يكى از چهرههاى تابان و شخصيتهاى برجستهاى كه الگوى ايمان و عمل و اخلاص و جهاد و شهادت است، جعفر بن ابى طالب است. در اين نوشته سعى شده گوشههایى از زندگى سراسر درس او نشان داده شود.
جعفر بن ابى طالب، برادر على بن ابى طالب(ع)، از اسوههاى ايمان و هجرت و جهاد و از چهرههاى دوست داشتنى و الهامبخش است. مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش ابوطالب نام داشت. وى بيست سال پيش از بعثت پيامبر خدا(ص) در مكه به دنيا آمد و در آن دوران جاهليت و فساد اخلاقى و اعتقادى، پاك زيست و با شرافت ماند. پيش از بعثت كه در مكه قحطى شده بود و ابوطالب زندگى خود و فرزندانش را به سختى میگذراند، براى اين كه كمكى به زندگى او شود، حضرت محمد(ص)، على(ع) را به خانه خود آورد و عمويش عباس، جعفر را. از اين رو جعفر بخشى از دوران عمر خود را با سرپرستى عباس بن عبدالمطلب گذراند.
دوران نوجوانى و جوانى جعفر، دور از آلودگىهاى آن روزگار سپرى شد. وى با آن كه در آن محيط فاسد میزيست و سرزمين جزيرةالعرب آلوده به فساد اخلاقى و انحرافات اعتقادى بود، شرافت خانوادگى و كرامت خويش را حفظ كرد و هرگز به میگسارى، روابط نامشروع، بتپرستى و دروغ آلوده نگشت و همينها چهار صفتِ ارزشمند بود كه بر اساس حديثى، سبب شده بود خداوند متعال از جعفر تقدير كند.
جعفر بن ابى طالب(ع) در جوانى به اسلام گرويد و پس از على بن ابى طالب(ع) دومين مردى بود كه به دعوت حضرت رسول(ص) پاسخ مثبت داد. روزى كه پيامبر و على و خديجه در مسجدالحرام به جماعت نماز میخواندند، ابوطالب و جعفر كه از آن جا میگذشتند، به تماشا ايستادند. آن گاه ابوطالب به پسرش جعفر گفت: برو كنار پسرعمويت نماز بخوان. او هم رفت و چنان كرد و اين آغاز مسلمانى او بود. پدرش ابوطالب نيز از اين كار خشنود شد و در ستايش كار شايسته پسرش، اشعارى را سرود.
جعفر بن ابى طالب، از پيشگامان اسلام و از مسلمانان نخستين بود و پيامبر(ص) علاقهاى شديد به او داشت. ستايشهاى متعدد پيامبر از وى، جايگاه والاى او را نشان میدهد. يك بار آن حضرت فرمود: مردم از ريشهها و تبارهاى مختلفىاند، اما من و جعفر از يك درخت و ريشهايم.[۴] يك بار هم فرمود: اى جعفر! تو در خلقت و اخلاق، شبيه منى.
نيز از كلمات ديگرش درباره جعفر اين است: بهترين مردم، على، جعفر و حمزه سيدالشهدا هستند. وى از كسانى بود كه دو بار هجرت كرد؛ يك بار به حبشه و بار ديگر به مدينه.
جعفر، فردى مردم دوست و بخشنده بود و به ديگران احسان میكرد و به دليل همين خصلت جوان مردانهاش، رسول خدا(ص) به او لقب «ابوالمساكين» (پدر بينوايان) داده بود.
با سخت شدن شرايط زندگى براى مسلمانان در مكه و افزايش شكنجههاى قريش، رسول خدا(ص) در سال پنجم بعثت دستور داد عدهاى از مسلمانان به حبشه (در شرق آفريقا) هجرت كنند. مردم آن جا مسيحى بودند و پادشاهشان به نام «نجاشى» رفتار خوبى با آنان داشت. يك گروه 83 نفرى از مسلمانان كه عدهاى زن و عدهاى مرد بودند، به آن سرزمين هجرت كردند. پيامبر(ص) جعفر بن ابى طالب را سرپرست اين گروه انتخاب كرد. مهاجران به حبشه رفتند و مدتى در آسايش بودند، اما مشركان مكه در تعقيب آنان و با قصد برگرداندن مهاجران، دو نفر از نيروهاى خود را به دربار نجاشى فرستادند؛ آن دو نفر «عمروعاص» و «عبدالله بن ربيعه» بودند.
فرستادگان قريش، همراه با هدايایى به حبشه رسيدند و ضمن تقديم آنها به پادشاه، درخواستِ خود را در مورد اخراج مهاجران مطرح كردند. پادشاه خردمند آن جا پيش از هر اقدامى، گفت: من بايد سخنان آنان و انگيزه آمدنشان را بدانم. مهاجران را به دربار طلبيد. سخنگوى اين جمع، جعفر بود.
