
غریبی و با نام غریبالغربا میخوانیمت و در حریم غربتت ای مقرب آستان الهی پنجه در پنجره فولادیت گره میزنیم تا شاید کمی از غربتمان در هبوط زمین کم شود.
ای غریب آشنا! میآیی با لباس سیادت و پرچم ولایت ... میآیی و شور آمدنت رستاخیز برمیانگیزد در عالم ... میآیی و مهربانیات بر شورهزار غربت و تنهایی زمین نازل میشود. هدایت از شرق نگاهت، طلوع کرده است.
تو حدیث سلسلةالذهب هستی ... حرمت، قبله دلهای شکسته... و پنجره فولادیت مأمن راه گم کردگان ... میخواهم کبوتر گنبد طلایی تو شوم تا شاید اندکی از سرگردانیام کم شود.
به کبوترهای حرمت حسادت میکنم و به خورشیدی که هر روز از سمت تو طلوع میکند، به راستی تو خود خورشیدی برای آدمهایی که در سیاهی چشمانشان گم شدهاند و فراموش میکنند گاهی پلک بزنند حتی میترسند پلکهایشان را ببندند.
آری! من ... این مخلوق خاکی به کبوتران حرمت غبطه میخورم که چه سبکبالانه تو را طواف میکنند. یا شمسالشموس! تو آبروی شیعهای، عقل در سایهسار اندیشهات گَرد ناراستی را میزداید ... و دو راهیها در رد قدمهایت، محو میشوند و بزرگراههای دین برای هر مسافری گسترده میشود.
میخواهم میهمان مهربانیت شوم. میخواهم کنار پنجره فولادیت نه کنار خودت بنشینم.خورشید یازدهم ذیقعده، در دامان نجمه طلوع کرده است تا روشنایی بر سرزمین عشق جاودانه شود.
با تولد تو آسمان به باران نشست و همه ترانهها عاشقانه شدند و شعرها از لبخند شروع شدند و در لبخند تو خاک درخت شد و شعلهها باران رحمت.
آقا جان! خستهام. خسته از آدمهایی که هر روز نقاب بر چهره میزنند تا دیده نشوند یا حتی شناخته نشوند. آری! زمان زیادی است که از یکدیگر فرار و خود را پنهان میکنیم. با هم غریبه شدهایم.غریبه ... غریبه... .
این روزها دلتنگم و دوست دارم در بین زائران حرمت گم شوم ... . ای ضامن دلشکستگان! دلم برای گریستن در پشت پنجره فولادیت تنگ است. یا ضامن آهو! دلتنگم برای همبازی شدن با کبوترهای حرمت... .
تشنهام برای آب سقاخانهات ... حسرت به دل نوازشهای پرهای رنگی خادمانت بر صورتم از عطر حـریم تـو دوریم و دلخوش کردهایم به نگاهت پس بنگر ما را به نگاهی ... وعده من و تو روز دلتنگی جاماندگان حقیقت، رأس ساعت ۸ ! «الهم صل علی علی بن موس الرضا المرتضی الامام التقی النقی».
سعیده مجتهدی شعبه استان مرکزی