‌ای را بر اساس قالب‌های ذهنی و ادراكی خود تحليل می‌كنند. آنان به همين دليل رويكرد ايدئولوژيك دارند كه نگرشی ضد تاريخی نسبت به فرايندهای بين‌المللی محسوب می‌شود. بدبينی تحليلی نومحافظه‌كاران نسبت به نيروهای اجتماعی اسلام‌گرا در آسيای غربی، زمينه‌های لازم برای گسترش بحران را به وجود آورده است. برای مقابله با چنين بحران‌هايی، ساختار امنيتی ايالات متحده به گونه‌ی قابل توجهی تقويت شده است.


اگرچه از زمان واقعه‌ی ۱۱ سپتامبر تاكنون بيش از ۱۲ سال گذشته است، اما واقعيت‌های موجود بيانگر آن است كه روند امنيت‌گرايی در سياست خارجی ايالات متحده ادامه يافته است. انديشه‌های امنيت‌گرا نه‌تنها در تفكر گروه‌های محافظه‌كار و محافظه‌كار جديد بازتوليد شده، بلكه چنين رويكردی در ساختار اجتماعی و انديشه‌های سياسی حزب دموكرات نيز مورد ملاحظه قرار می‌گيرد. ايالات متحده از آن مقطع زمانی به بعد، از الگوی مقابله‌ی تدريجی عليه نظام‌های سياسی راديكال ـ به تعبير آمريكا ـ در آسيای جنوب غربی و شمال آفريقا بهره گرفته است. در اين دوران، تمامی حكومت‌هايی كه در دهه‌ی ۱۹۷۰ دارای رويكرد ضد آمريكايی بودند، در معرض تهديد قرار گرفته‌اند. عراق، ايران، سوريه، افغانستان، ليبی و يمن را می‌توان در زمره‌ی كشورهايی دانست كه با تهديد پايان‌ناپذير گروه‌های محافظه‌كار در آمريكا روبه‌رو شده‌اند.


در اين فرايند، انديشه‌های محافظه‌كاری منجر به فرهنگ سياسی امنيت‌گرا در آمريكا شده است. نتيجه‌ی اين فرايند را نيز می‌توان در سازماندهی نظام سلطه دانست. تفكر ايرانی درباره‌ی تروريسم دروغين بر اين موضوع تأكيد دارد كه:


«امروز يك جريانى در دنيا به وجود آمده است كه همه دانسته‌اند و شناخته‌اند كه اين جريان با نظام سلطه مخالف است. ما با اشخاص مسأله‌اى نداريم ـ اشخاص، مال اين طرف دنيا، مال آن طرف دنيا؛ بالا، پايين ـ مسأله، مسأله‌ نظام سلطه است. نظام سلطه يعنى چه؟ يعنى آن سازوكارى در دنيا كه كشورها و ملت‌هاى دنيا تقسيم می‌شوند به دو قسم: سلطه‌گر و سلطه‌پذير. حالا بعضى‌ها از همين سلطه‌گران خبيث، اين معنا و اين مضمون را كتمان و انكار می‌كنند، به زبان نمى‌آورند، اما بعضى هم روى بلاهت ذاتى‌اى كه دارند، اين را به زبان مى‌آورند؛ مثل آن رئيس‌جمهور قبلى آمريكا كه صريح گفت: در قضيه‌ى افغانستان و قضيه‌ برج‌هاى دوقلو و اين چيزها، هر كس با آمريكا نيست، عليه ماست! خب، اين حماقت است. سلطه‌گران دنيا رابطه‌شان را با جهان اين‌جورى تنظيم می‌كنند.» (سخنان رهبر انقلاب اسلامی، ۱۳۹۱/۲/۳)

captcha