کد خبر: 1454188
تاریخ انتشار : ۰۵ مهر ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۲

وقتی که هدف، الهی است/ تا شهید نشوم جنگ به پایان نمی‌رسد

گروه اجتماعی: رادیو اعلام کرد، قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شده است؛ همه خوشحال شدند، اما شهید شهسوار سلیمانی گفت: تا زمانی‌که من شهید نشوم جنگ به پایان نمی‌رسد. ‌

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از ایلام، شهید شهسوار سلیمانی، یکی از غیورمردان ایل «خزل» بود که در یکم مردادماه سال 1344 در شهرستان قصرشیرین متولد شد و تحصیلات خود را در دوم راهنمایی برای حضور در جبهه رها کرد و با لبیک به ندای امام خمینی(ره) به‌عنوان بسیجی به دفاع از مرز و بوم میهن اسلامی خود شتافت.
چنگیز سلیمانی، برادر این شهید گرانقدر در گفت‌وگو با خبرنگار ایکنا، می‌گوید: خانواده ما بعد از شروع جنگ تحمیلی از قصر‌شیرین به سرابله نقل مکان کرد و از همان ابتدای جنگ علیرغم مشکلاتی که داشتیم، برادرم با توجه به غیرت و جوانمردی که داشت تشخیص داد که به جبهه برود و از طریق لشکر امیرالمؤمنین به‌مدت یک سال در جبهه نبرد حق علیه باطل با عضویت بسیجی خدمت کرد و سپس به تیپ «مسلم بن عقیل» در گیلان غرب و قصر شیرین رفت و مشغول به خدمت شد.

