کد خبر: 2543589
تاریخ انتشار : ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۳

مروری بر روايت عادل خانی از ساعت 1:25 دقيقه شب به وقت بغداد

گروه ادب: كتاب «ساعت 1:25 شب به وقت بغداد»، روايت صادقانه عادل خانی؛ اسير آزاد شده ايرانی است كه كاملاً بی‌پروا و به دور از هر گونه استعاره و تشبيه به توصيف خاطراتش پرداخته است.

كتاب «ساعت 1:25 شب به وقت بغداد»، پس از دو سال به طور اتفاقی به دستم رسيد، انگار كسی آن را مقابلم گذاشت تا بخوانم. وقتی به زمان انتشار نگاه كردم متوجه شدم كه اين كتاب در سال 90 از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
تا اندازه‌ای عنوان كتاب مرا به سوی خواندنش جلب كرد و البته شيوه نگارش و تدوين اسماعيل امامی و مريم احدپور را هم نبايد ناديده گرفت؛ چرا كه آنقدر ساده و بی‌غل و قش بود كه توانستم خواندن كتاب را در كوتاه‌ترين زمان ممكن به اتمام برسانم.
كتاب «ساعت 1:25 شب به وقت بغداد» خاطرات اسير آزاد شده، عادل خانی است. او اهل استان اردبيل بوده و شايد همين همشهری بودنم با اين آزاده، مرا برای خواندن و نوشتن تحليلی از كتاب فرا خواند.
عادل خانی، پدر دو فرزند به نام‌های مسعود و مهسا است. او در منطقه جنوب و غرب، رودرروی عراقی‌ها ايستاد و در 24 ارديبهشت 1365 در منطقه حاج عمران به اسارت عراقی‌ها درآمد. وی برای بازگشت به ايران، چهار سال و سه ماه و پنج روز صبر و شكيبايی كرده است. نام خانی در رديف جانبازان سی درصدی جنگ تحميلی ديده می‌شود.
روايت اين كتاب به قلمی ساده و روان از دوران تحصيل خانی آغاز شد. همان دورانی كه وی به صراحت و صادقانه، همه لحظه‌ها و روزها را روايت كرد. از روزهای سخت رفتن به مدرسه، چوب خوردن‌ها و نفرت از مدرسه و ناظم. خانی در هر لحظه از داستان كه احساس می‌كرد بايد موضوعاتی را اعتراف كند، از بيان آن اجتناب نكرده و همه مباحث را صادقانه برای تدوين‌گران بازگو كرده است.
برف و كولاك زمستان‌های استان اردبيل از گذشته تا امروز بر همه عيان است و خانی، پرورده آذربايجان و فرزند سبلان، همان روزهای سخت زمستان را تجربه كرده بود و می‌دانست كه چگونه با اين روزها بجنگد و همين جنگيدن‌ها او را تبديل به قهرمان تاريخ هشت سال دفاع مقدس كرد.
عادل خانی هر جا و در هر لحظه از زندگی كه احساس خطر كرده بود را برای تدوين‌گر بازگو می‌كرد و همين روايت صادقانه، سبب جذب بيشتر مخاطب به اين كتاب می‌شود.
در بخشی از كتاب می‌خوانيم كه عادل در دوران اسارت و در آن شب‌های تابستان بغداد، از فرط تشنگی امانش بريده بود، دست به گريبان همان كوزه جيره‌بندی شده اسرا می‌شود و بعدها كه ارشد اسارتگاه متوجه می‌شود، عادل خود را معرفی نمی‌كند و كسی ديگر به جای او مجازات می‌شود و در نهايت عادل عذاب وجدان می‌گيرد و خود را به معرف ارشد اسارتگاه می‌رساند.
تك تك ماجراهايی كه در اين كتاب خوانده می‌شود، قصه و افسانه نيست، روزهای جوانی عادل خانی است كه از جان و زندگی‌اش برای حفظ آرمان‌های امام خمينی(ره) و انقلاب اسلامی ايران گذشته است.
عادل خانی، فرزند سبلان كه با صحت و سلامتی كامل در ماه رمضان با قول بازگشتن به كنار مادر در شب‌های احيا، پا به جبهه می‌گذارد، اما پس از پنج سال با سردردی كه سوغاتی اسارتگاه است، در دامان خانواده‌اش جان می‌گيرد.
مادر عادل بنا به سنت خانوادگی، عيد فطر هر سال، حلوايی درست می‌كند، عادل، حلوا را بسيار دوست می‌دارد، به همين دليل سهمش از بقيه خواهر و برادرش‌هايش بيشتر است. مادر عادل در آن ماه رمضانی كه وی پا به جبهه گذاشت، تا چهار سال حلوا درست می‌كرد و روی طاقچه می‌گذاشت تا شايد عادلش بيايد و آن را نوش جان كند.
عادل در دوران اسارت به نوعی فرد شجاع و به قول خودش در همه لحظه‌ها داوطلب بود. از شكنجه هراس نداشت و تا آنجا كه لازم بود، شكنجه‌ها را به جان می‌خريد و به كمك هم اسارتگاهی‌هايش می‌شتافت تا جايی كه نگهبانان به عادل حساس شده بودند و عادل مجبور بود تا مدتی به عزلت پناه برد.
عادل در اين مدت عزلت‌نشينی، به كارهای هنری همچون تزئيين تسبيح از هسته‌های خرما پرداخت. به نوعی وی در مدت اسارت از كوچكترين امكانات برای برگزاری مراسم‌های مذهبی استفاده می‌كرد.
