به گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، جهت تكريم شهدای هنرمند و زمينهسازی برگزاری يادوراه شهدای هنرمند شهرستانهای تايباد و باخرز كار شناسايی شهدای هنرمند آغاز شده و تا به حال شهدای گرانقدری همچون شهيد فرهيخته و دلسوز شهيد علیاكبر رضوی كه به حق هنرمندی تمام عيار بوده و شهيدان حسنی، مسعود آريامنش و نورعلی دادمحمدی شناسايی شدهاند.
سيد علیاكبر رضوی، فرزند رضا و راضيه رجبی، در دی ماه سال 4۰، در مشهد مقدس به دنيا آمد. وی در دوران كودكی بيماری سختی گرفت. پزشكان از او قطع اميد كردند. پدرش به امام رضا(ع) متوسل میشود سيدعلی اكبر شفا پيدا میكند.
او از همان كودكی فردی ساكت و مظلوم بود. به همكلاسیهايش علاقه فراوان داشت. به طوری كه يكبار در جدا كردن دو تن از دانشآموزان كه با يكديگر دعوا میكردند، به سختی صدمه ديد و به بيمارستان امدادی مشهد منتقل شد.
سيدعلیاكبر رضوی كه علاقه زيادی به تحصيل علوم دينی داشت، بعد از اتمام دوره دبستان، در سال ۵۲، به مدرسه آيتالله ميلانی رفت. در مدرسه، با چندتن از طلاب جلسهای تشكيل دادند كه به علت مخالفت رئيس مدرسه جلسه تعطيل شد و افراد شركت كننده بازداشت شدند. از فعاليتهای چشمگير او تشكيل جلسه دعای ندبه است. اين جلسه با حضور پنجاه نفر از بچهها و نوجوانان، اقوام و دوستان در منزل خودش در جاهای تفريحی مانند طرقبه برگزار میشد. شهيد سيدعلیاكبر رضوی يك كتابخانه شخصی داشت كه كتابهايش را در اختيار بعضیها قرار میداد.
حتی رساله امام را در لوله بخاری پنهان میكرد، و به كسانی كه میخواستند میدادند تا استفاده كنند.
يكی از دوستانش، اكبر كامياب، میگويد: سيدعلیاكبر به من رساله داد، و من مسايل دينی را از رساله امام، ياد گرفتم. در اواخر سال 54 به دليل مشكلاتی كه برايش پيش آمد، مدت كوتاهی درس و مدرسه را رها كرد، و مشغول به كار شد. پس از آشنايی با روحانی متعهد، آيتالله خامنهای، به مدرسه موسیبن جعفر(ع) رفت و در جلسات ايشان كه پنجشنبهها در خانه خودش برگزار میشد شركت میكرد حتی موفق به گرفتن جوايزی شد. در سال ۵۶ با آيتالله شيخ ابوالحسن شيرازی، امام جمعه اسبق مشهد آشنا شد و وی حجرهای را در اختيار او گذاشت. كمكم با شعلهور شدن انقلاب با تشكيل كتابخانهای در مسجد محل، فعاليتهايش را به طور مستمر ادامه داد و در آنجا با قصهگويی و اجرای نمايشنامه و اردو بردن بچهها به فعاليت پرداخت و طرحی را برای احيای مساجد ارائه داد.
روحانی شهيد؛ سيدعلیاكبر رضوی انسان وارستهای بود و كارها را برای رضای خدا انجام میداد. در نماز جمعه هر هفته شركت میكرد. نماز حاجات میخواند و روزهای دوشنبه و پنج شنبهها را روزه میگرفت و هفتهای ۳ بار، با پدربزرگش به جلسهی قرآن میرفت و مراسم نيمه شعبان را جشن میگرفت.
در نيمهی دوم سال 57 برای كسب فيض بيشتر از اساتيد با تجربه، به حوزه علميه قم رفت. آنجا نيز در جهت شكلگيری انقلاب، نقش بهسزايی داشت. با بالا گرفتن شور انقلابی مردم، به مشهد باز میگردد و اولين اقدامش سازماندهی اهالی محل برای شركت در راهپيمايی، و تكبير گفتن بود. او در موقع ركوع و سجود نماز، به پخش كردن اعلاميه میپرداخت.
بعد از نماز هم سخنران میآورد. نوارهای امام را پخش میكرد. در حضور ساواكیها بالای ماشين میرفت و شعار میداد. گاه ريش خود را میزد و لباس معمولی میپوشد، تا ديگران نفهمند او روحانی است.
