کد خبر: 1348991
تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۹۲ - ۱۳:۲۳

حضرت محمد(ص)؛ حقیقتی جاری در جریان زمان

گروه اندیشه: یا رسول‌اللّه، امروز ماتم‌سرای دل را به نام تو، سیه‌پوش کرده‌ایم و نام مبارک تو را با درود و تحیّت بر زبان جاری می‌سازیم‌.


به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، مدینه، ایمان رسول رحمت را از دست داده است و مکه توحید، محور وحدت را.



اینک، خدای سبحان، رسول عزت‌آفرین را به جوار خویش برده و امت در سوگ آن پدر، یتیم شده است. آری، هر چند رابطه وحی، میان آسمان و زمین و خدا و بشر قطع شده، ولی حضرت رسول(ص) همیشه زنده است، در اذانی که مؤذن فریاد برمی‌آورد و در تشهدی که نمازگزار می‌خواند، در نمازی که در پهنه زمین و زمان برپا می‌شود، در جهاد هر رزمنده و در خشوع هر عارف، در تعلم هر علم‌آموز و در عدالت گستری هر حاکم و در مقاوت هر مسلمان.



آیا ایستادگی مسلمانان عصر حاضر در برابر هجوم نظامی سیاسی و فرهنگی استعمار و استکبار، یادآور همان مقاومت‌های دین‌مداران صدر اسلام در برابر شکنجه‌های قریش و محاصره شعب ابی‌طالب نیست؟ آری، راه، همان راه است و پیام، همان پیام پس محمد(ص) همواره زنده است.



پیامبر می رود؛ ولی... هنوز صدای«إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذیِ خَلَقَ» است که می‌آید و در غارهای تفکر مشتاقان، ندای عرش را برمی‌انگیزد.



هنوز صدا «اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الاْءَکْرَم» دیدگان حقیقت‌طلب را به خوانش صحیفه‌های رحمت فرامی‌خواند و دست‌های شکرگزار را به نوشتن کتیبه‌های تفسیر.



اشاره‌ای به وصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی عمرشان



پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود برو منزل، پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید.



به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید» ام‌­سلمه فرمود: علی(ع) را می‌­طلبد، به او بگوئید بیاید. علی(ع) آمد و مدتی با هم به‌طور خصوصی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟



‌در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام می‌دهم.



پیامبر در روزهای آخر از بلال خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه‌­ای خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام عکاشه برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند، ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت است.



‌سپس به علی(ع) دستور داد، آن پول‌ها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.



ای پیامبر(ص) در مدینه نبودی که ببینی با علی(ع)، برادرت و یگانه دخترت چه کردند نبودی که شاهد غربت حسن(ع) در خانه وکوچه باشی. ای پیامبر(ص) در کربلا نبودی که بربدن حسینت با بی‌شرمی اسب تازاندن و میان سر وبدن او فاصله انداختن و زینب(س) را به تازیانه کشاندن، دیدی چگونه جواب محبت‌های تو را دادند!

captcha