کد خبر: 2529724
تاریخ انتشار : ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۸:۳۴

روايت شهادت «حسن اسد مسجدی» از زبان همرزمش

از سال 1361 «حسن» را می‌شناختم. پدرش نفت فروش بود و خودش هم نجاری می‌كرد تا گذران زندگی كند؛ اما وقتی شيپور جنگ نواخته شد مثل بسياری از بچه‌های شهر راهی جبهه شد.

پائيز سال 1366 در هوای سرد كردستان، برای بچه‌های اطلاعات عمليات (لشكر 7 ولی‌عصر(عج) كار شناسايی برای عمليات نصر 8، سخت جلوه می‌كرد. «حسن» از آن دست بچه‌های پرشر و شور بود و آن روز طبق معمول فضولی‌اش گل كرده بود و با داد و فرياد به دنيال يكی از بچه‌ها می‌دويد تا آب بر سر و رويش در آن هوای سرد بريزد و ... من كه تازه خبر شهادت «مرتضی گريزی‌نژاد» را شنيده بودم دمق بودم و حال و حوصله خنديدن نداشتم. حسن را صدا زدم و آهسته گفتم «حسن! مرتضی شهيد شد!». نمی‌دانم در درونش چه غوغايی به پا شد كه ديگر كسی جنب و جوش «حسن» را نديد و حالت عجيبی در رفتارش حاكم شد. ديگر نمی‌خنديد و كمتر با كسی شوخی می‌كرد تا اينكه ... نزديك‌های غروب يكی از همان روزها بود كه مسئول اطلاعات عمليات از كار شناسايی عمليات قريب‌الوقوع در منطقه ماووت عراق خبر داد و گفت «امشب به اتفاق چهار نفر و از جمله «حسن» به شناسايی در دل عراقی‌ها می‌رويم.
دلم لرزيد؛ به دنبال حسن رفتم تا او را قبل از رفتن ببينيم. قيافه‌اش عوض شده بود و نورانی به نظر می‌رسيد همين كه به سمت او رفتم تا خداحافظی كنم، سوار تويوتا شد و فقط فرياد زد «ناصر!» بعد لبخندی زد و رفت. من روانه سنگر شدم و دمی بعد خواب چشمانم را ربود. ساعاتی از شب گذشته بود كه با صدای مسئول اطلاعات عمليات بيدار شدم، با تعجب گفتم «شما چرا اينجايی؟ حالا بايد در كمين عراقی‌ها باشی؟» آرام گفت «بيا بيرون از سنگر كارت دارم!» بيرون از سنگر حيرت زده پرسيدم «ماجرا چيه؟»، «ديشب به كمين عراقی‌ها برخورديم و «حسن» در ميدان مين گرفتار شد و جسدش هم همونجا موند آدرسش رو بهت ميدم؛ برو به همراه بچه‌ها جسدش رو به عقب بيار».
ديگر از بقيه صحبت‌ها چيزی نفهيمدم و حتی نماز صبح را هم نتوانستم با حال درستی بخوانم و به سرعت خودم را به محل ديدگاه (دكل ديده‌بانی) مُشرف بر دره بزرگی رساندم و چشم در دوربين، منطقه را بررسی كردم؛ «حسن» را دراز كشيده در ابتدای ميدان مين پيدا كردم. حدود نيم ساعت به صورت حسن خيره شدم، با تعجب ديدم كه او زنده است و دستش را روی صورتش گذاشته و از درد به خود می‌پيچيد، نمی‌توانستم شاهد چنين صحنه غم‌انگيزی باشم؛ آخِر، حسن دوست صميمی من بود او بی‌خداحافظی رفته بود و فقط با لبخندی با من وداع كرده بود.
با بی‌سيم با مقر واحد تماس برقرار كردم و تقاضای امدادگر كردم؛ اما متأسفانه «حسن» درست بين خط ايران و عراق و در منطقه حساس قرار داشت و به خصوص حالا كه روز شده بود امكان نزديك شدن به او وجود نداشت. همين‌طور در ديدگاه نشسته و در حركات حسن دقيق شده بودم؛ اگرچه تصويرش واضح بود ولی دقيقاً مشخص نبود از چه ناحيه‌ای زخمی شده است. پيراهنش را درآورده بود و ظاهراً برای گرم شدن بر روی خودش قرار داده بود؛ با اينكه از او تقريباً دور بودم؛ اما فرياد درد آلودش در تمام دره پيچيده بود.
ساعتی گذشت و آفتاب بالا آمد و به نظر می‌رسيد كمی جان گرفته است! از درد به خود می‌پيچيد، او را می‌ديدم؛ اما هيچ كاری برايش نمی‌توانستم انجام دهم. لحظاتی بعد از جای خود بلند شد و با يك پا به سمت رودخانه‌ای كه در آن نزديكی بود حركت كرد؛ چون خون زيادی از او رفته بود، پس از طی مسيری كوتاه می‌افتاد و دوباره بلند می‌شد. مقداری از مسير را نشسته طی كرد تا به يك دو راهی رسيد. از راه شيار منتهی به رودخانه، مسير خود را ادامه داد و اين در حالی بود كه ساعت از 10 صبح گذشته بود و حدود سه ساعت بود كه من تمام حركات او را با دوربين زير نظر داشتم.
به جايی رسيد كه ديگر حتی نمی‌توانست نشسته هم حركت كند؛ افتاد و بيهوش شد و حدود 10 دقيقه بعد به هوش آمد و چون متوجه شد نای رفتن ندارد خودش را در شيب شيار قرار داد و به حالت غلطان بر روی خاك قرار گرفت؛ به يك درختچه خورد و از حال رفت و دوباره بعد از 20 دقيقه به هوش آمد... دوباره حركت كرد.
