کد خبر: 1309415
تاریخ انتشار : ۱۲ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۸

رسیدن به «قُرب خدا»، قدم‏های عاشقانه‏‌ای می‌‏طلبد

گروه اجتماعی: زمان رسیدن به بارگاه ملکوتی‌اش نزدیک است رسیدن به «قُرب خدا»، جادّه تقرب، قدم‏های عاشقانه‏‌ای می‌‏طلبد. دیگر مجال ماندن نیست!


باید خود را آماده کنم! سفری بزرگ و معنوی در پیش دارم خودم را برای زیارت و دیدار با مولا و آقایم حضرت علی(ع) که مورد طلبش واقع شده‌ام آماده می‌کنم. سفر بزرگی در پیش دارم؛ می‏خواهم امشب، وسعت پرندگی‏م را رها کنم! باید فرصت را غنیمت شمرد! باید این لحظه‌‏ها را قدر دانست!



می‏توان پرواز را تجربه کرد؛ فقط کافی است قدری سبک‏تر شویم؛ آن قدر سبک که نیروی هیچ جاذبه‏‌ای، زمین گیرمان نکند! زمان رسیدن به بارگاه ملکوتی‌اش نزدیک است رسیدن به «قُرب خدا»، جادّه تقرب، قدم‏های عاشقانه‏‌ای می‌‏طلبد. دیگر مجال ماندن نیست! باید برای مدتی کوتاه هم که شده با تمام وجود، هجرت کنم! از این «من» زمینی تا «آن» الهی، راهی نیست.



شاید این سفر کوتا‏ترین راه رسیدن به مولایم و اندکی به قرب الهی باشد. سختی رسیدن از استان اردبیل آن هم با اتوبوس تا فرودگاه امام خمینی(ره) تهران برای عزیمت به این سفر معنوی برایم همچون پرواز از سر شوق است غوغایی در دلم به راه است هر لحظه نگرانم که نکند زمان رسیدن را از دست بدهم اما خداوند بزرگ که دعوتم نموده یاریم می‌کند و با توکل به معبودم و توسل به مولایم به فرودگاه می‌رسم لحظه لحظه‌های انتظار برای پرواز، گذر زمان را برایم سنگین می‌کند حتی برخی وقتها احساس می‌کنم که تحمل این سنگینی را ندارم و نفس کم دارم، امام عشق به مولایم امیر مؤمنان، سردار و سقای کربلا  این سنگینی را برایم آسان می‌گرداند .



وقتی بر فراز آسمان نجف پرواز می‌کنیم و با خود زمزمه می‌کنم :



من آمده‌ام به کوی علی/که سر فکنم به پای علی/گداخته‌ام از جفای همه/ گریخته دل گداخته جان/ به روز و شب دوان دوان روان به در علی/ روان به صفای علی / علی مبتدای همه علی منتهای همه/ خداست مبتدای علی/ بریده نفس گسسته سخن/... من آمده‌ام به کوی علی که سر فکنم به پای علی.



هرچند زمان به سختی و سنگینی می‌گذرد اما افتخار پا گذاشتن به خاک نجف اشرف و سرزمین مولایم علی فرا می‌رسد و چه افتخاری بزرگ که پا به حرم مطهر ایشان بگذاری، هر قدم به مرقدش نزدیک‌تر می‌شوم پاهایم از فرت خوشحالی سست می‌شود پاهایم یاریم نمی‌کند گویا پاهام نیر در مقابل بزرگی و عظمت مولایم توان ایستادن ندارد به خودم قدرت می‌دهم اما گنبد طلایی بارگاه مولایم مرا به سوی خود جذب می‌کند و با تمام و توان و پرتوان‌تر از چند لحظه قبل به سوی حرم مطهرش حرکت می‌کنم صدای بلند زائرین که (علی، علی، علی) قرائت می‌کنند به نیروی حرکتم می‌افزاید وقتی که در مقابل حرم مولای متقیان جهان قرار می‌گیرم به رسم زیبای ایرانی سلامی کرده نجوا می‌کنم ببارید، چشم‏های روسیاه من! شاید که اشک‏ها، آبروی از دست رفته‏تان را باز گرداند. امشب شما وظیفه سنگینی دارید. باید هر چه در توان دارید در طبق اخلاص بگذارید! شما باید جور تمام تن را بکشید.



