يك روز در ماه مبارك رمضان «مسعود» به خانه آمد و از من(مادر مسعود) خواست كه برای يك مهمانی 40 نفره كه قرار بود دوستانش را برای افطاری دعوت كند، تهيه كنم. من نيز قبول كردم. حدوداً ساعت 11 شب بود كه «مسعود» به خانه برگشت و پس از دقايقی به آشپزخانه رفت و مقداری غذا با اشتها خورد.
از اين كار او تعجب كردم! مگر او غذا نخورده است! تا اينكه پس از شهادتش، يكی از دوستان بسيار نزديكش به نام «علی مهرزاد قلمبر» كه بعدها مفقودالاثر شد، برايم نقل كرد كه يك شب در ماه مبارك رمضان به اتفاق يكديگر افطاری برای برخی از خانوادههای نيازمند و مشتاق بردهاند. آنجا بود كه متوجه شدم «مسعود» در آن شب، مهمانی، نه برای دوستانش بلكه برای افراد فقير و مستمند روزهدار، ترتيب داده و حتی خودش نيز به آن غذاها لب نزده و ساعت 11 برای افطارش به خانه برگشته است.
«مسعود» در 15 سالگی در سانحه تصادفی به شدت آسيب ديد؛ به نحوی كه ضربه مغزی شده و 15 روز به حالت كُما رفت و به علاوه پايش نيز از سه ناحيه دچار شكستگی شديد شد و ماهها پس از بهبود نسبی، با عصا حركت میكرد. در آن وضعيت به اين خاطر كه من (برادر مسعود) و برادر ديگرم در جبهه بوديم و او تنها فرزند پسر حاضر در خانه بود و ضمناً دكتر هم تا يك سال به او اجازه ورود به جبهه را نداده بود، به پايگاههای مقاومت بسيج سفارش كرده بودم كه در صورت مراجعه «مسعود» او را به منطقه اعزام نكنند.
از طرفی دايی ما «عبدالرضا امينزاده» نيز به تازگی در عمليات ظفرمند فتحالمبين به فيض شهادت نائل شده بود و به دليل تألمات روحی مادرم، حضور مسعود در جبهه چندان منطقی جلوه نمیكرد. با همه اين اوصاف مسعود بسيار اصرار داشت كه در جبهه باشد ولی با صحبتهای خانواده و به خصوص به خاطر مادر راضی شد كه رفتن خود را مدتی به تأخير بيندازند و نهايتاً با اكراه پذيرفت. تا اينكه حدود يك سال بعد يعنی در سال 61 طاقت نياورد و برای عمليات رمضان به جبهه اعزام شد و در گردان ذوالفقار تحت فرماندهی شهيد عالیقدر «حميد صالحنژاد» سازماندهی شد.
به خاطر وضعيت جسمی «مسعود» و اينكه هنوز دارو مصرف میكرد، خانواده چندان تمايلی به حضور او در در جبهه نداشتند؛ لذا به سفارش مادر به پادگان كرخه رفتم و بنا بر دوستی و رفاقت قبلیام با شهيد صالحنژاد از او خواستم به بهانهای «مسعود» را به شهر بازگرداند!
شهيد صالحنژاد موافقت خود را برای متقاعد كردن او اعلام كرد ولی اذعان كرد كه بهانهای برای قانع كردنش ندارد و بايد از روش خاصی برای كسب رضايتش استفاده كند. نظرش اين بود كه تلاش میكند با دادن تمرينات سخت بدنی به او بفهماند كه به دليل وضعيت جسمانی و عدم توانايی تمرينات رزمی بهتر است كه در اعزامهای آتی كه حال مساعدتری داشته باشد، به جبهه بيايد.
من با نظرش و در واقع نقشهاش موافقت كردم و چند روز بعد وقتی برای بررسی اوضاع و احوال «مسعود» دوباره به او مراجعه كردم با كمال تعجب «شهيد صالحنژاد» گفت «هر چقدر در تمرينات به او فشار وارد كرده و كارهايی را كه احتمال میدادم در توان او نباشد به او واگذار كردهام، او با علاقه انجام داده و اظهار گلايه هم نكرده است. مثلاً مسافت طولانی را به او نشان داده و از او خواستهام كه تمام مسير را بدود و خودم نيز با موتور سيكلت به دنبال او رفتهام ولی با وجود ناراحتی شديد استقامت كرده و تمام مسير را پيموده است. به همين دليل هيچ بهانهای برای تسويه حساب با ايشان پيدا نكردهام!»
يادآور میشود، شهيد «مسعود گرگزاده» در عمليات رمضان نرفت! اما چند ماه بعد در عمليات والفجر مقدماتی در تاريخ 20 بهمنماه 1361 رفت! و پيش از رفتن نوشت «حرف آخرم را میزنم! اگر هنوز كسانی هستند كه به خود نيامدهاند، به خود آيند و در نمازخوانی و دعا تأخير ايجاد نكنند. از حالا به فكر فرو روند، چون زمانی كه در باتلاق گير كردی، آن وقت ديگر، پشيمانی سودی نخواهد داشت!