وى درباره علت دست كشيدن از آيين قريش و گرويدن به اسلام و سفر به حبشه، سخنان مفصلى گفت كه خلاصهاش چنين است: «اى شهريار! مردم در دوران جاهليت، بت میپرستيدند، مردار میخوردند و به كارهاى زشت آلوده بودند. خداوند بر ما منت نهاد و از ميان ما مردى را به پيامبرى برگزيد كه دودمان و نسبت او را میشناختيم. ما را به يكتاپرستى، راستگویى، امانتدارى، پيوند با خويشاوندان، پرهيز از فحشا و زشتكارى و ترك دروغ و بهتان فراخواند. چون راست گویى و امانت او را باور داشتيم، به او و خداى يكتا و دين و قرآن او ايمان آورديم. هموطنان ما كه مشرك بودند، به دشمنى و آزار ما پرداختند و ما را شكنجه كردند تا از آيين خود دست برداريم و به بتپرستى برگرديم، چون عرصه را بر ما تنگ كردند، به كشور شما آمديم و به حمايت شما اميد بستيم و اميدواريم كه در كنار شما به ما ظلم نشود...».
سخنان جعفر بر دل نجاشى نشست. پرسيد: از آن چه به نام قرآن بر پيامبر شما نازل شده است چيزى در ياد داريد؟ جعفر از سوره مريم، آياتى را كه درباره حضرت عيسى(ع) و نبوت او و درباره مادر پاكش حضرت مريم بود، تلاوت كرد. نجاشى و همراهانش مطمئن شدند كه اينها كلام خداست و حضرت محمد(ص) فرستاده اوست. آن گاه به فرستادگان قريش گفت: برويد، من هرگز اينان را به شما تحويل نخواهم داد. آنان رسوا شدند و دست خالى برگشتند. جعفر و مسلمانان مهاجر، سالها در حبشه در كمال آزادى و عزت ماندند و با درايت و هدايت شايسته جعفر، توانستند دين و عزت خود را حفظ كنند و از گزند كفار در امان باشند.
چند سال از هجرت گروهى از مسلمانان به حبشه گذشته بود. با افزايش دشمنىهاى قريش با مسلمانان و تصميم آنان براى كشتن پيامبر خدا(ص)، آن حضرت تصميم گرفت به مدينه مهاجرت كند. پيشتر با گروهى از مردم مدينه (يثرب) كه به اسلام گرويده بودند، در ايام حج ديدار كرد و با آنان پيمان دفاعى بست و قرار گذاشتند كه در صورت فراهم شدن زمينه، به مدينه برود.
پيامبر و مسلمانان به مدينه هجرت كردند و آن حضرت در آن شهر، حكومتى اسلامی تشكيل داد. مشركان بارها به مدينه لشكركشى كردند، ولى شكست خوردند. قدرت اسلام روز به روز بيشتر میشد و مردم بيشترى به اسلام میگرويدند. يكى از نبردهاى سرنوشت ساز و پيروزمند مسلمانان، فتح قلعههاى يهوديان در خيبر بود. آن حادثه در سال ششم هجرى اتفاق افتاد. در همان روزها مسلمانان مهاجر از حبشه برگشتند و به مدينه وارد شدند. رسول خدا(ص) شاهد دو پيروزى مهم بود؛ يكى، غلبه بر يهوديان پيمان شكن و كينهتوز خيبر و ديگرى، بازگشت مهاجران به آغوش مسلمانان.
اين بود كه پيامبر خدا(ص) به استقبال مهاجران آمد و جعفر را در آغوش گرفت و خوشحال شد و فرمود: به خدا قسم، نمیدانم به كدام يك بيشتر خوشحال باشم؛ به فتحِ خيبر يا آمدن جعفر؟ آن گاه رسول خدا(ص) او را در يكى از خانههاى اطراف مسجد مدينه منزل داد و كار جعفر بن ابى طالب را در سرپرستى شايسته مسلمانان در طول مدت هجرت چند ساله، ستايش كرد و از غنايم خيبر به او هم سهمی داد.
اينها همه جلوههایى از ايمان ژرف، صبر و مقاومت در راه عقيده، دفاع جانانه و محكم از اعتقادات دينى، درايت و هوشمندى در مديريت مهاجران و شجاعت او در صحنههاى مختلف بود كه براى هر مسلمانى میتواند الگوى شايستهاى باشد.
جعفر بن ابى طالب پس از بازگشت از حبشه، در كنار آن حضرت و در جمع ياران رسول خدا(ص) آماده هر گونه فداكارى در راه اسلام بود. يكى دو سال گذشت. نمايندگانى را كه پيامبر براى دعوت و تبليغ اسلام به منطقه «موته» در شمال حجاز و در مرز شام فرستاده بود، در دو نوبت مورد هجوم مخالفان قرار گرفتند و با وضعى فجيع به شهادت رسيدند. يكى از آنان كه جان سالم به در برده بود، خود را به مدينه رساند و اخبار را به پيامبر گزارش داد. رسول خدا(ص) آمادهباش داد و هزاران نفر براى جهاد آماده شدند. جنگ موته در سال هشتم هجرى رخ داد.
