
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، به ضریحت که چشم میدوزم، رازى میان زمزمههاى من با تو از نگاهم جارى است. راز نهانیام را بخوان که هلال طلایى گنبدت، ماه شبهاى تار دلشکستگان است.
رو به روى جلال تو میایستم تا اشکهایم را قطره قطره در صحن حرمت جارى کنم، پنجره فولاد تو، جاده ابریشمى است براى ذهن خستگان تا به تو پیوند خورند، در هیاهوى بىپناهان، پاسخ تو را میشنوم که از آن سوى پنجره زمزمه میکردى: «نگاهدار سر رشته تا نگهدارم».
بیا و زائرانت را که پرندگان بىبال و پر تواند و به نوشیدن جرعهاى از نگاه تو دلخوشند، همچون کبوتران گنبدت پناهگاه باش.
آقاجان کبوتران، به صف مینشینند تا یکى یکى رو به روى تو اداى احترام کنند. اى بیکرانه! کدام دریایى که کشتى نشستهگان عالم، در کنار تو پهلو میگیرند تا در لنگرگاه مهر تو، چند روزى آشیانه کنند؟
تو کدام آسمان صافى که همه در هواى تازه یادت نفس میکشند تا دل شورههاى بىکران تنهایى خود را به آرامش پرکشیدن در خنکاى گنبدت برسانند؟
غروبها وقتى گامهاى سبز صداى اذان در منارهها مىپیچد و دل را در لذتى هراسان رها میکنم، در سقاخانه دلم آماده اقامه هشتمین رکعت نماز عشق مىشوم. «السلام علیک یا علىبن موسىالرضا».
آشنای غریب، ای عصمت هشتم، ای غریبالغربا، ای شمسالشموس و ای مولای من! کوچههای نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد، هر روز که خورشید خراسان، سینهریز زرینش را از شوق میدرد و انبوه دانههای طلاییاش از فراز آسمان بر حَرَمت میپاشد، کبوتر دل، بهانه کنان بهسوی حرم تو پر میکشد و بهسوی دانههای مِهری می رود که برایش میپاشی.
هوای صحن و سرای تو، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره زائران خسته را مینوازد. در بارگاه تو، هیچکس غریب نیست. سلام بر تو ای آشنای غریب! سلام بر تو، که توس، با آمدنت مدینه ایمان شد و ما هر زمان، به بهانه ی شوق دیدارت در مشهد عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پیوند میزنیم و از دلتنگیهایمان میکاهیم.
هر سحر، به کوچههای ایوان نگاه روشنت کوچ میکنیم و چون پرندهای غریب، به گوشه حَرَمت پناه میبریم. هر روز، در سایهسار مرقد متبرکت مویهکنان، شانههای خستهمان را میلرزانیم. هر شب، فانوس اشکهایمان را روشن میکنیم و دستهای محتاج عاطفهمان را به دامان پرمهر و محبت تو میآویزیم.
و اینک خورشید، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اخترند، کبوتران بال میزنند آسمانی را که چشمهایمان سالهاست به آن دوخته شده، صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران میپیچد و خواب مسموم انگورهای پیچیده بر خوشههای حادثه آشفته میشود، خورشید، ذره ذره در عطش چشمهایش رسوب میکند.
ای تمامیت عشق و صفا، در آستانه سالروز فقدان وجود نازنینت، پرستوی دلم میل پرواز به رواق ملکوتیات را دارد، میخواهم خاک محضرت را طوطیای چشمان ناقابلم کنم و در حریم خلوتت مستانه، زمزمه شورانگیز عاشقی و رهایی را سر دهم، میخواهم خویش را به پنجره پولاد مهربانی و مروتت بیاویزم و بند دل شکستهام را گره بزنم به صداقت و بزرگی و شرافتت و عقیق سرخ نیایش را تقدیمت کنم.
ای ضامن آهو، آهوی سرگشته کوچههای غربت و دلدادگیام آیا ضمانت دلم را میپذیری؟