در يكی از شبها به دست دژخيمان شاه دستگير میشود، ولی با زيركی خاص از داخل ماشين فرار میكند. ايشان اسلحه ژ۳ را روی كاغذ شطرنجی طراحی كرده بود.
در سال 5۹، پس از درگيریهای ضد انقلاب در گنبد، به گنبد و بندر انزلی رفت و گزارش و عكس و مصاحبه از جنايات ضد انقلاب تهيه كرد.
مادرش، راضيه رجبی، میگويد: «موقعی كه امام تشريف آوردند، ايشان به خدمت امام رفت به امام گفت چشمهايم كم نور است حاجآقا! و امام دست روی چشمان ايشان كشيدند و گفتند انشاء الله خوب میشود و به من گفت در آن جا خانمی با بچه كوچك آمد و وقتی قنداق بچه را نگاه كردند. داخل آن يك نارنجك ديدند. و میگفت اينها دشمنان امام هستند.
روحانی شهيد؛ سيدعلی اكبر رضوی در سال ۵۸ عضو نهضت سوادآموزی شد و با مدارس نيز در امور فرهنگی سياسی و اجتماعی دانشآموزان همكاری داشت و در برگزاری انتخابات نيز نقش داشت.
در شهريور ماه سال ۵۹، در ۱۹ سالگی با خانم نيره آل سيدان مسئول انجمن اسلامی دبيرستان، با سادهترين نوع زندگی ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج، يك دختر به نام زهرا است. زهرا ۴۵ روزه بود كه پدر به جبهه رفت.
همسرش، نيره آل سيدان، میگويد: وی فردی با ايمان بود و دروغ نمیگفت. با پدر و مادرش با احترام برخورد میكرد و علاقه خاصی به آنها داشت و در كارها به من كمك میكرد.
بعد از ازدواج داوطلبانه خدمت در شهرستان را قبول كرد. و مأمور به خدمت در تايباد شد ۳۸ و در بخش روابط عمومی به عنوان مسئول پخش فيلم و اسلايد و خدمت در امور تربيتی آموزش و پرورش شد. از فعاليتهای درخشان در آن جا، برگزاری راهپيمايی به مناسبتهای مختلف و اجرای برنامههای فرهنگی بود.
نيره آل سيدان، میگويد: سيدعلیاكبر شبها نمیخوابيد و نگران برنامههای فرهنگی برای بچهها بود.
مادرش، میگويد: «به خانههای بیسرپرست سركشی میكرد و برای بچهها لباس و چكمه میبرد. وقتی به مشهد میآمد و میخواست دوباره به تايباد برگردد، صورتمان را میبوسيد و تا لحظه آخر میگفت اگر كاری داريد انجام دهم. دوست شهيد، آقای فلاح، میگويد: جلسات تفسير قرآن داشت. اوقات فراغتش را در سمينار بود، يا كتابهای شهيد مطهری و شهيد بهشتی را مطالعه میكرد.
نيره آل سيدان میگويد: «او ستون انقلاب بود و فعاليتهای زيادی در كشف منافقين داشت. منافقين میخواستند ايشان را ترور كنند ولی موفق نشدند.»
روحانی شهيد؛ سيدعلیاكبر رضوی در سال ۶۰ از تايباد به مشهد منتقل شد. در بخش فرهنگی و روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به فعاليتهايش ادامه داد و با حزب جمهوری اسلامی و شهيد هاشمینژاد ارتباط داشت.
با شروع جنگ تحميلی، در اواخر سال ۶۰، بعد از قرعهكشی، سعادت شركت در جبهه را پيدا كرد. او با خود يك ضبط صوت برد تا خاطرات رزمندگان را ضبط كند.
او در پادگان امام حسن مجتبی(ع)، دوره آموزش رزمی ديد و عازم شهر بستان شد و مسئوليت بیسيمچی و فرهنگی گردان را به عهده گرفت. در شهر بستان، در عاشورای حسينی سخنرانی كرد.
او همراه يك نفر ديگر موفق شد جنازه شهيد روحانی گذری را كه در نزديكی دشمن به جا مانده بود به پشت خط منتقل كنند. روحانی شهيد سيدعلیاكبر رضوی در جبهه برای خودسازی، مانند اعتكاف چند روز را روزه میگرفت و در جبهه خاكی را كه با خون شهيدی مخلوط شده بوده به عنوان خاك متبرك در يك شيشه ريخته بود.
