
از تو مینویسم... وضو گرفتم قربتالیالله که از تو بنویسم، ای شهید
در ذهنم ترنم سخن گهربار اول مرد بشریت نبی مکرم اسلام(ص) بود که فرمودند: برتر از هر کار نیکی، کاری هست تا جاییکه مرد در راه خدا کشته شود، پس چون در راه خدا کشته شد برتر از آن کاری وجود ندارد، پس دیدم که توصیف کار تو را نمیتوان کرد و بالاتر از آن توصیف شخصیت تو را، بهویژه تو را که سنگر میساختی برای همرزمان رشیدت که بیسنگر نباشند در حالیکه تا زمانیکه با گلوله توپ در سنگر امامت، حضرت سیدالشهدا(ع) آرام گرفتی هیچ سنگری نداشتی. چه بگویم از تو و چه بنویسم از تو که «دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است».
تو را با لبخندت میشناسم زمانیکه در آن گرمای سوزان با چفیهای دور گردن و چهرهای آفتاب سوخته روی لودر، خاکریز میساختی و خاکریز... راستی چند روز است آب ننوشیدهای؟ کی خوابیدهای؟ آری برای نمازت بود که از لودرت پیاده شدی و نمازت را همانجا پای ماشینت خواندی، ولی خندهات ...و خندهات مرا منحرف ساخت تا ندانم چقدر دیشب در نماز شبت گریه کردی!... راستی اگر «معرفت» و «عشق» را نمیدانستم چگونه رفتارهای عاشقانهات را درک میکردم... برای تو ترس واژهای ناآشنا در مقابله با دشمن بود، سادهتر بگویم، با صدای گلوله و خمپاره دشمنانت همه فراری میشدند و هر یک در گوشه خود را پنهان میکردند اما تو و همرزمانت ترس را اسیر کرده بودید؛ چرا که سعیتان بر این بود که پا جای پای زهیر(ع) بگذارید زمانیکه سپر نماز امامش شد، هر تیر که میآمد سپر و دست وبدن زهیر بود که به جای فرار از تیر به استقبال تیر میرفت و تو زهیر و راه زهیر را خوب میشناختی ... آری کاش مجال بیشتری برای از تو نوشتن بود اما این برگه کاغذ هم تمام شد و من هنوز بر این باورم که «دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است» ای شهید
رضا بهاروند، شعبه لرستان