تقويمها هم عجب موجودات بدجنسی هستند اين همه واقعه را در دل خود جای میدهند بیآنكه خم به ابرو بياورند و هر روز به رنگی در میآيند يك روز شادند و ديگر روز... يك روزشان مهر شهادت امابيها(س) حك میشود و در ديگر روزشان سياهی وفات امی ديگر و اين بار از جنس امالبنين(س)؛ امالبنين(س) قصه اين داستان اما مادران و همسرانی هستند كه نستوهیشان حتی فصلها را به ستوه آورده است. آمد و رفت فصلها گم شده است در زندگی اين مجاهدان عرصه ايثار و شهات.
چهار فصل كه تنها چهار حرف دارد، همه حرف است …، فصل پنجمی را هم میتوان ساخت به نام تو، و برای تو، تمام حرفها پشت سر كلمه چهار حرفی توست؛ «مادر»، به دنبالت الفبا قدم میزند؛ اما تو حرف نداری! اگر مادر يا همسر شهيد هم باشی... .
واگويههايت برای عزيزی كه به نظر برخی از دستش دادهای اما از نظر خودت به دستش آوردهای سرفصل تمام شاهكارهای ادبی دنياست و برندگان نوبل ادبيات پيش اين واگويهها حقيرتر از آنند كه حاشيهای به نگارش درآورند، از اينكه عزيزت نيست و نبود، غصهدار نشدی، چرا كه داشتیاش هميشه، جايی خلوت و دنج و شايد هم لابهلای تمام نداشتههايت.
همسر يا فرزندت خوابيده است آرام و آنقدر پشت پلك تو بارانزده شده در باب اين خوابيدن كه هيچ چيز را نمیبينی جز آن تصوير آخر كه از او در ذهن خود حكاكی كردهای و در قاب چشمانت انگار كركرهای شده است بر روی دنيا؛ ديگر سويی نمانده است برای چشمهايی كه برقشان روزی تمام دلخوشی همسری و يا شايد هم فرزندی بود ... .
روزهايی كه بی او سپری شده برايت، لحظهلحظهاش كه ريزتر از ثانيه ثانيه است به يادش گذشته، تصويری از نبودنش در ذهنت نيست همه لحظات حضورش در ذهن شلوغ و پر ازدحام خاطرات خوش بودن در كنار عزيزترينها به ثبت رسيده است.
در بود و نبود روزهايت كه نمیدانی چگونه سپریاش كردهای شايد به اين هم فكر میكردی كه عزيزت در آنسوی سنگ قبر همچون تو تنهاست يا نه، با رفتنش بود كه همه فاميل به تو میگفتند رها كن خاطراتی كه نه نان میشود برايت و نه آب و نه حتی همراه، اين حرف برای تو معنی از ياد بردن تمام لحظات خوشی را میداد كه در كنارش گذرانده بودی؛ معنیِ چيزی شبيه كلاغ پر... .
پيش خود گاهی فكر میكردی میتوانی آيا و گاهی البته در توهمات تا ميانه میرفتی... خاطرات پر...، خيالات پر...، اشكها، عكسها و يادگاریها همه و همه پر... و در نهايت هم كلاغ پر! اما نه؛ به اين جا كه میرسيدی میغريد ابرهای همان پلكهای هميشه نمناك و باران زده، میگفتی: پريدن كلاغ برای آخر قصه است، راست میگفتی تفسير حرفت اين میشد كه يعنی درست آن زمان كه نوبت پريدن تو شد همچون عزيزانی كه پرپر شدند، كسی چه میداند شايد آن وقت شروع بازی كلاغپر خاطرات فرزند و يا همسر شهيدت باشد.
حالا پيش خود حتماً میگويی چقدر میتوانی در لابهلای غمها و خوشیهای مختلف دنبال گمگشته خودت بگردی!!! و الف، ب، جيم، دالها و تمام گزينههای ممكن و ناممكن ذهنت را هی شخم بزنی و به هيچ كس هم نگويی چگونه میشود اين همه سال به قطعهسنگی دلخوش بود كه كسی از زير آن زير نظرت داشته باشد.
میدانم دوستانی داری كه هر روز خوشبختی داشتن فرزند و همسر را به رخت میكشند با زنبيلهايی در دست كه پر از خريدهايی است كه تو هيچ وقت نخريدی، شايد هم خريدی برای همسر و فرزندی كه نبود؛ شايد هم بود اما به خريدهايی اين چنينی آن هم در اين گرانی نيازی نداشتند.
فرزندت هم خوشبختیاش را گاهگاهی نشانت میدهد با زيبايی غمگينی كه دارد؛ التماسهايش به تو برای بازگويی خاطراتی كه تنها با سنگ سرد كه میگويند صبور هم هست در ميان میگذاری، بیفايده است انگار، نمیخواهی فرزندت بيش از اين زيبايی غمگينش را به تو نشان دهد نمیخواهی انگار اندكی از بار اين غم از دوشت برداشته شود.
اگر دستی در آراستن شهر داشتم تنديسهای مقدسی میساختم از شما تا شرحی باشد بر اسطوره بودنتان در اين دوره و زمانه بی اسطورهگی، اين كار را میكردم حتی اگر شوراهای شهر هم مخالف میبودند يا حتی اگر تنديسهايتان شبانه محو میشد، يكهو، خوب میدانم در اين زمانهای كه يك يكتان يك ننه علی هستيد و ننه علیها كم نيستند و به چشم هيچكس هم نمیآيند نوشتن از حال و روزتان هيچ افاقهای نمیكند و كك هيچ كس را هم نمیگزاند و خوب میدانم حتی اگر در تقويم هم يادی از شما شده باشد تعارفی بيش نيست اما باز هم دم اعضای شورای فرهنگ عمومی گرم كه روزی را در تقويم به نامتان زدند.
چهارم ارديبهشت ماه سالروز وفات امالبنين(ع) و پاسداشت مقام مادران و همسران شهيدی است كه غمشان همسنخ سخنانی است كه امالبنين(ع) در روزهای پس از كربلا در خرابهها برای دلداری خودش میگفت: گفتههايی از اين دست كه «مرا امالبنين نخوانيد كه به ياد شيران دلاور میافكنيدم. مرا فرزندانی بود كه به نام آنها خوانده میشدم ولی امروز فرزندی ندارم. چهار فرزند داشتم همچون بازهای شكاری و همگی به شهادت رسيدند.» «مورخان مینويسند: امالبنين آنچنان جانسوز برای شهادت فرزندان و بويژه برای امام حسين(ع) نوحه و گريه میكرد كه حتی دشمن اهل بيت، مروان بن حكم، نيز از شنيدن مراثی وی گريه میكرد (ام البنين شيرزن ولايت مدار ،علی اكبرخدايی).
با شهادت چهار فرزند امالبنين (ع) در كربلا، اين بانوی شكيبا، به افتخار مادر شهيدان بودن نائل آمد و در كنار همسر شهيد بودن، افتخاری ديگر بر صفحه افتخاراتش افزوده شد. وقتی خبر شهادت فرزندانش به او رسيد، سرشك اشك از ديده فرو ريخت و با روحيهای قوی در اشعاری گفت: «ای كسی كه فرزند رشيدم عباس را ديدی كه همانند پدرش بر دشمنان تاخت، فرزندان علی (ع) همه شيران بيشه شجاعتند. شنيدهام بر سر عباس عمود آهنين زدند، در حالی كه دستهايش را قطع كرده بودند؛ اگر دست در بدن پسرم بود، چه كسی میتوانست نزد او آيد و با او بجنگد؟» (ام البنين مادری بر بلندای معرفت)
كاكايی