پيامبر(ص) در اين اعزام، جعفر بن ابى طالب را فرمانده اول تعيين كرد و از همه خواست كه تحت فرمان او باشند و از وى اطاعت كنند و اگر شهيد شد، «زيد بن حارثه» فرمانده باشد، و اگر او هم شهيد شد، «عبدالله بن رواحه». مسلمانان مجاهد، تحت فرمان جعفر به منطقه نبرد اعزام شدند. نبرد سختى ميان مسلمانان و دشمنان پيش آمد؛ نبردى كه تجلىگاه ايمان و اخلاص و شجاعت مردان الهى بود. جعفر بن ابى طالب، هم فرماندهى میكرد و هم میجنگيد. از جمله رجزها و شعارهاى رزمی او در نبرد اين بود: «خوشحالم كه بهشت موعود و پرنعمت و پاكيزه برايم نزديك شده و عذاب مردم روم هم نزديك گشته است؛ مردمی كافر و فرومايه. مصمم هستم كه در نبرد با آنان، ضربتهاى خود را بر آنها فرود آورم».
صحنه حماسه و نبرد، گرم بود و جعفر سخت مبارزه میكرد. سرانجام چون خود را در آستانه شهادت ديد، از اسب پياده شد و با تيغ بُرّان پياده به جنگ با سپاه دشمن پرداخت و همه تلاش وى آن بود كه پرچم را افراشته بدارد و انسجام نيروهاى خود را حفظ كند.
جعفر در ميدان نبرد آن قدر جنگيد تا دست راست او قطع شد. پرچم را به دست چپ گرفت و نبرد را ادامه داد تا آن كه دست چپش هم از پيكر افتاد. اما او از تاب و تب نيفتاد و همچنان تا واپسين لحظه مقاومت كرد، در حالى كه پرچم را به سينه فشرده بود تا نيفتد. اين صحنه و فداكردن دو دست در راه جهاد، يك بار هم در كربلا در مورد علمدار جبهه حسينى، حضرت قمر بنىهاشم تكرار شد و اين دو قهرمان، اسوه ايثار رزمندگان اسلام و جانبازان راه حق شدند.
جعفر بن ابى طالب، با تقديم كردن دو دست خويش در جبهه نبرد، سرانجام با پيكرى خونين و با بيش از هفتاد زخم به شهادت رسيد. خداوند به جاى آن دو دستِ قطع شده، دو بال به او عطا كرد كه با آنها در بهشت پرواز میكند و از اين رو به او جعفر طيار میگويند. اين سخنى است از رسول خدا(ص) درباره اين شهيد والاقدر.
نبرد موته پايان يافت. هر سه فرمانده كه پيامبر تعيين كرده بود، به شهادت رسيدند و فرمانده بعدى به نحوى شايسته سپاه اسلام را از مهلكه نجات داد. رسول خدا(ص) پيشتر از شهادت جعفر آگاه شده بود. نزد «اسماء بنت عميس»، همسر جعفر رفت و فرمود: «فرزندان جعفر كجايند؟ وى آنان را نزد پيامبر آورد. رسول خدا(ص) آنها را به سينه چسبانيد و بوييد و نوازش كرد، آن گاه چشمان حضرت پر از اشك شد و گريست. اسماء پرسيد: آيا از جعفر خبرى داريد؟ فرمود: آرى، او به شهادت رسيد. صداى گريه از همسر جعفر و زنان هاشمی برخاست. پيامبر(ص) فرزندان جعفر را نوازش كرد و دلدارى داد، به زنان هم فرمود كه صبور باشند. آن گاه به همسر آن شهيد بزرگوار فرمود: اى اسماء! آيا میخواهى مژدهاى به تو بدهم؟ گفت: آرى. فرمود: خداوند به جاى آن دو دستى كه از جعفر قطع شد، دو بال به او عطا كرد كه با آنها در بهشت پرواز میكند. پس از آن، پيامبر صلی الله عليه و آله به مسجد رفت و بر فراز منبر، خبر شهادت جعفر و دو بال بهشتى او را به مردم رساند. سپس به خانه شهيد رفت و كنار فرزندان او بر سر سفره نشست.
جعفر طيار، هنگام شهادت 41 سال داشت. جعفر و زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه، هر سه در يك قبر به خاك سپرده شدند و حماسه جاويد آنان، درسى براى همه پروردگانِ دامن قرآن و اسلام شد تا در پاسدارى از عقيده حق و مبارزه با باطل، تا سر حد شهادت پيش روند و جان خود را با خداوند معامله كنند تا به بهشت ابدى نايل آيند.