گریه کنید، به حال دستانم، به حال پاهای ناتوانم گریه کنید، که فردا، بر پل صراط، نلغزند. به حال شانه‏هایم گریه کنید که زیر بار سنگین گناه‏هایم در حال شکستند، ببارید، چشم‏های روسیاه من، امشب، خدا مهربان‏تر از همیشه است امشب، خدا به این اشک‏ها پاداش می‏دهد. این قطره‏های حقیر، کارهای بزرگی می‏کنند! این اشک‏ها، خاموش کننده شعله‏های خشمی هستند که قرار است تنم را به آتش بکشند، ببارید، ای چشم‏های روسیاه من! که من به مدد این اشک‏ها پا در جاده نهاده‏ام از مولایم طلب کنید که من به امید این ناله زدن‏ها دل به دریا زده‏ام؛ وگرنه، دستانم تهی است و شرمساری‏ام را حدی نیست!



کوله‏‌بار پر از گناهم را با مدد این اشک‏ها، سبک خواهم کرد بسوز ای دل! بشکن ای آئینه زنگار گرفته من، بشکن که امشب، به این شکستن نیازمندم! تو که بشکنی، یعنی نیمی از راه را رفته‏ام! یک عمر، گردن‌کشی کردی و مرا هم به هر جا که خواستی بردی؛ به هر کجا که اراده کردی! باید امشب بشکنی،



باید امشب بسوزی، که سوز تو کارها بکند. تو بشکنی، چشم‏ها نیز می‏بارند، دل بسوزد، اشک‏ها فواره می‏زنند.



عمری است که دم به دم علـــی می‌گویم



در حال نشاط و غم، علــی می‌گویم



یک عمر علــی گفتم و ان شاالله



تا آخر عمر هم، علــی می‌گویم



سفر به شهر کوفه هیجانی دیگر در من ایجاد می‌کند گام‏ها برای بریدن از تالاب روزمرگی و عادت، به سمت نورانیت مسجد کوفه شتاب می‏گیرند، بعد از قرائت دعای ورود به شهر کوفه با سوز دل همه زائرین که هر کدام به امیدی و با حاجتی آمده‌اند وارد مسجد کوفه مسجدی که شاهد و ناظر عمق مظلومیت علی بود می‌شویم .



نفس سجاده‏‌ها به هم آمیخته می‏شود و باران «قد قامت الصّلوة»، عطش جان‏ها را برای پریدن، به اوج می‏رساند. آن‏گاه، تمام نگاه‏ها به سمت یک قبله نورانی می‏چرخند و جان سالک نمازگزاران در صف‏های هماهنگ جماعت، به اتحاد می‏رسد. کتیبه‏های لبالب از ذکر خدا، مناسبات پوچ دنیا را در خود حل می‏کنند و هر نفس که در فضای مسجد کوفه به ملکوت می‏رسد، پلکانی می‏شود برای بهشتی‏تر شدن!



در مسجد کوفه که قدم به قدم رد پای علی را می‌‌توانی حس کنی پاهایات توان ایستادن ندارد گویا در مقابل مولایت ایستادی و از ابهت و عظمت آن حضرت پاهایت سست می‌شود و دلت  هوای سجده در مقابل قدم‌های مبارک ایشان دارد اما حجب و حیای بانوانه و حضور برادران زائر در این مکان مقدس اجازه سجده کردن و سینه‌خیز تا محراب مولا رفتن را از من سلب می‌کند اما با چشمانی گریان از بار معصیت وارد مسجد کوفه می‌شوم. به خوبی و شفافی تمام حس می‌کنم که مسجد کوفه، شکل کاملی از حرف‏های بهشتی است نفس‏هایش، بوی نفس‌های علی و سطرهای روشن قرآن می‏دهد.



مناره‌‏های مسجد کوفه، با قامتی افراشته، عبادت‌های شبانه مولایمان علی را نجوا می‌کند و مظلومیت علی را شهادت میدهد. اینجا مسجد کوفه است؛ خانه باصفای آن دوست دیرآشنا؛ قطعه‏ای از بهشت خدا که بر روی زمین جا مانده است؛ همان مسجدی که می‏توان نفس شناور خدا را در هوایش بویید.