شهید شهسوار به‌دلیل جُثه مناسبی که داشت به گردان انتظامات معرفی شد، او دوست داشت در مناطق عملیاتی سخت حضور یابد تا به نوعی بتواند در عرصه نظامی کارساز باشد و با تلاشی که انجام داد خود را به نقطه عملیاتی «تپه تاجیک» که از سخت‌ترین مناطق عملیاتی بود رساند و مدت زیادی آنجا خدمت کرد.
لشکر «محمد رسول‌الله(ص)» تهران معمولاً در تمامی عملیات‌ها شرکت داشت خصوصاً در عملیات‌های مناطق جنوبی کشور، شهسوار با توجه به شجاعت و دلاوریش آرزوی حضور در این لشکر را در سر می‌پروراند و با تلاشی که داشت وارد این لشکر شد و به‌مدت 11 ماه در آنجا خدمت کرد و در تمام عملیات‌ها حضور داشت و دلاورانه در مقابل دشمن سینه سپر کرد و از وطن خود دفاع کرد.
آخرین یگان خدمتی برادر شهیدم، تیپ نبی اکرم(ص) کرمانشاه بود که قبل از عملیات مرصاد در منطقه حلبچه مستقر بود و در این منطقه شهید شهسوار برای اولین بار شیمیایی شد، البته در طول جنگ، برادرم چندین بار مجروح شده بود و پس از بهبود با وجود روحیه ایثار و فداکاری سریعاً به جبهه باز می‌گشت و اگر اصرار فرماندهان و اطرافیانش نبود هنگام جراحت هیچگاه در بیمارستان نمی‌ماند.
در منطقه گلان مهران نیز در سال 65، عراق منطقه را شیمیایی کرده بود و برادرم در این منطقه باز هم مجروح شیمیایی شد که او را به ایلام و بیمارستان طالقانی اعزام کردند، وی طبق عادت و بخاطر اینکه خانواده، ناراحت نشوند و اجازه بدهند که بعد از بهبودی به جبهه برگردد از جراحت خود هیچ اطلاعی به خانواده نداد، منزل ما تا بیمارستان کمتر از 500 متر فاصله داشت.
در بازدیدی که مسئولان استانی وقت از مجروحان در بیمارستان طالقانی داشتند برادرم غفور سلیمانی همراه بازدیدکنندگان بود، زمانی‌که شهسوار متوجه حضور برادرم بین مسئولان شد به سرعت پتو را بر سر خود کشیده بود تا برادرم نتواند او را بشناسد، برادرم متوجه آن بزرگوار می‌شود و پتو را از روی صورتش کنار می‌کشد و به او می‌گوید: شهسوار، تو اینجا چکار می‌کنی؟ چرا به ما اطلاع نداده‌ای که مجروح شده‌ای؟ و شهسوار با لبخند مهربانی که بر لب داشت گفته بود، از ترس اینکه مادرم با دیدن جراحتم، مانع از بازگشتم به جبهه شود به همین خاطر به کسی اطلاع ندادم. در چشمانش می‌شد عشق و غیرت به نظام جمهوری اسلامی را دید. شاید اگر برادرم او را در آن حال ندیده بود هیچ‌گاه به کسی نمی‌گفت که مجروح شده است که مبادا گریه‌ها و بی‌قراری‌های مادرم مانع از بازگشتش به جبهه شود.
در پایان جنگ بعد از عملیات نبی اکرم(ص) در منطقه حلبچه بود که به شهسوار مرخصی داده بودند و شهید برای ملاقات خواهرمان که در بیمارستان کرمانشاه عمل جراحی انجام داده بود به این شهر آمد و که همه خانواده دور هم جمع شده بودیم در آن زمان بود که مسئله پذیرش قطعنامه مطرح بود، رادیو اعلام کرد، قطعنامه توسط 2 کشور پذیرفته شده است و همه خوشحال شدند که دیگر هیچ تیری شلیک نخواهد شد، اما شهید شهسوار گفت: تا زمانی که من شهید نشوم جنگ به پایان نمی‌رسد. من هم به شوخی در گوشش گفتم: شهسوار باز هم می‌خواهی خودت را برای مادر، شیرین کنی؟ و او با صورتی شاد و با لبخندی که گویی کسی در گوشش نجوا کرده است و نوید وصال با یار را داده باشد در کمال تواضع پاسخ داد: این طور نیست. من بعد از شهادت آن بزرگوار پی‌بردم که به دلیل روح پاک و بزرگی که شهیدان ما دارند به آن بزرگواران الهام می‌شود که شهادتشان نزدیک است. این هدف الهی برادرم بود.
برادرم در زمان وقوع عملیات مرصاد در مرخصی بود و بعد از شنیدن اینکه منافقان وارد خاک ایران شده‌اند و مناطق اسلام‌آباد غرب، سرپل ذهاب تا تنگه مرصاد را با کمک دولت عراق تصرف کرده‌اند، سریع خود را به منطقه عملیاتی گردان حمزه که به «گلال سیاه» معروف بود، رساند، به دلیل درگیری که بین نیروهای ما و منافقان صورت گرفت، شهسوار از ناحیه بازوی چپ مجروح شد و فرمانده گردان به او گفته بود که به عقب برگردد تا خودش را مداوا کند، اما او با قدرت و صلابت به فرمانده گفته بود: می‌مانم و از وطنم دفاع می‌کنم و یک چفیه برمی‌دارد و بر روی زخمش می‌بندد تا مانع از خون‌ریزی شود.
من از فرمانده گردان شنیدم که بر روی بام کارخانه قند که در حوالی منطقه عملیاتی بود، از طرف دشمن یک تیربار مانع از عبور نیروهای خودی شده بود و رزمندگان با هر ترفندی نتوانسته بودند آن را از پا درآورند و در این حین شهسوار نزد این فرمانده می‌آید و با وجود جراحتی که داشت داوطلب می‌شود که به‌سمت محل قرارگیری تیربار برود و راه را برای رزمندگان باز کند، پس از کلی بحث و جدال شهسوار، فرمانده را متقاعد می‌کند که این وظیفه را بر‌عهده او بگذارد.
شهسوار با در دست‌داشتن چند نارنجک و یک تیربار وارد محوطه کارخانه سیمان می‌شود و در آنجا مورد اصابت چند تیر کلاش قرار می‌گیرد، اما با رشادت و شجاعتی که داشت توانسته بود آن تیربار را منهدم و دشمنان را به هلاکت برساند و راه را برای رزمندگان اسلام بازکند؛ اما به‌دلیل اصابت گلوله‌ها به ناحیه قلب و شکم و خون‌ریزی زیاد،  برادرم در 5 مرداد 1367 به مقام رفیع شهادت نائل شد و به آرزوی دیرینه خود یعنی وصال با یار رسید.

captcha