کد خبر: 2540956
تاریخ انتشار : ۰۹ خرداد ۱۳۹۲ - ۰۲:۳۹

شهر من دزفول روزگاری بلندای فقاهت شيعه را تجربه كرده است

شهر من خوش نام است. شهر من روزگاری بلندای فقاهت شيعه را تجربه كرده و نام «شيخ مرتضی انصاری» را با نام خود بلند آوازه كرده است.

شهر من در جنوب غرب ايران قرار دارد و رودخانه دز از ميان اين شهر عبور می‌كند. شهر من زمين‌های حاصل‌خيزی دارد و سالانه حدود 50 نوع محصول كشاورزی درآن توليد می‌شود. شهر من روزی خاستگاه دانشمندان بزرگی بوده است كه در دانشگاه جندی شاپور، بزرگترين مركز فرهنگی عصر ساسانيان، دانش ايرانيان را به رخ جهانيان كشيده‌اند.
در شهر من آنقدر انسان‌های خوب زيسته‌اند كه آنرا «دارالمؤمنين» خوانده‌اند و گاهی «حسينيه»اش خوانده‌اند كه مردمش را با «حسين» الفت عجيبی است.
31 شهريورماه 59 برگ جديدی از تاريخ شهر من آغاز می‌شود؛ بمباران، موشك و توپ، واژه‌های آشنايی برای مردم شهر می‌شود؛ حتی لطيفه‌های مردم هم با اين كلمات گره می‌خورد.
روزهای عجيبی می‌رسد! در شب چهارم آبان 1359، پنج موشك فراگ 7، شهر را می‌لرزاند و 115 نفر شهيد و قريب به 450 نفر زخمی می‌شود؛ می‌گويند پس از اصابت موشك، اثری از پيرمردی به نام «حاج عبده خوشروانی» بر جای نمی‌ماند؛ اما خانه‌اش اثری از نام «حسين» می‌يابد و «حسينيه خوشروانی» را به شهرم هديه می‌كند.
در شبی غريب، در اسفند همان سال، 13 نوجوان معصوم، در تلی از خاك مقدس مسجد نجفيه به خواب ابدی می‌روند؛ آن شب در هياهوی انفجار موشك و كپسول‌های گاز، كسی صدای فرياد مظلومانه آنها را نشنيد!
شبی در شهرم، در اوج قساوت و سنگدلی هشت موشك غول پيكر، زمين و زمان و حتی تاريخ را لرزاند! آن شب فرزندان اين شهر خود را برای نبردی حماسه ساز در پهنه «مجنون» می‌آزمودند تا بر برگ تقويم بنويسند «تاريخ را ما رقم می‌زنيم!». سه روز بعد اين بار چهار موشك قلب شهر را لرزاند و البته قلب 19 نفر و از جمله هفت كودك از تپش ايستاد و نوزادی سه ماهه فقط خنديد و بس!
می‌خواهيد هنوز از شهرم بگويم؟ در شهر من هر بار خانه‌ای، خيابانی و محله‌ای با اصابت موشك تخريب می‌شد؛ در اندك زمانی دوباره آهنگ زندگی جاری می‌شد و همه، دوباره از نو، لحظه‌های زندگی را به هم يادآور می‌شدند. آن قدر كه امروز از آن همه نشانی، نشانی نمانده و البته حسرتی كه كاش در گذر لحظه‌ها به آدم‌های ثانيه‌های آتی نيز می‌انديشيديم كه آنان را نيز از اين موشك‌ها سهمی است.
در شهر من گاهی خنده‌ها و گريه‌ها با هم می‌آميخت. آنگاه كه عروسی بر شهيدی می‌گريست و بر بخت سبز همسنگرش می‌خنديد؛ فرشته‌ای می‌گريست و آن يكی می‌خنديد؛ اما خدايشان برخلاقش می‌نازيد كه «تبارك الله احسن الخالقين».
اگر بخواهم از هر موشك و ماجرای اصابتش بر خاك سرزمين مادری‌ام بنويسم بايد شاهنامه‌ای را از نو بسرايم كه البته نه من فردوسی‌ام و نه حكايت رستم و سهراب شهرم در قافيه و رديف می‌گنجد! قصه غريبی اين شهر، بيش از اين، ناگفتنی است.
فقط بدانيد چهارم خرداد سال 1366 به پاس لبخند آن نوزاد شهيد و صبوری مردمانش ، لوح زرين «شهر نمونه مقاومت» بر تاركش درخشيد و آن روز آن نوزاد دوباره خنديد. می‌دانست خون «گلوی» او سند مظلوميت شهرم را امضا كرده است.
23 سال منتظر ماندم تا در تقويم كشورم، نام شهرم را كه از سال 1366 بر بام ايثار نشانده بودند، بر شصت و ششمين برگ تقويم هر سال بنويسند و نوشتند «روز مقاومت و پايداری؛ روز دزفول». بگذار باز هم شهرم مثل شهيدان و مردمانش گمنام باشد. چه باك! من كه می‌دانم نام شهرم «دزفول» است.
و می‌دانم! شهر من خوش نام است...!
captcha