
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از کردستان، فیلم شیار 143 به کارگردانی و نویسندگی نرگس آبیار توانست امسال سیمرغ بلورین بهترین فیلم مردمی جشنواره فجر را به خود اختصاص دهد.
دستمایه این فیلم مردمی که به گفته نرگس آبیار برگرفته از رمان خودش با نام «اختر و روزهای تلواسه» است؛ شرح عاشقی اختر نیازی، مادر شهیدی است که 15 سال رادیوی کوچکش همنشین تنهایش بود تا شاید خبری از محمدجعفر برایش بگوید.
این گزارش گوشهای از آئینه تمام نمای زنان خطه دیار گروس است که توانستند در دامان پرمهرشان فرزندانی همچون محمدجعفر رضایی تربیت و به انقلاب تقدیم کنند؛ فرزندانی که آسمانی شدند و شهره زمینیان.
در یک صبح زمستانی مهمان مادری شدم که در خانه محقرش چیزی جز صفا و صمیمیت نبود؛ زینت خانهاش نام شهیدی بود که همچون ستارهای بر تارک آسمان این شهر میدرخشید.
استقبالش گرم بود همچون دلش، از این مادر دلسوخته خواستم تا با لحن مهربان و کلام نافذش از فرزند شهیدش برایم بگوید.
وی با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان و جملاتی کوتاه اینگونه فرزندش را معرفی کرد: محمدجعفر متولد سال 43 بود، از همان دوران طفولیت علاقه شدیدی به انجام فعالیتهای مذهبی داشت و همواره در پایگاه مسجد سیدالشهدا فعالیت میکرد.
این مادر شهید ادامه داد: محمدجعفر علاقه شدیدی به امام خمینی(ره) داشت و از ایشان بهعنوان نائب امام زمان(عج) یاد میکرد و میگفت: همه باید در اجرای فرامین امام(ره) و مبارزه با ظلم و بیعدالتی تلاش کنیم.
حاج خانم نیازی با آه سوزناکی که از جگر سوختهاش بلند مید از ویژگیهای اخلاقی شهید برایم گفت و افزود: محمدجعفر بچه خوب، مظلوم، عادل و بینظیر بود و همیشه در انجام فعالیتهای منزل به من کمک میکرد.
وی تأکید کرد: محمدجعفر علاقه زیادی به من داشت طوریکه هر روز صبح قبل از خارج شدن از منزل دستهایم را بوسه میزد و سپس بیرون میرفت.
گریه امانش نداد گویا بیان خاطرات فرزندش او را حسابی بیتاب کرده بود؛ با صدایی بریده بریده ادامه داد: محمدجعفر از بچگی، مردانگی و بزرگواری در شخصیتش نمایان بود؛ بسیار منضبط و وظیفهشناس بود، برای همسایگان احترام خاصی قائل بود. او شهادت را سعادت میدانست و همواره از رضایت به قضای الهی سخن میگفت.
فضای اتاق از عشق و محبت مادرانه مملو و چشمان اشکآلودش به عکس جعفر خیره میشود.
آری شهیدان و ایثارگران دیار گروس فصلی از زیستن را رقم زدند که در آن تجهیزات، کثرت لشکر و..... هیچ جایگاهی در ادبیات اعتقادی و سیاسی آنها نداشت و تنها ایمان و اعتقاد راسخ بود که مردان نستوه را در مبارزه بر سر آرمانها مستحکم و پایدار نگاه داشت.
تحمل دیدن اشکهایش را نداشتم اشکهایم را پاک کردم و به خودم گفتم هجران فرزند برای مادر همیشه سخت است حتی اگر آن فرزند شهید شود و افتخار یک ملت و تاریخ یک مملکت باشد!
با گوشه روسری سبز رنگش اشکهایش را پاک کرد و گفت: محمدجعفر همیشه میترسید از جبهه رفتنش چیزی برایم بگوید، میدانست که من با رفتن او مخالفت میکنم اما همیشه دلداریم میداد و میگفت مادرم هزاران نفر مثل من هستند که به جبهه میروند تا از اسلام و قرآن دفاع میکنند.
مادر محمدجعفر با بغضی که در انتهای گلویش بود، افزود: پسرم در سال 61 به همراه دوازده نفر از دوستانش که به گروه ما سیزده نفر شهرت دارند به جبهههای حق علیه باطل اعزام شدند.