اینجا حریم بهاری حضور آسمان است. سقف حرمش، از پیچک سبز مناجات پوشیده است و امتداد ستون‏هایش، به عقیق قلب‏های مؤمنین اتصال دارد. اینجا حیاط ‏خلوت هستی است تا طفل معصوم روح، پای از تنگنای دایره دنیا بیرون گذارد.



اینجا به عمق تاریخ بر می‌گردی و به یاد می‌آوری آنچه که بر مولا چه گذشته است می‌بینی صدای اذان می‏آید، در غروب غم‏انگیز کوچه پس کوچه‏های کوفه، شبنم‏های مظلوم نگاهت چقدر مقدس است.



علی جان میدانم و به خوبی حس می‌کنم صدای اذان که می‏آمد کسی تو را می‏خواند بی‏آنکه بدانی در خون نخل‏ها روییده‏ای، ای سبزترین اندیشه و ای سرودنی‏ترین غزل خداوند، صدای اذان می‏آید و کسی تو را می‏خواند. چقدر غریبه‏ای، ای آشناترین پرواز...



صدای اذان که می‏‌آمد، تو در طراوت گلبانگش موج می‏زدی و نخل‏ها چه عاشقانه تو را از آسمان می‏‌طلبیدند و صدایی مقدس که در نوری محض تنها تو را می‏خواند و سجاده غرق در تسبیح «ما فی السماوات» تنها به یاد تو آغوشی سرخ می‏گشود تا حق دوستی را ادا کرده باشد.



در مسجد کوفه، یاد می‌آوری شب غربت علی و شب ضربت خوردن مولا را، و رو به سوی مناره‌های حرم آن حضرت نجوا می‌کنی، شب غریبی است، شب ضربت خوردنت و بیگانه نیستم با تو. آن را شریک غم فاطمه و پدر فاطمه‏ام. شب غریبی است، شب ستودنی پروازت، «انا انزلناه فی لیله القدر» که می‏خوانیم، اشک بی‏کسی، نگاهمان را می‏پوشاند.



آن، شب بزرگی است، نوزدهمین شب میهمانی خداوند است؛ آری! شب نوزدهم ماه ضیافت و نور که تو به آسمان دعوت می‏شوی و دلت می‌خواهد با تمام توان فریاد برآوری و که مولایم به حق مظلومیت مار ا شفاعت کن.



و اما کربلا...



سلام بر میدان عشق بازى یاران عاشق دلباخته کوى معشوق



سلام بر تو اى کربلا



سلام بر تو اى دشت پر بلا



سلام مرا با گلوى بغض فرو خورده‏ات و چشمان مواج از دریاچه اشک دلتنگى‏ات و با جگر سوخته‏ات و قلب پاره‏پاره‏ات پاسخ گو.



کربــلا! مى‏خواهم که با تو سخن بگویم!



مى‏خواهم بقچه حرفهاى بردوش مانده‏ام را براى تو پهن کنم نمى‏دانم، نمى‏دانم تاب شنیدن حرفهایم را دارى یا نه؟ با تو سخن می‌گویم تویی که آن محزون‌ترین روز را در خود دیدی، تویی که از غم مولایت از ازل تا به ابد عزاداری.



کربلا از غروب عاشورا بگو... براستی آن روز چه کشیدی؟ شنیده‌ام که غروب روز عاشورا براى تو سخت التهاب آور بود؟ یقین دارم که اگر در اسارت خاک نبودی هر آن لباس رزم بر تن می‌کردی و غران و آتشفشان بار، بر آن ملعونان و نفرین شده‌گان ابدی، حمله می‌بردی، کربلا، بگو که آن سه روز و دو شبى که پیکرهاى شقایق رنگ قافله عشق بر پیشانى پینه بسته‏ات میهمان بودند تا با آنان چه ها گفتى؟کربلا برایم از اصحاب بگو، آنانکه با وفاترین اصحاب تاریخ بودند. از چهره‌های برافروخته و هیجان‌زده‌شان برای تکه تکه شدن در راه حسین(ع) بگو...



ـ السلام علیک یا صاحب الدمعة الساکبة، یا صاحب المصیبه الراقبه، السلام علیک یا حجة الله، یا صفی الله، یا عزّ الاسلام، السلام علیک یا قتیلِ‌العبراة، یا عبرة کلّ مومن ...



