به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، مراسم «روز ارديبهشتی» گراميداشت پنجاه و چهارمين سالروز تولد زندهياد قيصر امينپور عصر روز گذشته، دوم ارديبهشتماه، در فرهنگسرای انقلاب اسلامی برگزار شد. عليرضا قزوه ميهمان ويژه اين مراسم بود كه به ايراد سخن و شعرخوانی پرداخت.
عليرضا قزوه در سخنانی كه در اين مراسم ايراد كرد، با اشاره به برگزاری مراسم سالروز تولد برای قيصر امينپور، اظهار كرد: ما همه اعضای خانواده بزرگ شاعران هستيم و بايد از طرف اين خانواده از برگزاركنندگان اين مراسم تشكر و قدردانی كنيم.
شاعر «با كاروان نيزه» با بيان اينكه «قيصر» برادری بزرگ برای ما بود و از آشنايی ما حدود سی سال میگذرد، عنوان كرد: اولين بار قيصر را در يكی از مناطق جنگی ديدم كه همراه مرحوم سيدحسن حسينی آنجا بود. آنها اختلاف سنی زيادی با هم نداشتند؛ سيدحسن متولد 1335 و قيصر متولد سال 1338 بود.
وی افزود: حق معلمی قيصر هميشه برگردن من باقی است. من در دوران مدرسه شعرهايم را برای مجله سروش ارسال میكردم و او اشعارم را برای چاپ میفرستاد، اما در آن دوران نمیدانستم كه چه كسی اين كار را میكند.
قزوه در بخش ديگری از سخنان خود به شب شعرهای حوزه هنری اشاره كرد و گفت: نقطه اوج اين برنامه شعرخوانیهای قيصر و جاذبههای سيدحسن حسينی بود و اين گرما و حلاوت تا آنجا بود كه يك دانشآموز سال چهارم دبيرستان(عليرضا قزوه) را از فاصله صد كيلومتری و از شهر گرمسار به آنجا بكشاند.
صاحب كتاب «از نخلستان تا خيابان» به ملاقات خود با زندهياد طاهره صفارزاده، مترجم قرآن كريم و صاحب آثار فراوان در حوزه ادبيات فارسی اشاره كرد و گفت: در آن ديدار كه چند ماه پيش از وفات وی بود، طاهره صفارزاده به عدم شناساندن و ادای حق در مورد شخصيت سيدحسن حسينی اعتراض كرد.
قزوه به زيارتش از قبر صفارزاده در سال نو اشاره كرد و ادامه داد: امروز بايد تاكيد كنم كه طاهره صفارزاده هم غريب است و اين وظيفه برعهده ما است تا اين بزرگان را از مهجوريت و غربت خارج كنيم.
وی با بيان اينكه چند سال قبل از وفات قيصر بود كه من جايزه «قيصر» و «سيدحسن» را تاسيس كردم، گفت: خوشحالم كه تا چند سال نشان و لوح تقدير اين جايزه را برای امضاء پيش خود قيصر میبردند، اما در همان زمان هم عدهای كه امروز تلاش دارند قيصر را از ادبيات و شعر انقلاب جدا كنند، به من اعتراض میكردند كه چرا وقتی فلانی زنده است، برای او جايزه برگزار میكنی؟
صاحب كتاب «قونيه در قطار» به سفر خود به كشور ارمنستان و شهر ايروان كه به تازگی انجام داده بود اشاره كرد و گفت: دو شب پيش در شب شعر شاعران جهان در شهر ايروان ارمنستان بودم. استفاده از عكس اهالی فرهنگ و هنر آن كشور بر روی پول ملی نكتهای بود كه توجه مرا به خود جلب كرد.
وی ادامه داد: شاعرانی كه در برخی مواد اگر تمام آثار آنها را جمع كنيم، در حد و اندازه يكی از اشعار قيصر نمیشود و اكثر آنان در چند سال ظهور كردهاند. داشتم فكر میكردم كه چرا ما در ايران نبايد تصويری از شعرا و ادبای خود را بر روی پول نقش نكنيم. قيصر، شهيد آوينی، مهندس چمران و پرفسور حسابی آن افرادی بودند كه در نظرم برای اين اقدام مناسب بودند.
قزوه با بيان اينكه در ايران ادبيات زير پای سياست لِه شده است، اظهار كرد: اميدوارم هيچ گاه تمثال امام خمينی(ره) از روی پول ما پاك نشود. اين شاعر آئينی كشورمان همچنين عنوان كرد: در ايران سياست حق شعر را خورده است و فرهنگ را به ورطه نابودی كشانده. امروز هنر و ادبيات به پرتگاه سقوط رسيده و در نظر بسياری، هنرمند تبديل به چشم و ابروی زيبا و با ناز و اداهای خاص شده است. عليرغم تمام احترامی كه برای فروغ دارم، بايد گفت اگر چند تا مانند او را در برابر فردی چون طاهره صفارزاده قرار دهيم، باز هم كفه به سوی صفارزاده سنگينی میكند.
