به گزارش ايكنا نامت به شادمانی می ماند، علی! حتی در ميان هجوم نيزه و تير و... بی كسی و به برادر و به ياور. و به پدر بزرگ؛ وقتی كه پدر، دلتنگ آغوش گرم محمد(ص) می شود، وقتی كه پدر می خواهد به آرامش و سكوت چهره ای فراموش شده در اذهان سنگ شده مردم پناه ببرد. نامت بزرگ است؛ يك بزرگی آرام؛ يك بزرگی بی انتها كه ساحل را می شود در زلالی دريای چشمانت يافت... نامت بزرگ است، «اكبر»!
نامت به تشنگی می رسد... ؛ درست وقتی كه از لبان خشكيده پدر، آب طلب می كنی و مولای تشنگان، نام بلندت را در صفحه اول تشنگان، سرخ می نويسد و از آن جاست كه با تشنگی، خويشاوند می شوی می سوزی، خاكستر می شوی و آن گاه، در تاريخ، جاودانگی را حك می كنی.
نمی دانم چرا نامت هميشه پس از آب می آيد؛ دو واژه بعد از تشنگی؟ كسی كه خويشاوند نزديك زلالی است...، از خانواده دريا، كسی كه به كوثر می رسد چرا؟ تشنگی چرا؟!
و پدر هم تشنه است؛ حتی تشنه تر از گريه های پيچيده در خيمه، حتی تشنه تر از غيرت متلاطم شمشيرِ عمو، حتی تشنه تر از... تو، برو، برو پسرم! و چه نزديك است سيراب شدنت؛ آن هم از دست زيباترين مخلوق هستی، از دست جدّت، محمد صلی الله عليه و آله وسلم ! برو پسرم!اينك تو از راه رسيده ای؛ مرد ديگری از سلاله ای روشن، از مطّهرترين تباری كه شجره نامه های زمين، تا به حال در خويش به تجربه نشسته اند.
خوش آمدی دلاور مرد! امّا حيف از تو! حيف از عظمتی چون تو كه اسير پنجه خونين جهانی اين چنين ناپاك و نامهربان شود! زاده شده ای و نگاهت كه می كنم، اگرچه نوزادی تازه رسيده ای، امّا گويی كه دستان قدرتمندت، از هم اينك دسته شمشير را خوب می شناسند!
به سينه بستر تو كه چشم می دوزم، غصّه ای تاريك، تمام تنم را می لرزاند كه آخر، اين سينه، در ظهر تفتيده ای نه چندان دور، مكان فرودی خواهد شد برای دردناك ترين تيرها كه از دست شقی ترين كمانداران پرتاب خواهند شد.
تصويری از بارش يكريز سنگ و تير و نيزه، در چشمان كوچك و معصوم تو پيداست و لب های ظريفت از حالا، چنان عطشناك و خشكند، گويی تجربه و تمرينی می كنی برای بيابان موعود!
خطوط پيشانی روشن و بلندت، از همين آغاز زيستن تو، سرنوشتی غريب را فرياد می زنند، هرچند چندان حيرت انگيز نيست؛ كه آخر، مردان بزرگ تاريخ، هميشه چنين زيسته اند. گويی بزرگی و عظمت، قيمت گزافی دارد كه بايد آن را پرداخت. آری! تير و خنجر، داغ و عطش و ظلم، همان اند كه روزی بر تو، وحشيانه باريدن خواهند گرفت؛ بر تو كه شبيه ترينی به جد ّ بزرگِ خويش، حضرتِ رسول صلی الله عليه و آله وسلم ، به پيغمبری كه ختم تمامی آسمانيان بوده است.
آيا كدام تيغی خواهد بود كه بر پيكرِ تازه سالِ تو فرو بنشيند و از شرم، به يك لحظه ذوب نگردد؟ كدام تيری خواهدبود كه پرتاب شود از كمانی كه چهره تو را نشانه گرفته باشد، ولی آن تير پرواز كند واز حرارتِ خجلتِ خويش، در راه آتش نگيرد و خاكستر نشود؟!
دريغ كه سرافرازترين گل ها، در اوج شكوفايی و زيبايی خويش، از شاخسار فرو افتد! هان ای غنچه ای كه اين گونه شكوفا پديد آمده ای! تبريك و اظهار شادمانی ام را بپذير؛ اگرچه چشمانم، اشك آلود داغ حادثه ای است كه به زودی اتفاق خواهد افتاد.
نيك آمده ای و نيك تر خواهی رفت؛ اين قصّه ای است كه تاريخ از تو روايت كرده است؛ امّا چه فرق می كند؟ مهم اين است كه همواره خاطره زيباترين گل ها، جاودانه در مشام عطرپرستِ ايمان آورندگان و گل خواهان تكرار می شود.
گل های هميشه سرخ را مگر می شود كه از ياد برد؟از آن زمان كه تو را دانسته ام، سال هاست كه هر لحظه در ذهنِ هرچند حقيرم، زاده می شوی و هر روز، روز تولّد زيبای يگانه توست. پس در هر بهار، كه گلستانی آفريده می شود، تداعی سرسبزترين گلی است كه در عظيم ترين و معطّرترين گلستان تاريخ، روزی زاده شد.
امّا درد از زمستانی كه هرسال، به تاراج گل ها بر می خيزد و تا بهار بعد، بايد در هجران گدازنده ای، تنها دل به خاطرات خوش ساخت و به عطری كه هر از گاه، در كوچه پس كوچه های خاطرِ لبريز، می پيچيد!
آری! تو بی شك هميشه هستی، هميشه بوده ای و هميشه خواهی ماند.
دلاور مرد! قدمت گرامی!