حدود ساعت 11 مسئول اطلاعات عمليات به ديدگاه آمد و من نای حرف زدن نداشتم. دوستان زيادی را در جنگ از دست داده بودم ولی فشاری كه ديدن اين صحنه برايم ايجاد كرده بود؛ فوق طاقتم بود. دقايقی بعد عراق بر روی ديدگاه حساس شد و با خمپاره ديدگاه را كوبيد. ولی چون ما مُشرف بوديم و خمپاره از عمق دره شليك شده بود، آسيبی به ديدگاه نرسيد. با توصيه مسئول به سنگر رفتم و او با دوربين ادامه حركت حسن را زيرنظر داشت. تا حدود ساعت يك و نيم بعداز‌ظهر حركت او را دنبال كرده بود كه حسن به پيچ شيار رسيده بود و از زاويه ديد دوربين خارج شده بود و ديگر كسی او را نديده بود.
شب يك گروه 12 نفره امدادگر با برانكارد با آدرس دقيق فرستاديم و من تا صبح در سنگر كمين منتظر ماندم؛ اما ظاهراً به دليل احتمال حضور گشتی‌های عراقی و مانع رودخانه دست خالی برگشتند. شب دوم به همين منوال دست خالی آمدند.
با اينكه می‌دانستم «حسن» از بُنيه قوی برخوردار است، ولی ديگر از زنده ماندن او نااميد شده بودم، آرزو می‌كردم، ای كاش از نعمت هر دو پا برخوردار بودم و خودم می‌رفتم با هر شرايطی او را به عقب می‌آوردم(حاج ناصر راوی خاطره در عمليات والفجر 8 يك پايش قطع شده بود).
شب سوم با كمك يكی از بچه‌های رزمنده كه بعدها در والفجر 10 شهيد شد و يكی از بچه‌های تخريب موفق شدند از مانع بزرگ رودخانه عبور كنند و خود را به محل تعيين شده برسانند كه وقتی از شيار به پرتگاهی با ارتفاع چهار متر می‌رسند؛ از آنجا با مشقت فراوان از ديواره كاملاً صاف پرتگاه بالا رفته و «حسن» را همان جا پيدا می‌كنند. در حاليكه بدنش گرم بود و اين نشان می‌داد كه تازه به شهادت رسيده بود و سه روز و سه شب بدنش در آفتاب روز و سرمای شب مانده بود.
با هر مشقتی بود آن شب موفق شدند پيكر حسن را تا آن طرف رودخانه منتقل كنند و چون به روشنايی صبح رسيده بودند او را در پشت سنگی قرار داده و به مقر برگشته بودند. شب چهارم گروهی ديگر فقط توانستند پيكر «حسن» را به اين طرف رودخانه منتقل كنند.
شب پنجم تعدادی ديگر توانستند پيكر او را تا 300 متری مقر نزديك كنند؛ علت آن هم علاوه‌بر نزديكی دشمن، شرايط سنگلاخی منطقه بود. شب ششم حسن را آوردند و من ديگر رمقی برايم نمانده بود. هر شب در سنگر كمين تا صبح بيدار می‌ماندم تا حسن را بياورند. نزديكی‌های صبح خبر آوردند كه «حسن» را در عقب تويوتا آورده‌اند.
خودم را به بالينش رساندم، تازه متوجه شدم پايش روی مين رفته بود و لحظه افتادن، دستش به مين ديگری خورده و قطع شده بود و از شدت خونريزی به شهادت رسيده بود؛ پايش را بوسيدم و بر بالينش زيارت وارث خواندم. دقايقی بعد «حسن» را بردند. سال‌ها بعد يكی از دوستان خواب عجيبی از «حسن» برايم نقل كرد. قسم می‌خورد كه تو سومين نفری هستی كه اين خواب را برايت تعريف می‌كنم!
می‌گفت «در همان ايام سال 66 كه در منطقه ماووت عراق بوديم شبی در خواب، حسن را ديدم كه در همان شيار و بالای همان پرتگاه كه به شهادت رسيده بود، خندان نشسته بود و دستش نيز قطع بود؛ من دو زانو در كنارش نشسته بودم. از او پرسيدم: حسن! چطور شهيد شدی؟ گفت: خيلی درد داشتم(اين را، من كه با دوربين ديده بودم می‌دانستم و در جواب دوستم تأييد كردم) به اين محل كه رسيدم، يك لحظه نسيمی خنك، صورتم را نوازش داد(دوستم می‌گفت من هم در خواب اين نسيم را حس می‌كردم) به دنبال آن بوی خوشی به مشامم رسيد(دوستم می‌گفت من هم در خواب اين بو را حس كردم؛ بويی كه نظيرش را تاكنون استشمام نكرده‌ام) ديگر دردی نداشتم و بعد شهيد شدم....»
اين خواب عجيب مصداق حقيقی بخشی از روايت امام صادق(ع) است كه وقتی در لحظه مرگ روح از بدن مؤمن قصد مفارقت دارد و شايد حالت اكراهی دارد؛ ملك مقرب گلی از گل‌های بهشتی را به مشام مؤمن می‌رساند و نسيمی هم از بهشت با آواز خوشی می‌وزد و در اين حال روح به راحتی از جسم جدا می‌شود. «حسن اسد مسجدی» در سومين روز از پائيز سال 1366 با استشمام بوی خوش رضوان الهی جاودانه شد.
*************************************************************************
نوشته و تدوين: مسعود پرموز از بچه‌های مسجد امام حسن عسكری(ع) دزفول
captcha