این صفات در بیان مقام ابا عبدالله الحسین(ع) تعارف نیست. فقط چند قطره از اقیانوس نجیبی است که با آهنگ ایثار به این خاک همیشه بهار می‌رسد.



وقتی به حرم ابا عبدلله الحسین نزدیک می‌شوی دلت می خواهد بلند فریاد زنی: اربــــاب جانم یک سلامم را اگر پاسخ دهی، لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم.



السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین نمی‌دانم چه شد و چرا برگه‌ی عبور من به دستان پر مهرت، آن هم در عین ناباوری مهر ورود خورد. آمدم با دنیایی از سئوالات و کوله باری از غم‌ها شاید که بتوانم تو را بفهمم



اما هر آنچه که خوانده بودم یا شنیده بودم و حتی دیده بودم، با آنچه که دیدم تفاوت می‌کرد. انگار کربلای ذهنم فرو ریخت و کربلایی تازه در آن شکل گرفت. هیچ چیز آن طور که تصور می‌کردم نبود، می‌پنداشتم صحرایی بزرگ با فاصله‌هایی که هیچ‌گاه کوتاه نمی‌شوند زمین عاشور را تشکیل می‌دهند، اما این صحرا خیلی کوچکتر ار آن بود که تصور می‌کردم و فاصله‌ها آنقدر نزدیک بودند که نمی‌شد تصور کرد چطور در این فاصله‌های کوتاه عاشورایی به این بزرگی اتفاق افتاده است و چرا این فاصله‌ها اینقدر در آن روز به درازا کشیده شده‌اند. فاصله میان خیمه‌گاه تا تل زینبیه و گودال قتلگاه، فاصله میان فرات تا محل قطع دست چپ و دست راست ابوالفضل  و تا محل شهادتشان.



تا نیامده بودم دیدنت یک آرزو بود، گمان می‌کردم با دیدنت به آرزویم می‌رسم اما فهمیدم نه، دیدنت پایان راه نیست بلکه آغاز راه است، درست مثل مجنون زمانی که برای اولین بار لیلی را دید و عاشق شد. من هم امروز دیوانه و مجنون تو گشته‌ام.



دیگر هرگاه دلم گرفت سخت دلتنگ می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و خود را در حرمت فرض می‌کنم آن لحظه‌ایی که کنار شش گوشه‌ات نشستم  و ساعتی آرام فقط و فقط به تو و زائرانت خیره شدم، فقط نگاه می‌کردم و سکوت. آنقدر این سکوت برایم شیرین بود که دلم نمی‌خواست با هیچ چیز شکسته شود، نمی‌دانی حتی دلم برای کبوتری که روی ضریحت نشسته بود و بالای سرم برای خود خانه‌ای ساخته بود تنگ شده است، چقدر آن لحظه دلم می‌خواست من جای او بودم .



از این روزها تنها چند روز می‌گذرد و من دلتنگ دیدارت هستم و امروز آخرین آرزویم دیدن دوباره تو است قبل از آنکه بمیرم، نگذار آرزو به دل بمیرم .



بین الحرمین که انگار بین خورشید و ماه ایستاده ای هم حسین تو را نگاه می‌کند هم عباس، زینب همه را اینجا دیده است خودت را به بین الحرمین برسانی دیگر آرزویی برات نمانده است.



از بین‌الحرمین به طرف حرم مطهر عباس رو بر می‌گردانی و می گویی عباس جان! از تو که می‌نویسم، تمام کلمات خیس‌‏اند و در سکوت یاد تو، چیزى جز دریا نمی‌گذرد. اى ایستاده‏‌ترین دریا، مشک خالی‌ات، اشتیاق تمام آب‏هاى جهان را برانگیخته است تا قطره‏ قطره تو را فریاد کنند.



امروز، کتاب عاشورا را که ورق می‌‏زنى، با مقدمه عباس آبرو می‌گیرد تا بلندترین شعر خون، به نام تو سروده شود و به امضاى حسین علیه‏‌السلام برسد.



