کد خبر: 1349493
تاریخ انتشار : ۱۱ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۳

کوچه‌‏های توس، آخرین گام‌‏های مقدست را به مویه نشسته است

گروه اندیشه: کوچه‌‏های توس، آخرین گام‌‏های مقدست را به مویه نشسته است، چراکه تو، صدای غریب خراسانی در هیاهوی بی‌‏سرانجام فریادها، آن نخل تناوری که شاخه‏‌های ابدی‏ات را خزانی نیست.


به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، به ضریحت که چشم می‌‏دوزم، رازى میان زمزمه‏‌هاى من با تو از نگاهم جارى است. راز نهانی‌ام را بخوان که هلال طلایى گنبدت، ماه شب‏‌هاى تار دل‏شکستگان است.



رو به روى جلال تو می‌‏ایستم تا اشک‏هایم را قطره قطره در صحن حرمت جارى کنم، پنجره فولاد تو، جاده ابریشمى است براى ذهن خستگان تا به تو پیوند خورند، در هیاهوى بى‌پناهان، پاسخ تو را می‌شنوم که از آن سوى پنجره زمزمه می‌‏کردى: «نگاه‏دار سر رشته تا نگه‏دارم».



بیا و زائرانت را که پرندگان بى‌بال و پر تواند و به نوشیدن جرعه‏‌اى از نگاه تو دل‏خوشند، همچون کبوتران گنبدت پناه‏گاه باش.



آقا‌جان کبوتران، به صف می‌نشینند تا یکى یکى رو به روى تو اداى احترام کنند. اى بی‌کرانه! کدام دریایى که کشتى نشسته‏‌گان عالم، در کنار تو پهلو می‌گیرند تا در لنگرگاه مهر تو، چند روزى آشیانه کنند؟



تو کدام آسمان صافى که همه در هواى تازه یادت نفس می‌کشند تا دل شوره‌‏هاى بى‌‏کران تنهایى خود را به آرامش پرکشیدن در خنکاى گنبدت برسانند؟



غروب‏‌ها وقتى گام‏‌هاى سبز صداى اذان در مناره‌‏ها مى‌‌پیچد و دل را در لذتى هراسان رها می‌کنم، در سقاخانه دلم آماده اقامه هشتمین رکعت نماز عشق مى‌‏شوم. «السلام علیک یا على‌بن موسى‌الرضا».



آشنای غریب، ای عصمت هشتم، ای غریب‌الغربا، ای شمس‌الشموس و ای مولای من! کوچه‌های نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد، هر روز که خورشید خراسان، سینه‌ریز زرینش را از شوق می‌درد و انبوه دانه‌های طلایی‌اش از فراز آسمان بر حَرَمت می‌پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به‌سوی حرم تو پر می‌کشد و به‌سوی دانه‌های مِهری می رود که برایش می‌پاشی.



هوای صحن و سرای تو، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره زائران خسته را می‌نوازد. در بارگاه تو، هیچ‌کس غریب نیست. سلام بر تو ای آشنای غریب! سلام بر تو، که توس، با آمدنت مدینه ایمان شد و ما هر زمان، به بهانه ی شوق دیدارت در مشهد عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پیوند می‌زنیم و از دلتنگی‌هایمان می‌کاهیم.



هر سحر، به کوچه‌های ایوان نگاه روشنت کوچ می‌کنیم و چون پرنده‌ای غریب، به گوشه حَرَمت پناه می‌بریم. هر روز، در سایه‌سار مرقد متبرکت مویه‌کنان، شانه‌های خسته‌مان را می‌لرزانیم. هر شب، فانوس اشک‌هایمان را روشن می‌کنیم و دست‌های محتاج عاطفه‌مان را به دامان پر‌مهر و محبت تو می‌آویزیم.



و اینک خورشید، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اخترند، کبوتران بال می‌‌زنند آسمانی را که چشم‌هایمان سال‌هاست به آن دوخته شده، صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران می‌پیچد و خواب مسموم انگورهای پیچیده بر خوشه‌های حادثه آشفته می‌شود، خورشید، ذره ذره در عطش چشم‌هایش رسوب می‌کند.



 ای تمامیت عشق و صفا، در آستانه سالروز فقدان وجود نازنینت، پرستوی دلم میل پرواز به رواق ملکوتی‌ات را دارد، می‌خواهم خاک محضرت را طوطیای چشمان ناقابلم کنم و در حریم خلوتت مستانه، زمزمه شورانگیز عاشقی و رهایی را سر دهم، می‌خواهم خویش را به پنجره پولاد مهربانی و مروتت بیاویزم و بند دل شکسته‌ام را گره بزنم به صداقت و بزرگی و شرافتت و عقیق سرخ نیایش را تقدیمت کنم.



‌ای ضامن آهو، آهوی سرگشته کوچه‌های غربت و دلدادگی‌ام آیا ضمانت دلم را می‌پذیری‌؟

captcha