وی با بيان اينكه شاگردی قيصر و سلمان هراتی برای او افتخار است، اظهار كرد: از آنجا كه امثال اين افراد اصيل بودند و بعد از وفات، به جامعه خود معرفی میشوند، جامعه برای فهم آنها نياز به زمان دارد.
در ادامه قزوه غزلی را كه برای قيصر سروده بود خواند:
«گر چه من میشكنم در خود يكسر، قيصر!
مرگ حق است، تبسّم كن و بگذر، قيصر!
مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتی بیبال
تا خدا پل زدهای مثل كبوتر، قيصر!
نام تو شهرهتر از قاف شدهست ای سيمرغ
باز هم پر بگشا در خود بیپر، قيصر!
مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ، داغ است ولی داغ برادر ... قيصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا میبينی؟
چه خبر داری از عالم ديگر، قيصر!؟
نقدهايت همه غوغا بود غوغا، «سيد»!
شعرهايت همه محشر بود، محشر، قيصر!
جامه خاك به تن كردی و يادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قيصر!
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
«آيه»ای داری چون سوره كوثر، قيصر!
تيغ میچرخد و من سينهزنان میگريم
در دلم هلهله حيدر حيدر، قيصر!
پيشتر از من دلتنگ گذشتی، بگذر
ما همه میگذريم آخر از اين در، قيصر!»
در بخش ديگری از اين مراسم محمدحسين نعمتی، شاعر جوان كشورمان غزل ذيل را به قيصر هديه كرد:
«میشد بگويم نه ولی آخر، چيزی عوض میشد مگر با نه؟
سيلی زدم بر صورتم صد بار، شايد خيالی باشد، اما نه!
در چشمه چون تصوير ماه افتاد، جوشيد، طغيان كرد و راه افتاد
مردابها آغوش وا كردند، جايی به جز آغوش دريا؟ نه!
افسوس دريا را نفهميديم، روز مبادا را نفهميديم
ديدی كه بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه !؟
نامردمیها مرد را آزرد، تا در فضای سرد شب پژمرد
او بغض قيصر بودنش را خورد، او نان قيصر بودنش را نه!
او در ميان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دريا
افتاده دست گوش ماهیها، بايد خروشد اينچنين يا نه؟
شايد زمان ما را عوض كردهست، اين مرد، اما همچنان مرد است
اين مرد نام ديگرش درد است، چيزی كه در او بود و در ما نه!
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با اين درد بیدرمان
مرگ آمد و اين مرد بیپايان، چيزی نگفت اينبار حتی نه
صبح سهشنبه هشتم آبان، آغوش باز سيد و سلمان
آغاز قيصر بود يا پايان؟ پايان قيصر بود… اما نه!»
در اين مراسم، فيلم مستند «همزاد عاشقان جهان» به كارگردانی تورج كلانتری كه به روايت گوشههايی از زندگی و شخصيت قيصر امينپور میپردازد، نمايش داده شد.
علی داوودی نيز از جمله شاعرانی بود كه در اين مراسم به شعرخوانی پرداخت. او نير غزلی از سرودههای خودش را خواند:
«يك نفر افتاده مثل سنگ در جان و تنم
اين غريبه آشنايم نيست، میگويد منم
چشم میمالم كجا از خويش دور افتادهام
باز میپرسم كجا، دنبال دل دل كردنم
من اگر گمگشته كنعانی خود نيستم
بوی يوسف پس چرا میآيد از پيراهنم
من نه در مصرم، نه در كنعان، نه در اين و نه آن
تا بيابم خويش را، هر روز چاهی میكَنم
آه معلومم نشد آئينهدار كيستم
محو در خويشم بفرما، بشكنم يا نشكنم
سوی چشمان تو، ترديد مرا روشن نكرد
در نگاهت ميل رفتن بود و حكم ماندنم
بارها خود را شكستم تا بتم را نشكنم
آن تبر باقی است، آری همچنان بر گردنم
غرق در تنهايی خويشم، چونان تنگی صبور
سخت بیتابم ببين، لبريز دريا دامنم
روز و شب را سوختم، خاكسترم را باد برد
كی گلستان میشود، آتش به جان روشنم»
بريدن كيك، امضاء پوستر مراسم توسط مهمانان و گرفتن عكس يادگاری آخرين بخش اين مراسم بود.