
احمد طیبی، پدر شهید وحید و محمود طیبی در گفتوگو با خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، با اشاره به خاطرهای از فرزندش محمود گفت: موقعی که به هویزه حمله کرده بودند، محمود همراه شهید علمالهدی بود. وقتی علمالهدی و یارانش شهید شدند، محمود با یکی دو تا از دوستانش از آن حمله نجات یافته بودند.
وی افزود: محمود با لباسهای گلآلود پیش من آمد. من در بیمارستان گلستان راننده آمبولانس بودم. سرتاپا گلی بود. جریان را برای من تعریف کرد و گفت: آمدم اینجا لباسهایم را بشویم و دوباره برگردم. بعد از حمله دشمن به بیمارستان گلستان، به هتل نادری اهواز منتقل شدیم. در آنجا اتاقی در اختیارمان گذاشته بودند. آنجا لباسهایش را شست و دوباره راهی پایگاه شد.
طیبی گفت: به محمود احترام میگذاشتم چون با قرآن مأنوس بود و کسی که با قرآن مأنوس باشد، اخلاقش همیشه خوب است.
در ادامه مارال طیبطاهر، مادر شهید وحید و محمود طیبی درباره محمود، فرزند شهیدش، گفت: درباره محمود گفتنیها بسیار است. بعد از تولد به بیماری سختی مبتلا شد اما از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. محمود برعکس آقا وحید که پرجنب و جوش بود، هم از نظر جسمی ضعیف بود و هم شخصیت آرامی داشت.
وی عنوان کرد: از همان کلاس دوم، سوم ابتدایی، بچهها را گرد خود جمع میکرد و به آنها قرآن درس میداد. عشق به قرآن در وجودش نهادینه بود. از بچگی با قرآن انس گرفته بود و با زمزمه آن آشنا بود. وقتی به مکتب قرآن پای گذاشت، فعالیتهای قرآنی را دنبال کرد. معلمان محمود او را بسیار دوست داشتند. بعدها نیز و در مقطع راهنمایی در خانه قرآن تدریس میکرد.
پس از شهادت علمالهدی آرام و قرار نداشت
این مادر شهید ادامه داد: پس از دوران راهنمایی به هنرستان صنعتی رفت. مجدزاده و جمالپور از معلمان محمود بودند که آنها هم شهید شدند. بعد از شهادت محمود، چند نفر از معلمانش به خانه ما آمدند و از محمود به نیکی یاد میکردند. محمود آنچنان خوب بود که تمام دوستان، فامیل و من و پدرش نیز پشت سرش نماز میخواندیم.
طیبطاهر با بیان اینکه محمود در دوران انقلاب اسلامی، پا به پای وحید فعالیت داشت، گفت: بچههای ما از ابتدا در خط قرآن بودند، محمود با شروع جنگ به جبهه رفت. وقتی میخواست برای رفتن اجازه بگیرد گفت: تا جبهه نیاز دارد باید برویم. من نیز رضایت دادم و به امان خدا سپردمش. از زیر قرآن رد شد و رفت.
وی عنوان کرد: اولین بار که به خانه آمد، بود بعد از سقوط هویزه بود. در آن زمان، آقا محمود جزو دسته شهید علمالهدی بود. وقتی به آنها حمله کرده بودند، محمود رفته بود در کانالی و او را ندیده بودند. فردای آن روز با وضعیت بدی که سرتا پا گل و لای بود به اهواز آمد و به اداره پدرش برگشته بود. میگفت قیامتی شده بود که همه دوستانش شهید شدند حتی آقای علمالهدی هم شهید شد. آقا محمود از این وضعیت خیلی ناراحت بود. بعد از آن دیگر آرام و قرار نداشت با هر حملهای به جبهه میرفت.
این مادر شهید تصریح کرد: آقا محمود در عملیات رمضان از ناحیه کتف جانباز شده بود و پنج، شش ماه در بیمارستان اهواز بستری بود و پس از آن به مدت یکسال به تهران رفت. چند عصب دستش قطع شده بود و باید عمل میشد. هفت ساعت در اتاق عمل بود. اما دستش باز هم مشکل داشت. در دوران جانبازی خیلی اذیت بود. حتی نمیتوانست با دستش نان را جدا کند.
آقامحمود قاری قرآن بود و رتبه چهارم استانی داشت
مادر شهید طیبی افزود: آقامحمود قاری قرآن بود و در استان نفر چهارم شده بود. با سن کمی که داشت پشت سرش نماز میخواندیم و هرگاه کسی مشکلی داشت با محمود مشورت میکرد. همیشه از قرآن کمک میگرفت و پاسخ خوبی نیز میگرفت.
وی ادامه داد: محمود پس از جانبازی توانست در رشته مهندسی مکانیک و در شهر مشهد قبول شود. بعد از قبولی در دانشگاه نیز و پس از نامزدی، رخت دامادیاش را آماده کرده بودیم. با وجود اینکه به دانشگاه میرفت ولی وقتی عملیاتی صورت میگرفت برمیگشت و در عملیات حضور مییافت. همیشه برایم مسئله بود که از چه کسی خبردار میشد؟ در جواب میگفت: کسی که باید خبرم کند، وظیفهاش را انجام میدهد.
وی تصریح کرد: یادم میآید همزمان با عملیات کربلای 4 به مزار شهدای اهواز(بهشتآباد) و برای زیارت قبر وحید رفته بودم. همانجا نشسته بودیم. یکی از بچهها آمد در گوشش چیزی گفت. از او پرسیدم چی شده محمود آقا؟ گفت: مرخصیها لغو شدهاند، باید برویم. گفتم: فردا برو. با هر خواهش و التماسی بود او را نگه داشتم. صبح که رادیو را روشن کرد، وضعیت جنگی پخش میشد. صبحانه را آماده کرده بودم اما نمیدانم خورد یا نخورد! چادرم را سر کردم آمدم ببینم کجا رفته اما انگار پرواز کرده بود. رفتنش همانا و شهید شدنش همان!
صوت قرآن محمود هنوز در ذهنم باقی است
این مادر شهید ادامه داد: بچهها میگفتند: محمود در ماشین بود، به همراه آقای زرگر(رانندهاش) شهید شده بود. دوستانش میگفتند به او میگفتیم آقا محمود دیگر نرو. میگفت: نه باید توپخانه را خاموش کنم نمیشود که هر چه قدر میخواهد توپ بزند. شرایط خطرناکی بود. به آن منطقه «سهراهی مرگ» میگفتند. همه پشت جبهه میِگفتند خدا کند محمود سالم برگردد. یک گلوله توپ به ماشین محمود خورده بود، محمود پشت ماشین سوخته بود. سرش هم از تنش جدا شده بود.
مادر شهید وحید و محمود طیبی در پایان گفت: فراق بچهها سخت است. محمود و وحید بچههای خلفی بودند که حرمت من و پدرشان را داشتند. صوت قرآن محمود هنوز در ذهنم باقی است.