ارزش داشتن همسايه خوب و بىآزار بر كسى پوشيده نبوده و نمىتوان آن را انكار كرد چراكه از يك طرف بناى آفرينش انسان براساس زندگى جمعى از سوى پروردگار عالم نهاده شده است كه انسانها بدون استثناء، از مدد و يارى يكديگر هيچوقت بىنياز نبوده و بدون همكارى همنوعان خود ادامه زندگى برايشان ميسّر نيست. از طرف ديگر لازمه زندگى جمعى در كنار هم بودن است؛ لذا جامعهاى كه از انسانها تشكيل مىشود، بايد در كنار هم باشند تا بر مشكلات زندگى پيروز شوند و معنى در كنار هم بودن همان همسايگى است كه از همسايههاى دور و نزديك تشكيل مىشود.
در زندگى اجتماعى، همسايه مهمتر از فاميل انسان است، چراكه ممكن است فاميل و بستگان در كنار انسان نباشند ولى همسايه (چنانكه از لفظ آن پيداست)، هميشه در كنار انسان و در سايه يكديگر ادامه حيات داده و در غم و شادى همديگر شريك هستند و لحظه لحظه شب و روز، امكانِ دسترسى به همسايه وجود دارد و اين چيزى است كه همگى آن را لمس كردهايم.
رسول گرامی اسلام(ص) به منظور سالمسازی و ايجاد روحيه اعتماد و اطمينان به همديگر و همچنين تقويت وحدت، أنس و الفت در جامعه اسلامی درباره حدود همسايگی و رعايت حقوق آنان میفرمايد «تا 40 خانه از چهار سوی منزل يك مسلمان، از روبرو، پشت سر، از سمت راست و از سمت چپ همسايه يك مسلمان به شمار میآيد».[2] در اين ميان گاهی افرادی پيدا میشوند كه نه تنها به همسايگان خود نيكی نمیكنند بلكه آنان را میآزارند.
«سمرةبنجندب» هر چند در زمان پيامبر اسلام(ع) به ظاهر مسلمان شده بود ولی صفات ناپسندی همچون خودخواهی و تكبر از وجودش زائل نشده بود. وی درخت خرمايی در خانه يك مرد انصاری داشت و به طوری كه هرگاه «سمره» میخواست از نخله خود سركشی كند، ناگزير بود از خانه مرد انصاری بگذرد. «سمره» وقت و بیوقت میآمد و بدون اطلاع و كسب اجازه از صاحب خانه وارد خانه او میشد و به سراغ درخت خود میرفت. از اين رو وسيله مزاحمت اهل خانه را فراهم میآورد.
روزی مرد انصاری او را ملاقات كرد و به وی گفت «ای سمره! تو پيوسته ما را ناراحت ساخته و با رفت و آمدهای خود آسايش را از ما سلب كردهای! درست است كه نخلهای در جلو خانه ما داری؛ اما چون راه عبور تو از خانه ماست، هرگاه خواستی به طرف درخت بر وی ورود خود را اعلام كن و از ما اجازه بگير، تا خانواده من مواظب خود باشد و ناراحت نشود!» ولی سمره كه مردی لجوج و تيره دل بود و از پذيرفتن تقاضای مشروع مرد انصاری سرباز زد و گفت «نه! من برای سركشی به نخلهام میروم و اجازه لازم نيست».
مرد انصاری احساس كرد سمره بنا دارد همچنان مزاحم او باشد. به ناچار به حضور رسول اكرم(ص) آمد و آنچه ميان او و سمره گذشته بود شرح داد و رسماً از وی شكايت كرد. پيغمبر(ص) هم سمره را احضار كرده و به او فرمود «تو بدون اجازه وارد خانه همسايهات میشوی و موجبات ناراحتی او و خانوادهاش را فراهم میسازی. ای سمره! از اين پس هرگاه خواستی وارد خانه آنها شوی و به طرف درخت خود بروی از آنها اجازه بگير». او گفت «يعنی چه! برای رفتن به طرف درخت خود بايد اجازه بگيرم؟!».
چون پيغمبر(ص) از پاسخ او فهميد كه سمره دست از مزاحمت بر نمیدارد، درخت او را قيمت كرده و به وی پيشنهاد كرد كه آن را در مقابل فلان مبلغ به آن حضرت بفروشد و آن شخص مسلمان از اين گرفتاری آسوده شود. ولی هرچه پيغمبر بر مبلغ افزودند سمره حاضر نبود بفروشد. پيغمبر(ص) فرمود «به خاطر آسايش اين مرد با ايمان، آن را با يك نخله كه من در فلان مكان دارم عوض كن». گفت «نمیكنم» فرمود «با دو درخت عوض كن» گفت «نمیكنم» فرمود «سه درخت میدهم» و بالاخره هر نوبت حضرت يك درخت اضافه كرد تا به 10 درخت رسيد، ولی سمره گفت «قبول ندارم» پيغمبر(ص) فرمود «اگر در آن باغ قبول نداری، آن را در مقابل 10 نخله در فلان محله به من واگذار كن تا اين قضيه فيصله يابد».
سمره اين را هم نپذيرفت. پيغمبر فرمود «من ضمانت میكنم كه اگر در اين دنيا برای رضايت خداوند از آن صرف نظر كنی در سرای ديگر خداوند پاداش بهتری به تو عطا میفرمايد». ولی سمره با نهايت فرومايگی گفت «من چنين پاداشی نمیخواهم!» در اين جا پيغمبر(ص) از خود سری و سماجت سمره كه به هيچ وجه حاضر نبود راه حلی را برای شكايت مرد انصاری و آسايش خانواده او بپذيرد بر آشفت و فرمود «ای سمره! تو شخص مردم آزاری هستی!».
سپس مرد انصاری را مخاطب ساخت و فرمود «برو و درخت او را از ريشه بيرون بياور و جلويش بينداز، زيرا اسلام هرگونه ضرر و زيان به مردم با ايمان را ممنوع ساخته است». خود مرد انصاری درخت را از ريشه كند، پيغمبر به سمره فرمود «اكنون برو و هرجا كه خواستی آن را غرس كن».[3] [4]
امام صادق(ع) نيز فرمودند «همسايه خوب بودن و رفتار خوب داشتن با همسايه، مايه افزايش روزى است».
*************************************************************************
پینوشت:
منابع:
1- نساء/36
2- وسائل الشيعة، ج11، ص77
3- الكافی، ج5، ص 292
4- آموزه های وحی در قصه های تربيتی، ص20