
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، مدینه، ایمان رسول رحمت را از دست داده است و مکه توحید، محور وحدت را.
اینک، خدای سبحان، رسول عزتآفرین را به جوار خویش برده و امت در سوگ آن پدر، یتیم شده است. آری، هر چند رابطه وحی، میان آسمان و زمین و خدا و بشر قطع شده، ولی حضرت رسول(ص) همیشه زنده است، در اذانی که مؤذن فریاد برمیآورد و در تشهدی که نمازگزار میخواند، در نمازی که در پهنه زمین و زمان برپا میشود، در جهاد هر رزمنده و در خشوع هر عارف، در تعلم هر علمآموز و در عدالت گستری هر حاکم و در مقاوت هر مسلمان.
آیا ایستادگی مسلمانان عصر حاضر در برابر هجوم نظامی سیاسی و فرهنگی استعمار و استکبار، یادآور همان مقاومتهای دینمداران صدر اسلام در برابر شکنجههای قریش و محاصره شعب ابیطالب نیست؟ آری، راه، همان راه است و پیام، همان پیام پس محمد(ص) همواره زنده است.
پیامبر می رود؛ ولی... هنوز صدای«إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذیِ خَلَقَ» است که میآید و در غارهای تفکر مشتاقان، ندای عرش را برمیانگیزد.
هنوز صدا «اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الاْءَکْرَم» دیدگان حقیقتطلب را به خوانش صحیفههای رحمت فرامیخواند و دستهای شکرگزار را به نوشتن کتیبههای تفسیر.
اشارهای به وصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی عمرشان
پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود برو منزل، پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید.
به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید» امسلمه فرمود: علی(ع) را میطلبد، به او بگوئید بیاید. علی(ع) آمد و مدتی با هم بهطور خصوصی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟
در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام میدهم.
پیامبر در روزهای آخر از بلال خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبهای خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام عکاشه برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند، ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت است.
سپس به علی(ع) دستور داد، آن پولها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.
ای پیامبر(ص) در مدینه نبودی که ببینی با علی(ع)، برادرت و یگانه دخترت چه کردند نبودی که شاهد غربت حسن(ع) در خانه وکوچه باشی. ای پیامبر(ص) در کربلا نبودی که بربدن حسینت با بیشرمی اسب تازاندن و میان سر وبدن او فاصله انداختن و زینب(س) را به تازیانه کشاندن، دیدی چگونه جواب محبتهای تو را دادند!