دوست شهيد، عليرضا رحمانیمقدم، میگويد: «يك روز كه پيام حمله آمد، ما به خط رفتيم. ايشان دوربين و ضبط را با خود آورده بود. و ما به موازات خاكريز به سمت جلو رفتيم. آتش شديدی روی سرمان بود. آنجا میتوانم بگويم معجزهای را با چشم خودم ديدم. خمپارههای ۶۰ آن طرف خاكريز منفجر میشد، منتهی نه به صورت دايرهای. به اصطلاح نيم دايرهای منفجر میشد. و اصلا تركشی به سمت خاكريز نمیآمد. اينجا بود كه شهيد ضبط را روشن كرده بود و با صدای بلند میگفت رزمندگان اسلام معجزه خدا را میبينند با فرياد بلند، بچهها را تشويق میكرد»
نيره آل سيدان، میگويد: «در جبهه چند بار از روی موتور پرت شده بود، ولی به بهداری نمیرفت، و میگفت چيزی نيست خودش خوب میشود.»
در موقع عصبانيت، خشم خود را فرو میبرد. و مظلوميتش بر همه آشكار بود. در جبهه او را مظلوم گردان صدا میزدند. ايشان نامههای زيادی از جبهه به پدر و مادر و همسرشان میفرستادند.
در نامهای به پدر و مادرش مینويسد: «سلام بر شما و تمام پدر و مادران رنجيده، كه حاصل سالها زحمت خود را برای دفاع از اسلام راهی جبههها نمودهايد. خدای بزرگ اجرتان دهد.»
در نامهای به همسرش مینويسد: «از نظر اسلام وظيفه تو مشخص است. زن مربی جامعه است. بهترين خدمت و جهاد زن، تربيت فرزندان صالح است»
روحانی شهيد؛ سيدعلیاكبر رضوی، چند روز قبل از شهادت خواب میبيند كه در اهواز است، و يك بشكه گذاشتهاند و بچهها دارند شربت میخورند. ايشان جلو میرود میگويد از اين شربت به من بدهيد، و میگويند تمام شده است. ايشان پافشاری میكنند و شربت را میخورند. وقتی از خواب بيدار میشوند خودشان تعبير به شهادت میكنند.
سيدعلیاكبر رضوی در چهارم خرداد سال 61 بعد از نماز صبح در منطقه كوشك، در عمليات بيتالمقدس بر اثر اصابت كاليبر ضد هوايی ۶۰ به شهادت رسيد و جنازه پاك ايشان در همان منطقه ماند.
در 31 تيرماه سال 61 در عمليات رمضان، در روز عيدفطر مطابق ۱۴۰۲ هجری قمری، پيكر پاك وی پيدا شد، و به همراه ۶۸ شهيد ديگر به بيمارستان بنتالهدی مشهد فرستاده شد.
پيكر پاك روحانی شهيد؛ سيدعلی اكبر رضوی، بنا به وصيت خود ايشان در كنار شهيد رضا فراهانی، در تايباد به خاك سپرده شد. مادرش بعد از شهادت او چنين میگويد: «من مريض بودم. خواب ديدم چند خانم در زيرزمين هستند. پسرم مرا به آنها نشان داد و گفت مادرم مريض است و آن خانمها فرمودند مادر شما مريض نيستند. من صبح كه از خواب بلند شدم حالم بسيار خوب بود».
وی در وصيتنامهاش مینويسد: «پدر و مادر و همسر عزيزم! اكنون كه منت الهی شامل حالمان شده و هديه شما به پيشگاه خداوند مورد قبول واقع شده است، پس شاد باشيد. اين سعادتی بزرگ است، كه خونم با خونهای پاك شهيدان بزرگ اسلام پيوند خورده است. اميدوارم نتيجه قطره قطره خون اين عزيزان نابودی كفار و منافقين در جهان و برقراری حكومت عدل اسلام، تحت نظر حضرت مهدی(عج) باشد. شما عزيزانم را قسم میدهم كه برای من دعا كنيد. از همسرم تقاضا دارم تعدادی از كتابهايم را به بنياد شهيد بفرستيد تا به فرزندان شهدا هديه شود. جوانان و فرزندانتان را به فعاليتهای اسلامی، مساجد و انجمن اسلامی، تشويق كنيد. اگر میخواهيد سعادتمند باشيد، و هيچگاه شكست نخوريد، هميشه تابع ولايت فقيه و پشتيبان روحانيت مبارز باشيد. برای پيروزی نهايی اسلام و نابودی كامل كفر و شكست امريكا و اسرائيل دعا كنيد. در پايان تقاضا دارم جسمم را در كنار يار شهيدم رضا فراهانی، در شهرستان تايباد به خاك بسپاريد.