تدوين‌گر در ميانه فصل چهارم به نوعی سخت‌ترين لحظه عادل را در اسارت به نگارش در‌می‌آورد. در بخشی از اين فصل می‌خوانيم، عادل طوری شكنجه شده بود كه آرزو می‌كرد كاش مرده بود تا ديگر زجر نكشد.
نگهبانان آنقدر با كابل و باتوم به او زده بودند كه همه جای بدنش زخمی شد. فك و دهنش كج شده بود. لب‌های خون‌آلود و باد كرده بود. احساس می‌كرد تمام استخوان‌هايش شكسته است. بر اثر اين وضعيت چندين بار از حال رفت و با ضربه شلاق و كابل دوباره به خود می‌آمد ... .
عادل در بخشی از روايتش از مطلبی سخن می‌گويد كه شايد اشك را در چشم هر خواننده‌ای بنشاند. وی در آن زمانی كه درد شديدی داشت و گرسنه و بی‌حال بود، يك لحظه می‌بيند كه كسی كنارش آمده و به پهلو دراز كشيده است و عادل تنها پاهايش را می‌بيند. دستش را روی شانه‌های عادل گذاشت و گفت: عادل پس چرا چيزی نمی‌خوری، بلند شو و سحری بخور. عادل نای حرف زدن نداشت. با اشاره گفت نمی‌توانم. دستش را به سر عادل كشيد و گفت: از اين به بعد كسی نمی‌تواند تو را شكنجه كند، ديگر حتی يك شلاق هم نمی‌توانند به تو بزنند.
عادل روايت می‌كند: هر چه سعی كردم نتوانستم قيافه‌اش را ببينم، مدتی گذشت و مرور زمان ثابت كرد كه خوابم دروغ نبوده است؛ چرا كه از آن لحظه به بعد، عراقی‌ها حتی يك شلاق هم به من نزدند و از آن روز تا روز آزادی، ديگر هيچ كس مرا شكنجه نكرد.
در صفحه‌های بعد كتاب متوجه می‌شويم كه عادل پس از آزادی از اسارت، زمانی كه سريال امام علی را نگاه می‌كرد، پاسخ سؤالش را يافت و صحنه‌هايی كه پاهای امام را در فيلم نشان می‌داد، متوجه شد كه در سال‌های اسارت، در پناه خدا و امام علی(ع) بود.
از اين قسم لحظه‌هايی كه عادل برای تدوين‌گر بازگو می‌كند بسيار است. برخی از آنها اشك را در چشمان می‌نشاند و برخی ديگر از اتفاقات رخ‌داده برای عادل آنقدر زجرآور است كه گريه در برابر آن صحنه‌ها كم می‌آورد و خواننده درمانده می‌ماند. صحنه‌ها و اتفاقاتی كه حتی تصور لحظه‌ای از آن هم غيرممكن است. قطعاً عادل خانی، فرزند سبلان، پرورده آذربايجان به اندازه‌ای از ايمان و تقوا برخوردار بود كه رشك و حسد نگهبانان عراقی را طی زمان شكنجه بر می‌انگيخت.
در ادامه كتاب، عادل از روز 21 آبان 1367 حكايت می‌كند، آن روزی كه عراقی‌ها، اسرا را برای زيارت به كربلا آورده بودند. اين لحظات به نوعی نگارش شده كه انگار زمان به عقب برگشته و دقيقاً در همان روز آنجا و نظاره‌گر زيارت عادل و هم‌بندهايش بوديم. همچنين در بخش ديگری از كتاب كه عادل و هم‌بندهايش متوجه رحلت امام راحل می‌شوند، اين صحنه‌ها و لحظات به نوعی روايت شده‌اند كه می‌توان درد فراق را به خوبی درك كرد.
زمانی كه كم كم به فصل‌های پايانی كتاب نزديك می‌شويم، رمز نامگذاری عنوان كتاب مشخص می‌شود. عنوان كتاب به نوعی با روز اسارت عادل خانی گره خورده است و اين امر به نوعی زيركی و هوش تدوين‌گران و راوی را می‌رساند كه از آن برای نام كتاب استفاده كرده‌اند.
عادل در بخشی از كتاب روايت می‌كند: «از آسايشگاه بيرون آمدم. به هر اسير يك جلد قرآن داده بودند و من همان لحظه از يك عراقی ساعت را پرسيدم و در صفحه اول قرآن نوشتم. دقيقا ساعت 1:25 شب به وقت بغداد، همراه بقيه سوار اتوبوس شده و عازم شديم.»
عنوان كتاب برگرفته از همان ساعت و دقيقه‌ای بود كه عادل پس از چهار سال و سه ماه و پنج روز صبر و شكيبايی از اسارتگاه رها شده بود. بيان شيطنت‌ها در صادقانه‌ترين شكل ممكن از زبان عادل خانی از جمله مواردی بود كه به جذابيت كتاب افزود. عادل همه حرف‌های گفته و نگفته را با مخاطبان در ميان گذاشت.
اين‌ روايت‌ها، واقعيت زندگی خانواده خانی و هزاران خانی ديگر است كه سال‌ها دور از خانواده‌هايشان در اسارتگاه ماندند، شكنجه‌ها را تحمل كردند تا نسل من و تو امروز در وطنی مستقل و به دور از مستعمری، زندگی كنيم. خانواده‌های رزمندگان، چشم انتظار عزيزانشان ماندند تا شايد آنها به خانه‌هايشان بازگردند. برخی‌ها بازگشتند و عده‌ای ديگر استخوان‌هايشان را به يادگار برای بازماندگان‌شان گذاشتند.
يادداشت از زينب رازدشت
captcha