بوسه می‌زنم بر دستانى که از مسیر فرات برگشت تا نمایش وفا را در قلب هر مسلمان، به تعزیه بنشیند؛ از آن روز، تمام رودها سراسیمه پى تو مى‏گردند. امان‏نامه همه به دست توست، در سوگ تو، فراتى از گریه بر دیده‏ام جارى است؛ بیا و تصویر بلند ماه رخسار خویش را بر فرات جانم بینداز که دستانم از دامانت بریده است. تو، حکایت دستان بریده را مى‏دانى.



گناهانم، آب چشمه حیات را به روى جانم بسته‏‌اند و تو تشنگى را مى‏فهمى؛ جز تو چه کسى را امان‏نامه مىی‌دهند تا روز محشر، شفیع تشنگى حال زارمان باشد؟!



به منزلتت سوگند، درهاى روشنى را به روى تیرگى‏مان بگشاى تا چون تو، در صراط مستقیم حسین علیه‏‌السلام قدم بگذاریم و مشک تیرخورده قلبمان را با اشک دیدگان خود، از فرات یادت پر کنیم.



از حرمش که دور می‌شوی دلت فریاد بر می‌اورد که علمدارم، این دل باز آرام ندارد هوایی شده سربه راه نیست رام نمیشود باز هوای حرمت را کرده انگار همان جایی که لایقم دانستی و دعوتم کردی...



در ادامه به علقمه که می‌رسی در کنار علقمه دلت می‌خواهد بلندتر از قبل فریاد بزنی آب را گل نکنید /شاید از دور علمدارحسین/مشک طفلان بر دوش/زخم و خون بر اندام/می رسد تا که از این آب روان/پرکند مشک تهی /ببرد جرعه آبی برساند به حرم /تا علی اصغربی شیررباب/نفسش تازه شود/ و بخوابد آرام/آب را گل نکنید/که عزیزان حسین/همگی خیره به راهند که ساقی آید/ و به انگشت کرم /گره کور عطش بگشاید/آب را گل نکنید/که در این نزدیکی/عابدی تشنه لب و بیمارست/در تب و گریه اسیر /عمه‌اش این دو، سه شب/ تاسحر بیدارست/ آب را گل نکنید/که بود مهریه مادرشان /نه همین آب/که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست/مهر زهرای بتولست/از اینست که من می گویم:/آب را گل نکنید،آب را گل نکنید .....



آخرین روز سفر در کنار حرم جواد ائمه و موسی کاظم سخت دلت از پایان سفر می‌گیرد و فریاد میزنی السلام علیک یا حسین بن موسی الکاظم السلام علیک یا جواد الائمه. باید چشم دل باز کنی، برای هروله از «مروه»  دلت تا صفای «کاظمین» راهی نیست...کمی دورتر از خیابان‌های منتهی به حرم می‌توانی دو گنبد طلایی را کنار هم با گلدسته‌های افراشته ببینی.آن جاست که باید ضربان قلب‌ات را در دست بگیری و دست به دامان حضرت ارض طوس(ع) شوی، برای عرض ارادت به پیشگاه پدر و فرزند بزرگوارش.



حرم مطهر دارای دو گنبد طلایی است که هر یک بر روی بقعه یکی از دو امام (ع) قرار گرفته و



تمام صحن و سرای حرم دو امام(ع) مملو از عطر گام‌های حضرت رضا(ع) است.



این جا، در میانه این صحن و سرا، دو نگین پادشاهی هستی، حضرت امام کاظم و جواد الائمه (ع) در انتظار دیدار زائر خویشند...



اما وداع از عزیزانی که در کربلا و نجف و کاظمین تورا پذیرا بودن و بوی حرمشان را گرفته برایت سخترین لحظه‌ها را می‌آفریند و و دیگر زمانیکه از غربت وداع به نفس می‌افتی بالاجبار باید بگویی:



الوداع ای حرم خون خدا



الوداع پادشه کرب و بلا



الوداع ضریح شش گوش آقا



الوداع ای شهدای سر جدا



الوداع گریه و شور و زمزمه



الوداع شاه شهید علقمه



الوداع سینه زنا، گریه کنا



الوداع عاشقای کرب و بلا



الوداع ای حرم امن خدا



الوداع ای سرزمین نینوا



الوداع ای سرزمین خاک و خون



و دیگر مجبوری تا زمانیکه دوباره دعوت شوی بوی حرم را از تسبیح کربلایت بگیری تا آرام گیری.

captcha